کابوس طالیبان
سر سوفرَه نان خوردَه مَیکردم که یَک چیزی یادم آمد و یَک پوزخندی بَ زولَیخا بَزدم.
لوقمَه در گلویش گیر بَکرد و بعد از چند سورفه، با عصبیت بَگفت: چَهات شده؟ چَرا این گونه مرا نَظاره مَیکونی؟ خندَهات برای چیست؟
گفتَه کردم: یادت است روزی 13 بَ در نگوذاشتی تفرجگاههای این وُلسوالی را زنانَه و مردانَه کونم؟ یادت است با کفگیر بر سرم بَزدی و بَگفتی: «اینجا نه افغانیستان است و تو هم طالیبان نیستی. خواب دیدی خَیر باشد»؟
زولَیخا بَگفت: خب که چی؟ نکوند فِکِر بَکردی یاران قدیمت وارد این وَلایت مَیشوند و تو هم بَ مرادت مَیرسی؟
گفتَه کردم: نه، نیازی بَ آنها ندارم. در خبرها خواندَه کردم همین حالا هم یَک سری پارکها را زنانَه و مردانَه کردهاند و کم کم همَه جا دارد همین طَوری «موناسبسازی» مَیشود. همین جا هم زنها اَجازه وارد شدن بَ استادیومها را ندارند و شَنیده کردم ورزشِ پرورشاندام آنها را هم حذف بَکردهاند. حالا من مَیخواستم وُلسوالی نَیریز را پیشرو کونم و تفرجگاههایش زنانَه و مردانَه باشد؛ تو نگوذاشتی!
باز هم زولَیخا با کفگیر بر دستار سرم کوبید و بَگفت: خاک بر سر تو و هر کس مَثال تو افکار طالیبانی دارد. فِکِر بَکردی ما زنها ساکت مَینشینیم که شوما مردسالارها هر غلطی مَیخواهید بَکونید؟ بَ همین خَیالات واهی باشید.
بعد هم کولنگم را از کَنار دیوار برداشت و تا دمی در کوچه دونبالم بَکرد.
فقط ناراحت این هستم که تَلیت نوشابَهام را تا آخر خوردَه نکردم...
نجیب