آراسته معلم زندگی بود
آیین بزرگداشت زندهیاد استاد غلامرضا آراستهراد (قرهچاهی) پژوهشگر قرآنی، ادیب، شاعر و نویسنده بعد از ظهر پنجشنبه 11 فروردین در نیریز برگزار شد.
در ابتدای این مراسم که با حضور قابلتوجه دوستداران و خانواده ایشان در سالن ارشاد همراه بود، حجتالاسلام مهدی قرهچاهی از شاگردان استاد آیاتی از سوره لقمان را تلاوت کرد و نوشته استاد در مورد این آیات را خواند.
در این نوشته آمده بود: چون سوره لقمان را تا پایان تلاوت و تدبر کنی بیشتر به این «که» بودنِ خود پی میبری. بگو به کدام توصیهاش عمل کردی؟ به کدامش دست یافتی؟ کدامش را پذیرفتی؟ کدامش را دیدی؟ بیزحمت این سوره را بخوان. من که خواندم و شرمندگیام را اعلام کردم. آیا در سختیها و مشکلات صبر کردم؟
قرهچاهی افزود: من نزدیک به 20 سال با ایشان بحث داشتم و شاگردی کردم. نگاه ایشان متن قرآن بود. هیچ صفحهای از نوشتههای ایشان نیست که آیهای از قرآن کنارش نباشد. او با چند نفر از مفسران بزرگ قرآن کریم درارتباط بود. او بر آثار شاعران بزرگ تسلط داشت. در اشعار خودش اگر دقت میکردی میدیدی که بسیار پرمغز است. گاهی شعر طنز میگفت ولی سرشار از ادب بود. او هم شاعر بود، هم ادیب بود، هم استاد اخلاق بود. ما که قدرش را ندانستیم. گاهی خودش را خیلی کوچک میکرد تا دیگری بزرگ شود. به من میگفت آخر عمری حفظ قرآن را شروع کردم. انشاءالله همه آثارش جمع شود و ما بتوانیم به شکل دایرهالمعارفی استفاده کنیم.
پس از وی سارا قرهچاهی یک خاطره و شعر از استاد خواند و سپس استاد فریدپور که به گفته مجری مراسم شاگرد استاد آراسته در مدرسه تیزهوشان علامه حلی تهران و به نوعی فرزند استاد محسوب میشود، سخن گفت.
فریدپور اظهار داشت: بسیاری از آدمها بدون این که نام معلم داشته باشند، کار معلمی میکنند. استادِ ما یک معلم حقیقی بود. من از ۱۱ سالگی تا ۵۶ سالگی چشمم گاهی منور بود و وجودم سرمست بود از دیدن ایشان و شنیدن صدای مهربان ایشان و بهرهگیری از تعلیمات ایشان. تعلیماتی که کمتر به زبان بود؛ گاهی به یک لبخند بود، گاهی به یک چشم پایین انداختن بود، گاهی به یک سکوت بود. من زیاد میشناسم شاگردان ایشان را که روزی که با ایشان وداع میکردیم و عملیات تدفین انجام میشد خیلیها بیتاب و بیقرار بودند. آنچه موضوع درس استاد یعنی شیمی بود به کنار، ولی همه دردشان و مصیبتزدگیشان به کسی بود که استاد زندگیشان بود، استاد اخلاقشان بود، استاد منش و کردار و رفتارشان بود.
ما از پیامبر و اهل بیت روایت داریم که بهترین مردم کسی است که دیگران از شر دست و زبان او در امان باشند استاد ما همین بود. تمام آنهایی که ایشان را به خاطر میآورند یکی از حرفهای مشترکشان این بود که ایشان یک بار سرِ ما فریاد نکشید. یکبار با ما دعوا نکرد، یک بار به ما گله نکرد. یک بار با لحن سرزنش و عتاب ما را مخاطب قرار نداد.
وی افزود: یکی از دوستان ما آقای دکتر وفا رحیمی دانشمند و پزشک مغز و اعصاب در سطح جهان است، میفرماید در زمان مدرسه یک بار سر کلاس ایشان بودیم و ایشان وسایلی آورده بودند که آزمایش انجام دهند. ما داشتیم موادی را مخلوط میکردیم که آزمایشی انجام دهیم. چون گاز تولید میشد استاد گفته بود سر لوله آزمایش چوبپنبه نگذارید که ممکن است بترکد. گفت ما دیدیم استاد حواسشان نیست ما چوب پنبهای سر لوله آزمایش گذاشتیم که گاز جمع شود و بپرد. اما طوری شد که آن لوله آزمایش ترکید و مواد روی لباس ما پخش شد. می گفت من مطمئن بودم که الان استاد اگر برگردد به ما سیلی میزند چون دو بار به ما گفته بود که این کار را نکنید. اما ایشان نیم نگاهی به ما کردند و دیدند ما متوجه ایشان هستیم و خجالتزده شدهایم فوراً رویشان را برگرداندند و تا به امروز به روی ما نیاوردند. و میگفت من از آن لحظه اسیر ایشان هستم.
من از آن لحظه فهمیدم چطور باید با بچه برخورد کنم. چطور باید با شاگردانم برخورد کنم که آنها را نشکنم. آنها را در موضع شرمندگی و خجالت قرار ندهم. این هنر نیست. مچ نگیرم، رویم را برگردانم. همان رفتاری که پیامبر میکرد. استاد ما نقل میکرد و میگفت: من وقتی میخواهم با دیگران برخورد کنم، خاطره یکی از معلمان بزرگ و شخصیتساز خودم را حاضر میبینم و او به من میگوید این را بگو و آن را نگو. ایشان میگفت من یک بار که در دبیرستان تدریس میکردم و بچهها هم بزرگ بودند، در حالی که پای تخته مینوشتم، یکی از دانشآموزان برای دیگران گچ پرتاب میکرد و من متوجه شدم. گفت برگشتم و با یک لبخند او را متوجه کردم که پسرم این کار را نکن. گفت دوباره برگشتم تکرار شد. سه چهار بار که تکرار شد عصبی شدم. مصمم شدم برگردم بروم سراغش و حرف تندی به او بگویم یا یک تشر به او بزنم. گفت همین که برگشتم تجلی آن روح اثرگذار استاد را دیدم که به من گفت: چکار داری به بچه مردم؟ گفت من ندید گرفتم و برگشتم. یکی ظاهر این کلاس را ببیند میگوید هرج و مرج شده و استاد کنترل نکرده. حالا در آن یک ساعت چه اتفاقی میخواست بیفتد؟ چه علمی میخواست رد و بدل شود؟ چه شخصیتی میخواست ساخته شود؟ این بچهها حالا این درس را از او گرفتند. کدام یک از اینها مؤثرتر است؟ کدام جامعهساز است؟ کدام تاریخساز است؟ کدام نسل ساز است؟
فریدپور گفت: حالا که ایشان به کمک ما احتیاج دارند، با اهداء ثواب اعمالمان، ثواب خواندن قرآن، اهداء ثواب لبخند زدن به دیگران که از ایشان یاد گرفتیم، با اهداء ثواب گذشت از خطاهای دیگران که از ایشان یاد گرفتیم کمک کنیم به اینکه ایشان هر ساعت و هر لحظه با تحفههای معنوی در آن دنیا یاری شوند.
در ادامه جلسه غلامرضا شعبانپور مدیر مسئول هفتهنامه نیریزان فارس در سخنانی آراسته را عالِمی عامِل، عارفی به تمام معنا، فرهیختهای بیادعا، نویسندهای متبحر، و انسانی تمامعیار، زلال و صاف دانست و گفت: هر غریبهای در اولین برخورد با ایشان به هیجان میآمد. او هم عرفان نظری داشت و هم عرفان عملی. یکبار به بیمارستان شهدا آمده بودند برای عیادت یکی از اقوامشان در بیمارستان شهدا و بنده هم به همین دلیل آنجا بودم. آن موقع زندهیاد استاد محمد معانی هم در بخش دیالیز بیمارستان بستری بودند. همراه استاد آراسته من را معرفی کرد. من نمیدانستم ایشان آقای آراسته هستند؛ هرچند مطالب ایشان مکرر در هفتهنامه چاپ شده بود. همانجا شیفته برخورد ایشان شدم. وقتی به ایشان اطلاع دادم استاد معانی در بخش دیالیز هستند، سراپا دوید و شتابان من را به آن بخش کشاند و وقتی مرحوم آقای معانی را دید، نمیتوانم توصیف کنم که چگونه به عنوان یک شاگرد به دست و پای ایشان افتاد.
در بیشتر نوشتههایشان و تلفنهای طولانی که با هم داشتیم، یاد میکرد از جناب آقای سید محمود طباطبایی رئیس وقت دبیرستان احمد که ایشان دانشآموز آنجا بوده و اینکه آقای طباطبایی چقدر تلاش کرده تا ایشان که دانشآموز بسیار خوبی بوده و در آن وضعیت از روستا به شهر آمده بوده و با چه سختی درس میخوانده، بتواند مسیر تحصیلات را طی کند. یک بار نوشته بود که در وقت امتحان ایشان خواب افتاده بود. مرحوم آقا سید محمود طباطبایی وقتی میبیند آقای آراسته و قرهچاهی آن روز به جلسه امتحان نرسیده، جلسه را تأخیر میاندازد و مستخدم مدرسه را با دوچرخه به در خانه آنها میفرستد و استاد آراسته خودش را دوان دوان به جلسه امتحان میرساند. آن زمان میدانید که چه روابطی بین مدیر و معلمان با شاگرد بود. استاد آراسته نوشته بود: مرحوم سید محمود طباطبایی بدون هیچ اخم و تخمی گذاشت من سر جلسه بنشینم و جلسه را شروع کرد.
شعبانپور اضافه کرد: ایشان از همان سالهای انتشار هفتهنامه عصر نیریز و به دنبال آن نیریزان فارس و بعد ماهنامه نیتاک مداوم مشوق این مجموعه بود و بارها به خود من زنگ میزد که مبادا احساس خستگی و سستی کنید. باور کنید که چه در نسل معلمان قبلی و چه فعلی استاد آراسته یک استثناء بود و مردان اینچنینی خیلی کمیابند و امثال استاد آراسته نادره دورانند. حیف این مرد.
سخنران بعدی سردبیر نیریزان فارس بود.
امین رجبی گفت: یکی از بزرگترین موهبتهای من در زندگی، ارتباط با استاد آراسته بود و به لطف بزرگیِ ایشان، فرصتی دست داد تا در چند صباح پایانی زندگی استاد جرعهای هر چند کوچک اما گرانبها از وجود ایشان بنوشم.
وی گفت: استاد آراسته بیشتر از آن که یک بزرگسال باشد کودک بود. کودک درون او بسیار زنده بود. مانند کودکان به راحتی میخندید و به راحتی میگریست. مانند کودکان تکلف و کینه نداشت. مثل کودکان به راحتی با افراد دوست میشد. او خودش را در سطح دیگران پایین میآورد تا آنها راحت باشند. استاد آراسته در بزرگیِ تهران گم نشد و خودِ واقعی خودش بود. همان فرهنگ ایلیاتی خودش را به شمال تهران برده و همه را مجذوب خود کرده بود. دیگر این که غرور و تعصب بیجای طایفهای نداشت.
سخنران پایانی مراسم دکتر حبیب آراسته فرزند استاد آراسته بود که در پایان پشت تریبون قرار گرفت و ضمن تشکر از حضار و کسانی که سخن گفتند بیان داشت: آرزوی او این بود که الان اینجا حضور داشت و تک تک شما را بغل میکرد. اگر من اینجا هستم آمدهام تا دست تکتک شما را ببوسم. در هفت هشت ماه پایانی زندگی پدرم سعی کردم کارم را تعطیل کنم و بیشتر پیش او باشم. و در آن لحظات تلاش میکردم او بیشتر حرف بزند و من شنونده باشم. در این مدت دائم به یاد اینجا بود و نیریز را جور دیگری دوست داشت.
او در روزهای آخر لیستی از افراد را به من داد و توصیه کرد حواسم به اینها باشد؛ یکی درس میخواند، یکی مریض بود؛ درباره همه توضیح داد.
دکتر آراسته در پایان آخرین نوشته پدرش را خواند که همراه با تأثر جمعیت بود:
«دبیری کردم پشیمانم، درس شیمی دادم نادمم، جلسات آموزشی رفتم به درد نخورد، اینور و آنور حرف زدم بیخود بود، کارخانه کار کردم عبث بود، وزارت بهداری رفتم غلط بود، کتاب درسی را هی خواندم و هی گفتم، سؤال کنکور نوشتم چه بد از بد هم بدتر، کاغذ حرام کردم، چقدر آهِ درختها را پشت سر دارم که اره شدند تا من مزخرف بنویسم، چهار جوابی اَه اَه اَه حیف قلم، حیف مرکب، حیف جوهر، شیطان عجیب بر من معلمی کرد، شیطان قلم به دستم داد و داس را از دستم گرفت. فکر میکنم همان چند سالی که تابستانش در ده کار کشاورزی کردم و گاهی همراه چوپانها چوپانی، سالهای خوبی بوده است. از آنها نه پشیمان نیستم که خاطرهای خوش دارم و آنها را تلف شده عمر نمیدانم. همان چند تابستان خود را انگل نمیدانم. باقی را چسبیدم به رگ دیگران که در مزارع بکارند، بدروند، بکوبند و نان کنند و بدهند به امثال منی. وای اگر ترازوی عدالت برپا شود. وای از آن روز.
در این جلسه پیامهای تسلیت دکتر فرهاد رهبر دستیار اقتصادی رئیس جمهور، دکتر محمد باقر قالیباف رئیس مجلس شورای اسلامی و استاد سیدعطاءالله طغرایی رئیس انجمن خوشنویسان نیریز خوانده شد.

روحش شاد یادش گرامی واقعا اسطوره معرفت بود یادش همیشه در دلها زنده میماند 