تعداد بازدید: ۱۸۵
کد خبر: ۱۲۷۶۱
تاریخ انتشار: ۲۷ فروردين ۱۴۰۱ - ۲۳:۰۰ - 2022 16 April
کافه داستان

اتفاق خجسته

سودابه فرضی‌پور

نظافتچی ساختمان یک زن جوان است که هر هفته همراه دخترک ۴-۵ ساله‌ا‌‌ش می‌آید.

امروز درست جلوی واحد ما صدای تی کشیدنش قاطی شده بود با گپ‌زدنش با بچه...

پاورچین، بی‌صدا، کاملاً فضول! رفتم پشت چشمیِ در.

بچه را نشانده بود روی یک تکه موکت روی اولین پله‌.

بچه گفت: بعد از اینجا کجا میریم...

مامان: امروز دیگه هیچ‌جا. شنبه‌ها روز خاله‌بازیه...

کمی بعد بچه می‌پرسد: فردا کجا میریم؟

مامان با ذوق جواب می‌دهد: فردا صبح می‌ریم اون‌جا که یه بار من رو پله‌هاش سُر خوردم...

بچه از خنده ریسه می‌رود.

مامان می‌گوید: دیدی یهو ولو شدم؟

بچه: دستتو نگرفته بودی به نرده میفتادیا...

مامان همان‌طور که تی می‌کشد و نفس‌نفس می‌زند می‌گوید: خب من قوی‌ام.

بچه: اوهوم... یه روز بریم ساختمون بستنی...

مامان می‌گوید که این هفته نوبت ساختمون بستنی نیست.

نمی‌دانم ساختمان بستنی چیست. ولی در ادامه از ساختمان پاستیل و چوب‌شور هم حرف می‌زنند.

بعد بچه یک مورچه پیدا می‌کند... دوتایی مورچه را هدایت می‌کنند روی یک تکه کاغذ و توی یک گلدان توی راه‌پله پیاده‌اش می‌کنند که «بره پیش بچه‌هاش... بگه منو یه دختر مهربون نجات داد تا زیر پا نمونم»

نظافت طبقه ما تمام می‌شود...

دست هم را می‌گیرند و همین‌طور که می‌روند طبقه‌ی پایین درباره‌ی آن‌دفعه حرف می‌زنند که توی آسانسور ساختمان بادام‌زمینی گیر افتاده بودند.

مزه‌ی این مادرانگی کامم را شیرین می‌کند.

مادرانگی‌ای که به زاییدن و سیرکردن و پوشاندن خلاصه نشده. مادربودنی که مهدکودک دو زبانه، لباس مارک، کتاب ضدآب و برشتوکِ عسل و بادام نیست...

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها