بحر طویل
تا که شعری بسرایی و بخوانی و ببینند و بگویند عجب طبع روانی که تو داری و ولیکن چو نظر کرده به جیبت که شده قلک خالی و در آن نیست ریالی و دلاری و فلان جانور زشت ببستهست سر جیب تو تاری و در آن دم تو بر آری فغانی، که عجب دور و زمانیست که شاعر شدی و هیچ نداری.
با گفتن هر شعر که خوانی نشود وضع تو عالی مثل آن مورد دایی که خریدهست به صد ملک تجاری توی تهران و به تبریز و در آن شهر کذایی....
و چه خوش گفت بزرگی چه بسا حرف حسابی که اگر خوب بدانی و عمل خوب نمایی بشوی صاحب دولت و آن طور که خواهی و به دست آوری هر مکنت و مالی و جلالی ...!
بفرمود ایشان که نشو شاعر نامی و برو فکر یه نان باش، چرا؟ چون بود خربزه آبی!
سهیلا زینلی از شیراز
نظر شما