تعداد بازدید: ۲۸۵
کد خبر: ۱۲۶۲۳
تاریخ انتشار: ۱۲ فروردين ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۱ - 2022 01 April
کافه داستان

عمه خانم

مریم قهرمانلو

عمه خانم من همیشه‌ی خدا کارش مراقبت بود، آن هم نه از آدم‌ها، از وسایل!

هر چه می‌خرید از فروشنده می‌پرسید‌:

آقا این‌ها کاور ندارند؟
اگر داشت که فبها، اگر نداشت یک چیز در حد فرهنگ و تمدن روانداز دست و پا می‌کرد و می‌انداخت روی وسیله‌ی مذکور.

از آن قدیم‌ها یک تلویزیون داشت که کنترل‌اش با یک زره محافظت می‌شد. ساختار کنترل به گونه‌ای بود که برای بازی بچه‌ها با یک سلاح جنگی اعلا برابری می‌کرد.

اگر کسی دور از چشمِ عمه خانم دستش به کنترل می‌رسید بی‌برو برگرد برنده محسوب می‌شد. عمه خانم یک اخلاقی داشت که روی مبل‌ها هم روانداز می‌کشید. می‌گفت گرد و خاک روی‌شان می‌نشیند یا بچه‌ها کثیفشان می‌کنند.

برای فرش‌ها تدابیر خاصی نداشت، فقط مدام چشمش دنبال ماها بود که مبادا چیزی بریزد.

همه چیز در خانه‌ عمه خانم به بهترین نحو نگهداری می‌شد، در حدی که انگار اصلاً استفاده نشده بود اما به هیچکس در خانه‌ عمه خانم خوش نمی‌گذشت. دِنج نبود.

هیچکس رغبت نمی‌کرد چند دقیقه بیشتر بماند.

آنقدر که درگیرِ کیفیت داشته‌هایش بود درگیرِ خوشحالی‌های نداشته‌اش نبود.

همه چیز برق میزد اما تا دلت بخواهد روی روابطش گرد و خاک نشسته بود.

حال و هوای رابطه‌اش مثلِ وسایل‌اش تازه نبود.

خوش و بش کردن‌هایش مثل یک رادیوی قدیمی که گوشه‌ انباری افتاده باشد پِت‌پِت می‌کرد. هیچ‌کس در خانه‌اش یک دلِ سیر نخندیده بود.

بشقابی نشکسته بود اما دل‌های زیادی ترک برداشته بود.

از آن رواندازها برای هر وسیله‌ای دوخته بود اِلّا برای دوست‌داشتنش که اگر دوخته بود، بی‌شک هم خانه زندگی‌اش تازه می‌ماند، هم دوست‌داشتنتش...

عمه خانم چند وقت پیش مُرد و وسایلش همانطور تمیز و مرتب ماند. وسایلی که آن‌ها را برای بقیه گذاشت و رفت...

کاش عمه خانم به جای وسایلش، یاد و خاطرات خوبش را به جا گذاشته بود. 

عمه خانم

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها