تعداد بازدید: ۱۶۰۹
کد خبر: ۱۲۶۶۲
تاریخ انتشار: ۲۴ فروردين ۱۴۰۱ - ۰۹:۳۴ - 2022 13 April

وداع با یک دوست

آرش رستگار(*)

وداع با یک دوست

دوست، همدم، همراه و استاد عزیزی را در نیمه شعبان ۱۴۴۳مهشیدی [28 اسفند 1400 خورشیدی] از دست دادم. بر آن شدم تا رساله‌ای در باب کمالات او بنویسم تا کمالات درخشانش به فراموشی سپرده نشوند. باشد که دوستان و فرزندان و شاگردانش در جهت زنده نگه داشتن این کمالات کمر همت ببندند.

در خانه‌ای در همسایگی‌اش سکنی گزیدم و هر هفته دو یا سه روز خدمتش می‌رسیدم و از حکمتش بهره می‌بردم

این سنت که درباره دوستانِ از دست رفته بنویسم از حضرت علی(ع) به جای مانده است که خطبه‌ای از کمالات دوست خود ابوذر نخعی ایراد کرده است و از این خطبه در نهج‌البلاغه شریف رضی یاد شده است.

او معلمِ یار و همراه دیگرم بود که سه سال در محضرش درس خوانده بود و سی سال برای من از خاطراتش با او می‌گفت. همچنین دست روزگارمرا با فرزند آن معلم آشنا کرد که گنجینه‌ای از کمالات بود. با خود گفتم که این فرزند را چه کسی تربیت کرده است؟ باید که این پدر را از نزدیک بشناسم. پس باید که با او همنشین شوم. پس در خانه‌ای در همسایگی‌اش سکنی گزیدم و هر هفته دو یا سه روز خدمتش می‌رسیدم و از حکمتش بهره می‌بردم. خواستم رساله‌ای در باب کمالاتش بنویسم تا دست روزگار آن کمالات را به فراموشی نسپارد و با بدن او زیر خاک نمانند. بلکه با روح او همواره زنده بمانند تا دیگران هم از کمالاتش بهره ببرند و به کمک آنها به خداوند علی اعلی مقرب شوند. سنت حضرت علی این بود که از دوستش نام نبرد. من هم از این سنت پیروی می‌کنم و نام دوستم را پنهان نگه می‌دارم. چرا که آنچه شایسته توجه است کمالات اوست.

دوران کودکی
 بچه دشت و صحرا بود و در بیابان و کویر بزرگ شده بود. عرش او آسمان بزرگ کویر بود و نگاه به آسمان روحش را بزرگ کرده بود. خانه او دشتی به بزرگی مساحت تهران بود که از طرفی به استان فارس از طرفی به استان کرمان مجاور بود. در آن دشت بزرگ سه چاه آب بود که یکی مملوک خانواده دوستم بود. زندگی در این دشت بزرگ و نگاه کردن به مسافت‌های دور چشمان او را تیزبین و دوربین کرده بود. او درکی عمیق داشت و نگاهی کل نگر که از زندگی در کویر نشأت می‌گرفت. اهل کویر برخلاف اهل کوهستان، بسیار بخشنده‌اند. با آنکه نمی‌دانند روزیِ فردایشان از کجا می‌آید، هر آنچه را که دارند می‌بخشند. در برابر مهمان هرچه دارند سر سفره می‌گذارند. پدران او ایلیاتی بودند اما رضاخان ایشان را یکجانشین کرده بود و به این خاطر عمیقاً از رضاخان گله داشت و شاید ناخودآگاه به این دلیل با او دشمنی می‌کرد. این وصف جوانیش بود. من که به او رسیدم نگاهی بلندتر و کلی‌تر و سراسری‌تر به تاریخ داشت. زندگی سخت صحرا او را بسیار صبور بار آورده بود. سالها مدرسه را دور از خانواده در شهری نزدیک سپری کرده بود و این بود که خاطراتش از پدر و مادر محدود به قبل از مدرسه و تابستان‌ها می‌شد. خاطراتی کم در شمار اما بسیار عمیق و تأثیرگذار. به خوبی برایش روشن بود که چه چیزهایی را از پدرش آموخته و چه چیزهایی را از مادرش و شکرگزار آنها بود.

به قرآن تسلط داشت و در سخنان خود به آیات قرآن که حرفش را حمایت می‌کردند اشاره می‌کرد.

همنشین با قرآن
 معلمِ قرآن او پدر بزرگش بود که دو پایش قطع شده بود و خود را روی زمین می‌کشید. به او در گوشه چادرش قرآن می‌آموخت. قرآن را به سبکی حماسی می‌خواند و نوه از پدربزرگش در خواندن قرآن پیروی می‌کرد. از هر آیه‌ای دریایی از معانی را استخراج می‌کرد. هر واقعه یا هر داستان یا هر سخنی را از چندین جنبه و چندین دیدگاه بررسی می‌کرد. قطره‌ای از دریای معانیِ یک آیه را در آیه دیگر می‌ریخت و به نگاهی جدید دست پیدا می‌کرد و قطره‌ای از این دریای جدید را باز به آیه دیگری می‌ریخت و دریایی دیگر به‌دست می‌آورد و همینطور الی غیر النهایه.

اما اگر می‌خواست می‌توانست در یکی از دریاهای معانی آن قطره را که اول با آن شروع کرده بود، استخراج نماید. به قرآن تسلط داشت و در سخنان خود به آیات قرآن که حرفش را حمایت می‌کردند اشاره می‌کرد. آیات قرآن را با خط خوش می‌نوشت و با این کار آن را روی استخوان‌هایش حک می‌کرد. آرامش نوشتن با قلم خوشنویسی  او را به سیری در دریای معانی آیات می‌برد و کشتی شناختش را به حرکت در می‌آورد. قرآن برای او وسیله‌ای برای شناخت انسان بود. انسان را در سایه قرآن می فهمید. می‌فهمید انسان چه معنی می‌دهد و چه معنی نمی‌دهد و چه معنی می‌تواند بدهد و چه معنی نمی‌تواند بدهد. انسانهای بزرگ را هم اینگونه می‌فهمید. انسان‌های بزرگ را در سایه قرآن می فهمید.

همنشینِ عطار و سعدی و مولانا و حافظ بود. هر وقت از آنها یاد می‌کرد لفظ حضرت را جا نمی‌انداخت. بسیاری از اشعار آنها را از حفظ می‌دانست و آنها را همچون دوستانی عزیز می‌داشت

همنشین با شعر
 او همنشینِ عطار و سعدی و مولانا و حافظ بود. هر وقت از آنها یاد می‌کرد لفظ حضرت را جا نمی‌انداخت. بسیاری از اشعار آنها را از حفظ می‌دانست و آنها را همچون دوستانی عزیز می‌داشت. آری دوستانِ صمیمیِ او در کتاب‌ها زندگی می‌کردند و چند صد سال پیش از او می‌زیستند. همان بازی با آیات قرآن را با آیات عطار و سعدی و مولانا و حافظ پیشه می‌کرد. یک بیت از عطار را در سعدی می‌ریخت و به دنیایی از معارف جدید دست پیدا می‌کرد و یک قطره از این دریای معانی را در مولانا می‌ریخت و دیدگاهی نو [نسبت] به مولانا به دست می‌آورد. از دریای آیات مولانا قطره‌ای در حافظ می‌ریخت و به دریای دیگری دست پیدا می‌کرد. اگر می خواست از حافظ همان بیت عطار را بیرون می‌کشید. با خود می‌گفتی این حافظ انگار که همان عطار است. آراء دوستانش را به هم مقایسه می‌کرد. بلکه اختلاف آراءشان را مطالعه می‌کرد. گاهی داستان‌های مشترکی می‌یافت که دوستانش به روشهای متفاوتی به پایان رسانده بودند و با مطالعه این داستانها شخصیت دوستانش را واکاوی می‌کرد. عطار و سعدی و مولانا و حافظ را بسیار می‌شناخت و بر آرائشان تسلط داشت. می‌دانست چه می‌فهمند و چه نمی‌فهمند و چه می‌توانند بفهمند و چه نمی‌توانند بفهمند. از او اگر سؤالی می‌پرسیدم می‌گفت حضرت حافظ چنین گفته و حضرت عطار این چنین، حضرت سعدی دیگر گفته، حضرت مولانا دیگر. من هم چند نکته‌ای  به آنها می‌افزایم. مشاور خوبی بود. با او درد دل می‌کردم و او به تأیید نظر حل معما می‌کرد و مرا راهنمایی می‌کرد و به راستی و درستی هدایت می‌کرد.

اگر در سخن گفتن کسی از او پیشی می‌گرفت در سکوت کردن کسی نمی‌توانست از او پیشی بگیرد

 به عنوان یک مشاور
هرگاه از او مشورت می‌گرفتم اول مرا تأیید می‌کرد و چند دیدگاه به مسئله را ذکر می‌کرد که در آنها حق با من بود. بعد هم دیدگاه‌هایی را ردیف می‌کرد که  در آنها حق با من نبود. اگر در سخن گفتن کسی از او پیشی می‌گرفت در سکوت کردن کسی نمی‌توانست از او پیشی بگیرد. او به تأیید نظر حل معما می‌کرد. اگر با او درد دل می‌کردم می‌توانست من را از بیرون تماشا کند. در حالی که پدر و مادرم اگر با آنها درد دل می‌کردم خودم را جزو خودشان می‌دیدند و در مسئله خودشان را درگیر می‌کردند. وقتی داستانی را برای عبرت گرفتن تعریف می‌کرد خودش بلند می‌شد و نقش طرف‌های مختلف در داستان را بازی می‌کرد. او با هنر تئاتر آموزش می‌داد. او بیشتر از یک مشاور خوب بود. او یک معلم بود. از وجود خودش در من چیزی می‌کاشت تا با آن نهال بتوانم از پس نفسم بر بیایم. در بین شاگردانش نهال‌های بسیاری در وجودشان کاشته بود و من آنها را می‌دیدم و می‌شناختم و امضاء استاد را پای آن نهال می‌دیدم. هم خودشان می‌فهمیدند که چه شناختی را مرهون استادشان هستند، هم همه می‌دیدند که این فهم و شناخت از کجا آمده و چه کسی آن را در وجودشان کاشته است. آنچه همه از او می‌شناختند و به آن شهرت داشت معلمیِ اخلاق و انسانیت بود. بسیاری را می‌شناختم که او را بهترین معلم زندگیشان می‌دانستند. اما او بزرگتر از یک معلم بود.  شاید بپرسید مگر از یک معلم مقام بلندتری هم هست؟ پاسخ من مثبت است.

از وجود خودش در من چیزی می‌کاشت تا با آن نهال بتوانم از پس نفسم بر بیایم. در بین شاگردانش نهال‌های بسیاری در وجودشان کاشته بود و من آنها را می‌دیدم و می‌شناختم و امضاء استاد را پای آن نهال می‌دیدم

به عنوان یک معلم
به شاگردانش اخلاق و انسانیت می‌آموخت ولی هرگز وانمود نمی‌کرد که به آنها اخلاق و انسانیت را درس می‌دهد. از هر کسی مطابق توانش انتظار داشت. اگر کسی درس را نمی‌فهمید خودش را سرزنش می‌کرد که چرا نتوانسته است طوری درس بدهد که آن شاگرد را جلب کند و اگر کسی بی‌اخلاقی می‌کرد خودش را سرزنش می‌کرد که این چه تربیتی است که شاگردانش می‌توانند بی‌اخلاقی کنند. اگر کسی برخلاف انسانیت رفتار می‌کرد خودش را سرزنش می‌کرد که چرا در انسانیت کم گذاشته‌ است و شاگردش به خود اجازه می‌دهد بر خلاف انسانیت رفتار کند. اگر کسی از شاگردانش دروغ می‌گفت به خود می‌گفت مگر من چه دروغی به او گفته‌ام که او از من چنین رفتاری آموخته است. اما معلم اخلاق بودن و معلم انسانیت بودن اوج کمالاتش نبود. معلمِ اخلاقِ پیروِ دیگری که بگوید چه فعلی اخلاقی است و چه فعلی اخلاقی نیست تا هم خودش عمل کند و هم به دیگران بیاموزد. اما او در اخلاق صاحب نظر بود. مثلاً می‌گفت فلان فعل غیر‌اخلاقی برای فلان شخصیتِ شناختی خیلی هم اخلاقی است و فلان فعل اخلاقی نزد همه، ممکن است در فلان موقعیتِ بخصوص غیر اخلاقی باشد. همنشینی با دوستانش حافظ و سعدی و مولانا و عطار از او یک فیلسوف اخلاق ساخته بود. او در معلم انسانیت بودن هم پیرو نبود بلکه رهبر بود.

