روزگار است دیگر ...
اینجا،
هر صبح مردی،
روی پله هایی
که بوی چشمهایت را می دهند،
می نشیند،
سیگاری چاق میکند،
و به تو،
به تو که نامش را حتی
به خاطر نمی آوری،
می اندیشد.
تو
تو اما آنجا،
هر صبح
برای مردی که دوستت ندارد
چای دم میکنی،
روزگار است دیگر.

نظر شما