تعداد بازدید: ۲۴۸
کد خبر: ۱۳۲۰۴
تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۲:۵۶ - 2021 01 August
انتشار یک رمان از دختر نوجوان نی‌ریزی

داستان قلب قرمز؛ روشنا و یک معلم مهربان

نویسنده : ساغر رجبی/ گروه کودک و نوجوان

فروغ بیاتی نویسنده نوجوان نی‌ریزی، اخیراً رمان «قلب قرمز» را روانه بازار کرده است.

به بهانه برگزاری آیین رونمایی از این کتاب، در این شماره به معرفی آن می‌پردازیم.

رمان درباره دختری به نام روشنا است که در روزهای اول سال تحصیلی برای شروع کلاس سوم به مدرسه می‌رود اما با وجود اینکه معلم بسیار مهربانی دارد، از او خوشش نمی‌آید چرا که معلمان سالهای قبل بداخلاق بوده‌اند و روشنا را به دلیل ننوشتن تکالیف دعوا می‌کردند.

کلاس درس برای روشنا جذابیتی نداشت. روشنا هنگام تدریس معلم نقاشی می‌کشید و هیچ توجهی به معلمش نمی‌کرد. بچه‌ها همیشه او را مسخره می‌کردند و ...

این باعث شده بود روشنا تصور بدی از کلمه «معلم» پیدا کند. اما حالا معلم جدید و همچنین همکلاسی جدیدش با قبل تفاوتهای زیادی داشتند چرا که...

فروغ بیاتی نویسنده ... ساله نی‌ریزی هم کار نویسندگی و هم تصویرسازی رمان را انجام داده و نشر ارشدان آن را به چاپ رسانده است.

در آیین رونمایی از این کتاب که هفته پیش برگزار شد، فروغ بیاتی با اشاره به این که «قلب قرمز» روایتگر داستان دختر دبستانی است که توانایی خودش را باور ندارد گفت: نوشتن داستان این کتاب شش ماه طول کشیده است و با زبانی ساده و صمیمی نگارش شده که مناسب گروه سنی ب و ج (اول تا ششم دبستان) است.

با هم بخشهایی از این رمان 48 صفحه‌ای را می‌خوانیم:

- خانم محمدی گفت: از درسها راضی هستی؟ کژال گفت: بله خانم همه چیز خوب است ولی دلم می‌خواهد با روشنا بیشتر آشنا شوم، چون او هم تنهاست و هیچ وقت دوستی نداشته. اما یک چیزی بگویم بهش نمی‌گویید؟

خانم محمدی گفت: عزیزم خیالت راحت. حتماً با هم کمکش می‌کنیم. کژال گفت: مثلاً رفتارهای عجیب دارد. زنگ تفریح می‌گفت: برویم کلاس اولی‌ها را بزنیم و فرار کنیم.

خانم محمدی شانه‌ای بالا انداخت و گفت: روشنا دختر خوبی است. ولی من حس می‌کنم چون داخل مدرسه همه بهش گفته‌اند: تو مثل غول هستی، تو بچه‌ها را می‌زنی و ... متأسفانه روشنا باور کرده که دقیقاً همونی هست که بقیه تصورش می‌کنند. ولی اینگونه نیست.

- روشنا که با تعجب به خانم محمدی نگاه می‌کرد گفت: اسم کوچک؟!

خانم محمدی گفت: آره اسم کوچک.

روشنا گفت: تعجب کردم چون ما تا الان معلمان را با اسم کوچک صدا نمی‌زدیم.

خانم محمدی گفت: تو می‌توانی اینجا به من بگویی: فروغ

روشنا شانه بالا انداخت و صبحانه‌اش را از کیفش بیرون آورد. خانم ‌محمدی گفت: من هم صبحانه نخورده‌ام. میای با هم صبحانه‌مان را عوض کنیم؟ 

داستان قلب قرمز؛روشنا و یک معلم مهربان

داستان قلب قرمز؛روشنا و یک معلم مهربان

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها