تعداد بازدید: ۱۷۵
کد خبر: ۱۳۲۴۰
تاریخ انتشار: ۰۳ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۸:۰۳ - 2021 25 July

دوچرخه ات کوچک شده !

نویسنده : فاطمه کاربخش پرستار بیمارستان شهدای نی‌ریز

ماجرا از آنجا شروع شد که «سبزی قورباغه» وقتی سوار دوچرخه‌اش شد و به سمت برکه آب حرکت کرد، هی پاهایش به زیر فرمانِ دوچرخه می‌خورد و دردش می‌گرفت.

به خاطر این موضوع مجبور شد دوچرخه‌اش را دست بگیرد و پیاده به طرف برکه راه بیفتد. در راه «برفی خرگوشه» را دید که مشغول خوردن علف‌های تازه بود. «سبزی قورباغه» با ناراحتی به او سلام کرد. برفی سرش را بلند کرد و تا چشمش به قورباغه افتاد خوشحال شد. اما زود روی لبها و چشمهایش علامت تعجب و ناراحتی نشست و گفت: «قور قوری جونم! سبزی جونم؛ چرا اخمهات توی همه؟»

سبزی با غصه گفت: «نمی‌دونم چرا وقتی دوچرخه‌سواری می‌کنم پاهایم به فرمان دوچرخه می‌خورد  و درد می‌گیرد.»

برفی خرگوشه به اینور و آنور دوچرخه نگاه کرد، به قورباغه نگاه کرد و بالاخره گفت: «دوچرخه‌ات کوچک شده قوری جون.»

سبزی تا این حرف را شنید با عصبانیت گفت: «نه اینطور نیست. من خیلی خوب ازش مواظبت کردم.»

تا برفی خرگوشه خواست بگوید نمی‌داند چرا دوچرخه کوچک شده، سبزی سوار دوچرخه‌اش شد و از خرگوشه دور شد.

بعد از مسافتی دوچرخه‌سواری از پادرد کنار برکه ایستاد و عکس خودش را در آب برکه دید که کنار دوچرخه‌اش ایستاده و فرمان آن را گرفته. همینطور که نگاه می‌کرد یاد حرف برفی افتاد و دید دوچرخه‌اش خیلی کوچکتر از خودش است.

در همین موقع دوستِ کوچک چشم آبی‌اش، شناکنان به او نزدیک شد و آب موج گرفت و عکسش به هم خورد. سبزی سرش را بالا گرفت و تا دوستش را دید هوری زد زیر گریه.

«چشم آبی» از آب بیرون آمد وگفت: «وای سبزی جون! چرا گریه می‌کنی؟ چی شده؟»

سبزی قورباغه گفت: «دوچرخه‌ام کوچک شده. وقتی بابا قورباغه آن را برایم خرید خیلی بزرگ بود. من پاهایم به رکابش هم نمی‌رسید اما حالا ببین، دوچرخه بیچاره‌ام خیلی کوچک شده.»

چشم آبی یک نگاهی به دوچرخه کرد و یک نگاهی به سبزی قورباغه و گفت: «آره. حق داری، کوچک شده.»

سبزی بغض گریه‌اش را قورت داد و گفت: «من خیلی خوب از دوچرخه‌ام مواظبت کردم. نکند باید بهش غذای مخصوص دوچرخه می‌دادم؟!»

چشم آبی به فکر فرو رفت. او هم نمی‌دانست چرا دوچرخه سبزی قورباغه کوچک شده و اصلاً غذای دوچرخه‌ها چی هست.

به خاطر همین پیشنهاد کرد بروند و از بابا قورباغه بپرسند. آنها دوچرخه را دست گرفتند و راه افتادند. در راه برفی خرگوشه را دیدند. سبزی قورباغه به او گفت: «برفی جون حق با تو بود، دوچرخه‌ام کوچک شده. مرا ببخش که عصبانی شدم.»

برفی خندید و گفت: «اشکال نداره سبزی جون.»

سبزی گفت: «من که ازش خوب مراقبت کردم. چرا کوچک شده؟» برفی خرگوشه هم نمی‌دانست چرا دوچرخه کوچک شده.

چشم آبی رو به برفی گفت: «می‌رویم پیش بابای سبزی ببینیم غذای دوچرخه‌ها چی هست تا بهش بدهیم و بزرگ شود.»

برفی خرگوشه گفت: «چه فکر خوبی. من هم با شما می‌آیم.»

هرسه دوست راه افتادند و بابا قورباغه را کنار گلهای نیلوفر آبی آن طرف رودخانه دیدند که مشغول آفتاب گرفتن بود.

 وقتی بابا قورباغه بچه‌ها را دید پاشد و با لبخند گفت: «به‌به! چه بچه‌های عزیزی!»

یک دفعه سبزی قورباغه دوباره زد زیر گریه و نتوانست صحبت کند.

بابا قورباغه سبزی را در آغوش گرفت و گفت: «چی شده بچه‌ها؟»

برفی خرگوشه به جای سبزی تعریف کرد چه اتفاقی افتاده و آمده‌اند ببینند غذای دوچرخه چی هست؟»

بابا قورباغه که متوجه ماجرا شده بود قورقورکنان از ته دل خندید و بچه‌ها هم با تعجب نگاهش کردند.

باباقورباغه دستش را گذاشت روی شانه سبزی و گفت: «سبزی جان! دوچرخه‌ات کوچک نشده، بلکه تو بزرگ شدی. برای تو این دوچرخه دیگه مناسب نیست. دوچرخه‌ها غذا نمی‌خورند. تو به خوبی از آن مراقبت کرده‌ای و به دوچرخه‌ات آسیب نرساندی.»

برفی و چشم‌آبی به هم نگاهی کردند و نگاهی هم به دوچرخه و سبزی قورباغه انداختند و دیدند ای وای! بابا قورباغه درست می‌گوید. سبزی قورباغه بزرگ شده وگرنه دوچرخه تغییری نکرده و با هم خندیدند.

سبزی هم با دوچرخه‌اش کنار آب رفت و دوباره نگاهی انداخت به عکسشان که در آب افتاده بود و خودش را دید که بزرگتر از دوچرخه‌اش شده و خندید و گفت: «آره درسته. من غذا خوردم و بزرگ شدم.»

بابا قورباغه با خنده گفت: «حالا وقت آن رسیده که یک دوچرخه جدید و بزرگ اندازه خودت بخریم.»

ماجرا آنجا تمام شد که سبزی قورباغه دید دوچرخه از برفی خرگوشه هم کوچکتر است و اندازه چشم‌آبی است. به خاطر همین دوچرخه را هدیه داد به چشم آبی. چشم‌آبی هم خیلی از این هدیه جدید خوشحال شد و قول داد خوب از آن مراقبت کند. سپس هرسه کنار برکه مشغول بازی و خنده شدند .

دوچرخه ات کوچک شده !

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها