یک فنجان شعر
کبوترها چه میدانند
نه بیزارم از این دنیا، نه از آن دلْخوشی دارم
شبیه جغدها هر شب نه میخوابم نه بیدارم
در این دنیا نمیدانم چه میخواهند آدمها
نمیدانم که آبادم من اینجا یا که آوارم
به روی لب همیشه خندهام دشتی پر از گل بود
ولی حالا که میخندم شبیه دشتی از خارم
سراغم را نگیرید از کبوترها که آزادند
کبوترها چه میدانند من مرغی گرفتارم
میان مرگ با عزت و این تکرار روز از نو
تفاوت میکند با اینکه پای چوبه دارم
نمیدانم در این دنیا چه میخواهند آدمها
دوباره غرق این فکرم دوباره لب به سیگارم

نظر شما