تعداد بازدید: ۲۲۱
کد خبر: ۱۳۱۹۰
تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۲:۲۳ - 2021 01 August
کافه کتاب

ماجرای یک دلقک

نویسنده: هاینریش بل
مترجم:محمد اسماعیل‌زاده
انتشارات: چشمه
353 صفحه

عقاید یک دلقک اثر برجسته هاینریش بل است که در سال ۱۹۷۲ به خاطر نوشته‌ هایش که ترکیبی از جهان‌بینی گسترده زمانه خود و مهارت حساس او در شخصیت‌سازی است و به تجدید حیات ادبیات آلمان کمک کرده‌ است، توانست جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کند.

ماجرای رمان
این کتاب روایت دلقکی به نام «هانس شینر» است. شینر در حین یک اجرا زمین می‌خورد و همین باعث صدمه دیدن زانویش می‌شود. او که از دلقکی مشهور و معروف به دلقکی ساده نزول پیدا کرده و عملاً در شغلش دچار شکست شده به روایت داستانش می‌پردازد و به صورت پراکنده از زندگیش می‌گوید. از دوران کودکیش، از خانواده‌اش، از همسرش ماری و…

او داستانش را به شکل اول شخص در ذهنش مرور می‌کند که چگونه با همسرش آشنا شده، چه رفتاری در برخورد با نازی‌ها داشته، چگونه به یک دلقک تبدیل شده و بعد از شکستش چگونه با مشکلات مالی دست و پنجه نرم می‌کند، به طوری که هیچ پولی در بساط ندارد که حتی سیگاری بخرد و…
شینر در این کتاب مثل شخصی است که در یک جزیره زندگی می‌کند و خودش را از مردم اطرافش جدا کرده و تنها پل او به دنیای اطرافش همسرش ماری است. شینر شدیداً عاشق همسرش است ولی به علت اختلافاتی که قسمت عمده آن به مذهب ربط داده می‌شود، یک روز ماری او را ناگهانی ترک می‌کند که باعث می‌شود شینر احساس خلأ و پوچی شدیدی کند.

شینر گرچه شغل دلقکی دارد ولی بسیار غمگین و درونگراست و شخصیت جالبی دارد. او به دور از دورویی و نیرنگ است و داستان را در یک فضای به شدت تنها روایت می‌کند به طوری که در کتاب فقط یک بار با یک شخص (پدرش) به شکل حضوری به صحبت کردن می‌پردازد و چند باری با تلفن با اشخاص دیگر و بقیه کتاب را فقط با مخاطب می‌گذراند.

در زیر گزیده‌هایی از کتاب را می‌خوانیم:

- این واقعیت که منتقدان خود قابل انتقاد هستند چیز زیاد بدی نیست، عیب آن است که آنها به برنامه خود به دید انتقادی نگاه نمی‌کنند و خود را عاری از نقص و اشکال می‌بینند، و این خیلی ناخوشایند است.

- هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت. باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده‌اند، فقط تنها به خاطر آورد.

- وقتی می‌خواهم به تنهایی برای خودم چیزی در آشپزخانه بپزم، احساس از دست رفتگی می‌کنم. دستهایم از فرط تنهایی سست می‌شود و احتیاج به باز کردن در قوطی کنسرو و یا شکستن تخم مرغ در تابه مرا به مالیخولیای عمیقی می‌کشد. من نمی‌توانم مجرد باشم.

- یک زن قادر است خیلی چیزها را با دستهایش بیان کند یا اینکه با آنها تظاهر به انجام کاری کند. در حالی که وقتی به دستهای یک مرد فکر می‌کنم، همچون کنده درخت بی حرکت و خشک به نظرم می‌رسند. دستهای مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن و یا  تیراندازی و چکاندن ماشه تفنگ و امضا کردن می‌خورند. اما به دستان زنان در مقایسه با دستهای مردان باید به گونه‌ای دیگر نگاه کرد؛ چه موقعی که کره روی نان می‌مالند و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار می‌زنند.

ماجرای یک دلقک

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها