یک فنجان شعر
راهی نیست مجبورم
اعظم زارع
به فکر حلقه و تاج گل و دنباله تورم
صدای تنبک و کِلهای ناموزون این سورم
مرا دورِ اجاقی سرد میچرخاند... اما من
هزاران سالِ نوری از دل و از خانهاش دورم
به دستم حلقهای از جنس خوشبختیّ غم باریست
چو مادر مردهای بالا نشینِخانهی گورم
پرم از بچگی، از خالهبازیهای پنهانی
که با لبخند پر میکرد بارانهای لب شورم
به شیشه میزند آرام و با تردید میگوید:
برو... کمتر بگو من دختر پاییزِ مغرورم
*****
صدای هلهله میپیچد و با یک رز قرمز
به قرآنِ میانِ سفره راهی نیست مجبورم

نظر شما