این رنجِ روشنیبخش

«درعصرِ فناوری، ممنوعیتِ شاعر، کتاب و قطعه هنری دیگر خندهدار شده است. ممنوعیتِ هرگونه خلاقیت توسطِ هر کسی غیرممکن است، زیرا فکر مانندِ هوا و نور است که نمیتوان مانعِ انتشار آن شد.»
درعصرِ فناوری، ممنوعیتِ شاعر، کتاب و قطعه هنری دیگر خندهدار شده است. ممنوعیتِ هرگونه خلاقیت توسطِ هر کسی غیرممکن است، زیرا فکر مانندِ هوا و نور است که نمیتوان مانعِ انتشار آن شد.
میخواهم به نیمه دهه پنجاهِ میلادی بازگردم. میخواهم مردی مؤمن و خداشناس و مهرورز به انسانها را که کار یدی میکرد، روی زمین و باعرقِ جبین و با یک دکانِ بقالی که پس از مرگش دفترِ قرض دادنش به مردمِ فرودست جایی برای افزودنِ کلمهای نداشت بازبشناسم که پسری را صاحب شد در نیمه اولِ دهه پنجاهِ میلادی؛ همان پسری که در ده سالگی وقتی که حکومتِ وقتِ عراق، زمینِ پدرِ مؤمنش را غصب کرد، بر بالین پدرِ بیمارش نمیتوانست کاری کند، جز این که رنجِ پدر و خانه و زندگانیاش را جان به کلمه بدهد و شعرِ نخستینش را در همان ده سالگی و برآمده از رنجِ ملموس سرود.
شعرِ پسرِ ده ساله نه برای دلداگی به دختری، نه تنها برای تسکین درونِ ملتهبش از زندگانی و پدری که نزار پیش رویش بربالین افتاده بود سروده شده، بل، از جانِ کودکانهاش زد تا شعرش آینهای باشد برای او در پیرانه سری.
وقتی رویشهای نخستینِ شاعر در چنین موقعیتی سر برون بیاورد، پیداست که شاعر میرود تا قعرِ رنج و چنین هم شد شعرِ شاعر بعدها.
اول: «عدنان الصائغ» شاعری از عراق؛ زاده کوفه، همجوار با فرات. برای علاقهمندان به شعر و ادبیات در ایران، چندان شناخته شده نیست. اندک شناختی هم که از این شاعرِ آواره جهان هست مدیونِ تلاشِ مترجم و شاعرِ فرهیخته اهوازی و یکی ازکنشگران به جدِ اجتماعی؛ «سعید هلیچی» ست.
تصور این که اصحاب اندیشه به علتِ پرسش و اعتراضِ مدنی باید حذفِ فیزیکی شوند، همان موضوعیست که عدنانِ شاعر را برآن واداشت تا همه عمرش به جنگ علیه این تفکر بپردازد.
شعرِ عدنان، در وهله نخست و پیش از زبان و روایتهای شعری و شاعرانه، گزارشی است از موقعیتِ خاصِ انسانِ خاورمیانهای که تنیده شده باجنگ، فقر، نابرابری اجتماعی، سلطه دیکتاتورها، جهل و بدل شدن دین و مذهب و عقایدِ خلوت گزینِ و مؤمنانه انسان به بازار خدعه و نیرنگ و در نهایت تبعید و آوارگیِ انسانِ خاورمیانهای.
شعرِ عدنان، در وهله نخست و پیش از زبان و روایتهای شعری و شاعرانه، گزارشی است از موقعیتِ خاصِ انسانِ خاورمیانهای که تنیده شده باجنگ، فقر، نابرابری اجتماعی، سلطه دیکتاتورهای مستبد، جهل و بدل شدن دین و مذهب و عقایدِ خلوت گزینِ و مؤمنانه انسان به بازار خدعه و نیرنگ و در نهایت تبعید و آوارگیِ انسانِ خاورمیانهای.
دوم: تصور کنید جوانی که روحِ شاعرانه دارد، روحِ عاشقانه و غرقِ رنجی برآمده از نابرابریِ اجتماعی، ناگهان باید برخلافِ میلش، تن به جنگ بدهد وگرنه سر بر دار باید داد. راهِ گریزی هم نبود تا بعدها که راهِ گریزی یافت، گریخت.
تصور کنید جوان، جنگ را بدل به شعر کند. تصور کنید جوان را به علتِ سرپیچی از قانونِ جنگ، یک سال بگذارند در طویله زندگی کند! تصور کنید جوان، تاوانِ شعر را این چنین میداد. تصور کنید همسر و دو فرزندش خبری نداشتند از مردِ شاعرشان؛ و این همه رنج را تاب آوردن، فقط یک راه داشت:
«پناه بردن به دامانِ شعر».
«هرسال
بابا نوئل میایستد بر دروازه وطن
در میزند
در میزند
هیچ کس نیست
پدران سپیده دمان رفتهاند به خاکریزهای جنگ
مادران پیر شدهاند کنارِ دیگهای خالی
ژنرالها به تلویزیون رفتهاند
که سخنرانیها و تبریکها را بگویند
و کودکان ناامیدانه
خوابیدهاند کنارِ سطلهای زباله
در رؤیای هدیههایی
شایسته کودکیِ عقب افتادهشان»
(مجموعه شعرِ «تاریخِ اندوه» / عدنان الصائغ/ ترجمه سعید هلیچی/ انتشاراتِ فصلِ پنجم / ص ۶۱)
دیکتاتورها بر سرمایه لایزالِ نفت تکیه دارند، ثروتِ بادآورده، تسلیحات نظامی میشود، تربیت جانورانی در قالبِ انسان که با هر ندای دیکتاتوری، دشنه در قلبِ شاعران و نویسندگان فرود میآورند.
شاعر در شعری دیگر چنین بیمهابا درجه، پست و مقام ژانرالها را به پرسش میگیرد:
«آی! توپچی چند چشم از حدقه درآوردی
که بدرخشند برشانهات این همه ستاره؟»
(تاریخ اندوه / ص ۷۰)
شاعر بیهیچ واهمهای دیکتاتوری و استبداد را با شعرش به چالش میکشاند و تاوانِ چنین چالشی، قرارگرفتن نامش در لیستِ قتلِ شاعران، هنرمندان و اندیشمندانی همچون «مظفرالنواب»، «عبدالوهاب البیاتی»، «نازک الملائکه» و ... بود، (همان اتفاقی که در همه حکومتهای مستبد رُخ میدهد).
تصور این که اصحاب اندیشه به علتِ پرسش و اعتراضِ مدنی باید حذفِ فیزیکی شوند، همان موضوعیست که عدنانِ شاعر را برآن واداشت تا همه عمرش به جنگ علیه این تفکر بپردازد.
اگرچه شاعر میداند که این جنگ، نابرابر است. دیکتاتورها بر سرمایه لایزالِ نفت تکیه دارند، ثروتِ بادآورده، تسلیحات نظامی میشود، تربیت جانورانی در قالبِ انسان که با هر ندای دیکتاتوری، دشنه در قلبِ شاعران و نویسندگان فرود میآورند.
در این میان، شاعر چه ثروتی دارد جز رنجاش و گذرنامهاش میشود همین رنجِ ازلی / ابدیاش و این گونه است که شاعر روزی به لبنان میگریزد، روزی دیگر به سوریه، سپس به عمان، بعدها به صنعاء و خرطوم، بعد به سوئد، و پایانِ آوارگی شاعر میشود لندن که این خود تبعید مادامالعمر است.
عدنانِ شاعر بر این باور است که: «در عصرِ فناوری که امروز در آن زندگی میکنیم، ممنوعیتِ شاعر، کتاب و قطعه هنری دیگر خندهدارشده است. ممنوعیتِ هرگونه خلاقیت توسطِ هرکسی غیرممکن است، زیرا فکر مانندِ هوا و نور است که نمیتوان مانعِ آن شد. من مخالفِ مراقبت و زیرِنظر گرفتنِ هر چیزی هستم. تنها نگهبان، وجدان، انسانیت و خلاقیتِ شماست». (تاریخِ اندوه / ص ۳۴).
«مجسمه دیکتاتور را
از میدانِ شهر به پایین انداختند
و باز دوباره پر شد از مجسمههایشان»
(تاریخِ اندوه / ص ۷۳)
و یا:
«ایستادهایم روبروی چوبههای دار
خیرهایم به اجسادِ آویزانمان
و دست میزنیم برای رهبران
از ترسِ پروندههای خانودههایمان
در بایگانی سازمانِ امنیت»
(تاریخِ اندوه / ص ۱۰۲)
نیز:

عدنان الصائغ - محمود درویش (شاعر و نویسنده بزرگ عرب)
«آمادگی تغییر این زندگی
با هیچ زندگیِ دیگری را ندارم
که من صاحبِ این رنجم
این رنجِ روشنیبخش»
(تاریخِ اندوه / ص ۹۳)
عدنانِ شاعر آنقدر با جنگ و در جنگ تنیده شده است که مُهرِ گذرنامه را به بمب تشبیه میکند.
«چگونه متوجه گذرنامهات نشدم
که خوردن مهر روی آن
مثلِ بمب، صداکرده بود»
(تاریخِ اندوه / ص ۹۹)
عدنانِ شاعر، اما میان مسألهاش با جهل، دیکتاتوری، استبداد، جنگ، تبعید، آوارگی، نیز از درِ عتاب گاه به شاعرانِ نوکیسهای که از شعر، زروسیم خواهاناند، میخروشد.
عدنانِ شاعر، شاعران باسلطه را باواژگانِ عریانتر ازبانِ عریانِ دشنام، شایسته دشنامشان میداند.
شگفتا که این تنها عدنانِ شاعر نیست که با جیرهخوران حکومتهای مستبد درگیراست؛ بل همه هنرمندان آزادیخواهی که روبه «انسان»اند با چنین شاعران فرصتطلب و هنرمندانِ دربندِ ثروت و مقام در سرزمینهایشان درگیرند. عدنانِ شاعر، در شعرِ «از اسلحهای که شاعرشد»! شاعران بزدل را به چالش میکشاند.
«تو مالک ثروتی
من صاحب شعرها
علیرغمِ این، من از تو خوشبختترم
زندگیات: بانکها، تسبیحهای مرمرین، منشیهای زیبارو، کُنیاک
قاشقهایی از طلا، قراردادها و خون
زندگیام:
خیابانهایی از باد، سفتهها، دوستان، باران و نانِ خیس در باقلا
علیرغمِ این
من میتوانم با خیالی آسوده سر بر بالشت بگذارم و رؤیا ببینم.
اما تو چیزی جز کابوسها نمیتوانی ببینی»
و در ادامه صراحتاً فریاد بر میآورد:
«من عدنان الصائغِ شاعرم
از خندقها و محلِ تجمعِ کارگران و خانههای روستایی و پادگانها
چندین برابر بیشتر از تو که در شرابخانهها
و شبزندهداریها و رستورانهای بزرگ بودهای
تجربه دارم
و با این دو دست که دستهای نرمت را
بارها به هنگام سلام خراشیده.
آری با همین دو دستم...
دهها جنازه از میدانهای جنگ بلند کردهام
در پیادهروی شهرها سیگار و روزنامه فروختهام
صندوقها را به انبارِ شالجیه به دوش کشیدهام
آجر و گچ به خانههای ثروتمندان بردهام
در رستورانهای ارزانقیمت ظرف شستهام
و در فاضلابها و کافهها و کتابخانهها کار کردهام
آن هم برای یک ساندویچِ همبرگر...
میتوانم هنگامِ برگشت به خانه
این دستها را با لذت مزمزه کنم.
ولی تو...
آن هنگام که با چوب کبریت
دندانهای پوسیدهات را تمیز میکردی
تا گوشتِ دیگران را بیرون کنی
از بیحوصلگی و دردِ معده شکایت میکردی»
و میرود شاعر تا بیپروا به روی یاوهگویان متشاعر فریاد برآورد:
«وقتی سرگرمِ اندوه وطن شدیم
و تو سرگرمِ عقدِ قراردادها
وقتی ما در جبهههای جنگ تا زانو در گِل بودیم
و تو به لباسهای ما که از جنگ، خونین رنگ و خاکی بودند
نگاه میکردی
- از پشتِ شیشه دفترِ مُجللت-
بدون آنکه جرئتِ لمسِ آنها را داشته باشی...
علیرغمِ این
تو میتوانی دژها و امنیت، و آپارتمانهایِ مجهز را تهیه کنی.
ولی نمیتوانی رؤیای شاعری را معامله کنی
و این تا مدتی طولانی
خواب را از چشمانت خواهد ربود
بسیار طولانی...»
(تاریخِ اندوه /ص ۱۰۷ تا ۱۱۰)
چند شعر دیگر:
گلهای شب بو
هرشب پنهانی.
به اتاق خوابت میآیند
عطر تنت را میربایند
و پاورچین پاورچین.
به باغچه برمی گردند
مبادا گلهای سخن چین رازشان را آشکار سازند!
*****
پیش از آنکه کشیدن طرح قفس را تمام کند.
گنجشک
از تابلو گریخت ...
*****
گلها پیر میشوند
میپژمرند
اما..
عطرشان را بر روی دستانم جا میگذارند
سپس میمیرند..
*****
مرا چه میشود که به دنبال دریا میگردم؟
حال آنکه دریا در میان انگشتان من است:
گیسوانت!
*****
راستی.
دنیا چه شکلی میشد اگر.
به جای اینکه در سینه ام گلولهای بنشانی.
در قلبم ..
گُلی ..
میکاشتی ...؟!
منابع:
۱- پایگاه خبری - تحلیلی عصر ایران
۲- سیولیشه / نشریه اختصاصی شعر نیمایی