به عنوان یک حکیم

آنچه همه از او می‌شناختند و به آن شهرت داشت معلمیِ اخلاق و انسانیت بود. بسیاری را می‌شناختم که او را بهترین معلم زندگیشان می‌دانستند. اما او بزرگتر از یک معلم بود. شاید بپرسید مگر از یک معلم مقام بلندتری هم هست؟ پاسخ من مثبت است

او فرق بین آنچه از محکم[ات] می‌دانست و آنچه از متشابهات می‌دانست متوجه بود. می‌دانست کدام علم را حقیقتش را یافته است و کدام علم  را به واسطه مدل‌های شناختی می‌داند. کدام علمش حکمت است و کدام را با امثله می‌فهمد. کدام فهمش زیر سایه‌ ساختار شناختی خود و تاریخ شناختش است  و کدام فهمش بالاتر از ساختار شناختی خود او و مستقل از تاریخ شناختش است. اگر حافظ را می‌فهمید یا اگر سعدی را و یا مولانا و عطار را می‌فهمید، می‌دانست کجا از نظرگاه خودش می فهمد و کجا مستقل از خودش آنچه را در ذات آنهاست می‌بیند. به حقیقت «ان الله علیم بذات الصدور» نزدیک بود. نگاهش بسیار نافذ بود و به کنه روح مخاطبش نگاه می‌کرد. آنها که فهمشان می‌رسید از نگاهش احساس خجالت می‌کردند و سر به زیر می‌انداختند. چشمانش بسیار گویای احوالش بود. چشمانش سخنگوی روح او بودند و چشمان  دیگران نیز برایش همین حکم را داشت. با او احساس نزدیکی می‌کردم طوری که به خودم اجازه می‌دادم او را دوست خود بدانم نه معلمم. هرگز جسارت نکردم که بگویم من نسبت به مسئله‌ای نقطه نظری غیر از نگاه شما داشتم. او در شناخت انسانیت و انسان‌شناسی بسیار برجسته بود. می‌دانست در عصر ما و در اعصار پیشین، انسان چه معنی می‌داده و چه معنی نمی‌داده و در آینده چه معانی می‌تواند داشته باشد و چه معانی نمی‌تواند داشته باشد. او بالاتر از یک معلم انسانیت بود.

به عنوان یک انسان شناس

اگر کسی از شاگردانش دروغ می‌گفت به خود می‌گفت مگر من چه دروغی به او گفته‌ام که او از من چنین رفتاری آموخته است

 می‌دانست از شناخت حافظ و سعدی و عطار و مولانا چه می‌تواند بربیاید و چه نمی‌تواند بربیاید. اما انسان‌شناسی خود را به چیزی نمی‌گرفت و آن را کتمان می‌کرد. مثل من را که کوچک بودم بسیار بیش از این حرف‌ها می‌فهمید. می‌دانست «ما بین ایدیهم  و ما خلفهم» چیست و خدا این علم را به خواست خودش در اختیار او گذاشته بود و بر این علم محیط بود. هرگز نور پیامبر اکرم را زیر سایه انوار ائمه پنهان نمی‌کرد وهرگز نور خدا را زیر نور پیامبر اکرم پنهان نمی‌کرد و در برابر همه اینها سکوت محض بود. اما در سرزمینی می‌زیست که نور پیامبر را زیر سایه انوار ائمه پنهان می‌کردند و اسماء الهی را زیر سایه نور پیامبر نهان می‌نمودند. او پیامبر را مظلوم می‌دید و خداوند را مظلوم‌تر. فراتر از مرزبندی‌های بین شیعه و سنی بود بلکه فراتر از مرزبندی‌های بین فِرَق جای گرفته و فِرَق ضاله بلکه فرا تر از مرزبندی‌های بین مسلمان و کافر بود. چه بسا کافرانی که آنها را پر از بنزین عشق به خدا می‌دید که با جرقه‌ای در راه محبت به خدا می‌توانستند تماماً بسوزند. انسان را می‌شناخت پس شناخت انسان را می‌شناخت. پس شناخت‌شناس بود. اما  هر دو شناخت‌شناسی را دریده بود و به حقیقت‌شناسی دست پیدا کرده بود. اما این بر کمتر کسی آشکار بود و خود به آن وانمود نمی‌کرد.

به عنوان یک حقیقت شناس

همنشینی با دوستانش حافظ و سعدی و مولانا و عطار از او یک فیلسوف اخلاق ساخته بود

 به مقام «علماء امتی افضل من انبیاء بنی‌اسرائیل» رسیده بود. حقیقتِ پاره‌ای از آیات الهی را در خود داشت و وجودش از این حقیقت سر ریز می‌شد و به دیگران می‌بخشید.

چشم من نزد آن حوری‌سرشت شیوه «جنات تجری تحتها الانهار» داشت. از حقیقت که می‌گفت دیگر خودش حرف نمی‌زد. خدا در دهانش حرف می‌گذاشت. گاهی خودش نمی‌فهمید چه می‌گوید. نفسش هنگام سخن گفتن از حقیقت حضور نداشت. با این همه یک انسان معمولی بود. گاهی پشت کوه را می‌دید ولی جلوی پایش را نمی‌دید و زمین می‌خورد. گاهی بزرگوارانه سکوت می‌کرد و گاهی عصبانی می‌شد و عکس‌العمل نشان می‌داد. بعضی کمالاتش در او ملکه شده بود و بعضی کمالاتش معمولاً ظهور پیدا می‌کرد و بعضی کمالاتش گاه و بیگاه خود را به نمایش می‌گذاشت. بر شاگردان و دوستان و بازماندگان است که  این کمالات را بشناسند و در خود نهادینه کنند و دائماً آنها را به نمایش بگذارند و نزد روح خود ملکه کنند.

خداوند ما و شما را در زمره «الذین هم فی صلاتهم دائمون» قرار دهد.

نگاهش بسیار نافذ بود و به کنه روح مخاطبش نگاه می‌کرد

فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ* الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ* الَّذِينَ هُمْ يُرَاءُونَ* وَيَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ (سوره ماعون / آیات 4 تا 7) پس واى بر نمازگزارانى كه از نمازشان غافلند آنان كه ريا مى كنند و از [دادن] زكات [و وسايل و مايحتاج خانه] خوددارى مى‌ورزند.

بحول الله تعالی نوشته شد در شعبان سال 1443 والله اعلم

پی‌نوشت:
*- دکتر آرش رستگار (متولد ۱۳۵۲خورشیدی، تهران) ریاضیدان، معلم، مؤلف و محقق، استادیار و عضو هیئت علمی دانشکده علوم ریاضی در دانشگاه صنعتی شریف، و مؤلف کتب درسی ریاضیات در سطوح دبستان تا دبیرستان است. او مؤلف بیش از چهل عنوان کتاب و بیش از یکصد و پنجاه عنوان مقاله در زمینه‌های ریاضی، آموزش ریاضی، فلسفه ریاضی، فلسفه علم، تعلیم و تربیت، انسان شناسی و الهیات می‌باشد.

او پیامبر را مظلوم می‌دید و خداوند را مظلوم‌تر

وی به مدت ۱۰ سال سرپرست تیم ملی المپیاد ریاضی ایران بوده‌است.

این فیلسوف علم و فیلسوف ریاضی، همچنین به عنوان استاد مدعو گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف مشغول به کار است. ازکتب فلسفی او می‌توان. «اندیشه ریاضی در بستر تاریخ تمدن» و «فلسفه زمان»، «رهیافتی اسلامی به فلسفه علم»، «مدخلی انسان شناسانه به فلسفه علم و فلسفه تعلیم و تربیت»، «تأویل در ریاضیات و علوم طبیعی» را نام برد. او مؤلف مقالاتی در زمینه فلسفه ریاضی و فلسفه علم نیز می‌باشد.

چه بسا کافرانی که آنها را پر از بنزین عشق به خدا می‌دید که با جرقه‌ای در راه محبت به خدا می‌توانستند تماماً بسوزند

آرش رستگار علاقه‌مند به عرفان و تفسیر قرآن نیز می‌باشد. او در دوران دانشجویی در دانشگاه پرینستون، مؤلف یک تفسیر سوره حمد به زبان انگلیسی و رمانی عرفانی با نام «سوی او قدم گذاشتیم» بود. وی مجموعه‌ای از رسالات عرفانی و دو تفسیر ناتمام از قرآن کریم در دست تألیف دارد که در وبگاه شخصی او در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها