تعداد بازدید: ۲۸۲۷
کد خبر: ۱۲۵۸۱
تاریخ انتشار: ۱۴ آذر ۱۴۰۰ - ۱۳:۳۳ - 2021 05 December
زندگی و شعر شمس اصطهباناتی

خالق خَرنامه

شمسِ اصطهباناتى (1288 خورشیدی استهبان - 1358 خورشیدی شیراز)

خالق خَرنامه

در میانِ میانسالان و پیرانِ شهرهای شرق فارس کمتر کسی است که نامی از «شمس اصطهباناتی» آن نادرهْ‌روحانیِ ساده و بی‌آلایش و در عین حال باسواد نشنیده و حکایتی از او به ذهن نداشته باشد.

شمس به تمام معنا یک روحانی متفاوت با دیگر معممان بود و نزدیک‌تر از آنها به مردم.

او را بیشتر با منظومه کم‌نظیرش «خَرنامه» یا «خَفَه‌دونی»، تسلط عجیبش بر شعر و ادبیات عامه، و نکته‌سنجی‌اش می‌شناسند.

شمس با نی‌ریز هم مراودات زیادی داشته و به مناسبتهای مختلف مذهبی و غیرمذهبی  به این شهر سفر می‌کرده و منابر گیرایی داشته.

یکی از سفرهایش به نی‌ریز که شرح آن ماندگار شده، ماجرای حضور وی به همراه جمعی از بزرگان محلی در کفه قطرویه نی‌ریز است. ماجرایی که خود آن را با لحنی طنزآمیز و به زیبایی و مهارت به نظم آورده است. این شعر را که اولین بار به همت استاد محمدرضا آل‌ابراهیم پژوهشگر تاریخ و فرهنگ گردآوری شد، در شماره 12 نی‌تاک آوردیم. 

در این شماره پرونده ماه را به شمس و زندگی و آثارش اختصاص داده‌ایم و بویژه به منظومه منحصربفرد «خَرنامه» بیشتر پرداخته‌ایم. این منظومه به همت استاد محمدرضا آل‌ابراهیم و جناب آقای محمدباقر شمس فرزند ارشد زنده‌یاد شمس اصطهباناتی به چاپ رسیده و در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفته است. 

پرونده ماه این شماره نی‌تاک را وام‌دار تحقیقات و تحریرات استاد محمدرضا آل‌ابراهیم هستیم. 

محمدرضا آل‌ابراهیم

خالق خَرنامه

شمس از آن جهت که خود با تمامِ اَقشارِ جامعه اَعَم از مسئولینِ ادارات، خوانین، تُجّار، روحانیون، کارگران، زحمت‏کشان، مردم و طبقاتِ محرومِ جامعه در رابطه بود و حشر و نشر داشت و هم‏چنین به اوضاعِ سیاسى و اجتماعى کشور نیز بى‏نظر نبود، در متنِ واقعیت‏هاى تلخ و شیرینِ جامعه‏اش قرارداشت.

در سالِ 1288 خورشیدى در یک خانواده‏ى مذهبى روحانى در استهبان کودکى تولد یافت که نامش را محمد نهادند. محمد شمس فرزندِ مُلاآقا و از نوادگانِ حاجى محمدباقرِ اصطهباناتىِ واعظ است. وى با گذراندنِ تحصیلاتِ مکتبى، دورانِ کودکى را پشتِ سرگذاشت. در سنِ دوازده‏سالگى به‏سرودنِ شعر پرداخت. طبعِ روان و ذوقِ فراوانش خیلى زود او را به‏عنوانِ شاعرى محبوب در دلِ مردم جاى داد. در ابتدا کارمندِ بلدیه (شهردارى) استهبان شد، ولى روحِ لطیف، عاطفه‏ى سرشار، نازکىِ خیال، بلندنظرى و آزادمنشى‏اش او را از محیطِ خشکِ ادارى بیرون کشید و خود را از قید و بندِ قوانینِ ادارى رها ساخت.
از آنجایى که به‏خاندانِ عصمت و طهارت ارادتى خاص داشت، لباسِ روحانیت پوشید و به‏عنوانِ یکى از بهترین وُعاظ و ناطقین، نَه فقط در استهبان که در طیفِ گُسترده‏اى از استانِ فارس مشهور شد و با صداى خوش و حضورِ ذهنِ فعال و نکته‏سنجش، زبانزدِ خاص و عام گردید.

شمس، این شاعرِ دلسوخته و مردمى، در عینِ حال خوش‏مَشرَب و هنرمند که بر حق، بنیان‏گذار و تثبیت‏کننده‏ى فرهنگِ عامه‏ى مردمِ استهبان است، در 24 تیر سالِ 1358 خورشیدی در سنِ 70 سالگى درگذشت و در جوارِ مرقدِ مُطَهَرِ سیدعلاءالدین حسین (آستانه)ى شیراز به‏خاک سپرده‏ شد و با مرگش، ضایعه‏اى جبران‏ناپذیر برفرهنگِ مردم، شعر، ادب و ادب‏دوستان وارد ساخت.
از ایشان سه پسر و سه دختر بر جای ماده است.

اوراقِ خَرنامه منعکس کننده‏ى تصاویرِ گم‏شده‏اى از ذهنیاتِ مردى است که خود در میانِ محرومانِ جامعه‏اش مى‏زیست. بیش از دیگران دل مى‏سوزاند. برایشان مى‏سرود و تابلوهاى نفیسى خلق مى‏کرد.

*****

آثارِ وى:

1 - منظومه‏ى شمس 
شمس بیش از همه به‏مولاى متقیان حضرتِ على(ع) ارادت ورزیده، چنان‏که کتابِ «منظومه‏ى شمس» یا «جلوه‏ى ابدیت» که در مناقبِ بزرگانِ دین در 384 صفحه سروده است حاکى از این ارادت است. در پایانِ کتاب چنین مى‏نویسد: «در تاریخِ 24 شهریورماهِ 1349 شمسى که مطایق با سیزدهم رجب‏المرجب 1380 قمرى و روزِ ولادتِ تمام سعادتِ حضرتِ على ابن ابى طالب(ع) (امیرالمؤمنین) بود با عنایاتِ یزدانى و توجه خاصِ امامِ عصر(عج) در چاپخانه‏ى جهان‏نما شیراز به‏چاپ رسیده اتمام یافت و این حُسنِ توفیق دست نداد مگر از همتِ خاندانِ رسالت»

اینک یک قطعه از صفحه‏ى 149 کتاب.
این خانه را باید خدا یک روز معمارى کند 
آدم بنایش بَرنهد نوحش پرستارى کند 
 وانگَه خلیلش با پسر تا سقف حَجارى کند 
آن یک در و بامش نهد و آن نقش و گَچ‏کارى کند 
هریک ز آباءِ رسول پس خانه‏سالارى کند 
کامروز اَندر خانه‏اش یک میهمان‏دارى کند 
وَز این گِرامى میهمان اَمرى عجب جارى کند 
پس نقشه‏هاى ما سَلَف بُدْ بَهرِ این زیبا خَلَف

شمس در دیوانِ طنزش بیش‏تر به‏سیاستِ زمانه‏ى خویش تاخته و به‏بیانِ اوضاعِ درهمِ جامعه‏اش پرداخته است.


2 - «شاهکارِ عشق» یا «شورِ عاشورا»
 عشق بحرى است که چون بر سرِ توفان آید
دست شستن ز متاعِ دو جهان ساحلِ اوست
«من حق دارم که کتابِ «شورِ عاشورا» را به‏نامِ «شاهکارِ عشق» نامیده‏ام. آیا در میدانِ عشق و حقیقت‏جویى، عاشقى دلاورتر از حسین(ع) و یارانش سراغ دارید؟»
«شمس» محرم 1387 مهشیدی / فروردین 1346

3 - نداىِ عِفَت 
داستانِ منظومى است که جنبه‏ى اجتماعى دارد و مفاسدِ جامعه‏ى زمانِ خود را با ریزبینىِ خاصى بیان نموده است. در این منظومه مدیره‏اى دانا دخترکانِ دبیرستان را در راهِ عفت و عصمت راهنمایى مى‏نماید.

4 - سپیده‏ى صبح 
که به‏بَحرِ «مخزن‏الاسرار»ِ نظامى سروده و داراى 2000 بیت شعر است و داراى 5 بخش مى‏باشد: 1- در توحید 2- در عدل 3- نبوت و مزایا و فلسفه‏ى آن 4- لزومِ امامت و وجودِ اولیاىِ حق 5- فلسفه‏ى معاد و نیایش به‏درگاهِ بارى‏تعالى.
برگزیده از کتاب سپیده‏ى صبح:

در توحید
 اى همه جا اسمِ تو مفتاحِ کار
وى همه را اسمِ تو اصلاحِ کار
نامِ تو سرلوحه و اول رقم
حمدِ تو زینت دهِ لوح و قلم
شکرِ سپاسِ تو نیاىِ سخن
حمدِ تو مقصد ز اداىِ سخن
خامه ز فیضِ تو مدد خواسته
صفحه به توحیدِ تو آراسته
در همه جا بحثِ کریمىِّ توست
صحبتِ رحمان و رحیمىِّ توست
ذاتِ تو رحمان و رحیم است و بس
رحمتِ عامِ تو عمیم است و بس
نامِ تو در پرچمِ هر لشکر است
آیتِ پیروزىِ آن کشور است
فکرِ تو در لوحِ خیالِ بشر
ذکرِ تو اسبابِ کمالِ بشر
یادِ تو شیرینىِ جانِ همه
قصه‏ى تو نقلِ دهانِ همه
بهتر از آنى که احد خوانمت
پاک‏تر از آنى که صمد خوانمت
حرفِ تو در هر قلم و هر زبان
بحثِ تو در هر سخن و هر بیان
ناطقه را حکمِ بیان داده‏اى
بسته زبان را تو زبان داده‏اى
بنده الفبا ز تو آموخته است
جانِ تو از نورِ تو افروخته است
هستى تو موجدِ بودِ همه
بودِ تو شاهد به‏وجودِ همه
شاهدِ یکتایى تو کیست؟ تو
جلوه‏ى جان عشقِ نهان چیست؟ تو
کون و مکان جلوه‏ى ذاتِ تواند
مظهرِ اسماء صفاتِ تواند
پرتوى از عکسِ جمالت؟ جهان
خشتى از ایوانِ جلالت؟ جهان
صحنه‏ى صنعِ تو همه عالَم است
خطى از آن صفحه بنى آدم است

کتابِ خرنامه اثرى نفیس و گرانبها است که شاعرش شایسته قدردانى است به‏ویژه آن که اشعارش در سینه‏ى هزاران پیرمرد و پیرزنِ سالخورده‏ى اِستهبانى حَک شده است. شب‏هاى درازِ زمستان براى فرزندان و نوه‏هایشان مى‏خوانند، هم لذت مى‏بَرند و هم با فرهنگِ گذشته‏ى خود آشنا مى‏شوند.

5 - نوحه‌‏ها و مراثى

نوحه‏هاىِ زیادى از شمس برجاى مانده، و با وجودِ این که 70 - 60 سال از سرودنِ آن‏ها مى‏گذرد هنوز در دسته‏هاى عزادارى و دیگر مراسمِ سوگوارى خوانده مى‏شود و بیشترین تأثیر را بر عزاداران مى‏گذارد. 

نوحه‏‌هایى از قبیل:

1 - اکبَرِ تازه جوان، سوىِ میدان شد روان
اُم لیلا از پى‏اش، مى‏رود بَر سَر زنان
2 - اى فلک ویران شوى، زار و سرگردان شوى
بعدِ عباسِ جوان، بى سَر و سامان شوى
3 - وَهَبِ تازه جوان محشر کن
جان فداىِ علىِّ اکبر کن

6 - غزلیات، قطعات، قصاید، اشعارِ پراکنده و تک بیت‏ها

 ترسم که من بمیرم و غم بى پدر شود
این طفلِ نازپرورِ من، در به‏در شود

7 - در زمینه‏ى فرهنگِ مردم
از روانشاد شمس یک چَکامه‏ى بى‏نظیرى برجاى مانده با عنوان «خرنامه» که علاوه بر ارزشِ هنرى و ادبى، گنجینه‏اى پُربها از واژه‏هاى اصیلِ استهبانى است که با بیانِ خاصى آداب، رسوم، سنت‏ها، عقاید، رنج‏ها، محرومیت‏ها و نحوه‏ى زندگىِ مردمِ 90 - 80 - 70 سالِ گذشته را با زیبایىِ هرچه تمام‏تر به‏تصویر کشیده است.

زنده یاد ابوالقاسمِ انجوىِ شیرازى در مورد کتاب «خرنامه» در تاریخ 25/10/1351 یادداشتی نوشته است که در آن، این کتاب را «جلیل‏القدر» و «بسیار عزیز» و «ذی‌قیمت» نامیده است.

او می‌نویسد: باز مى‏گویم که این کتاب که به‏لهجه و زبانِ اصطهباناتى سروده‏ى حضرتِ آقاى شمسِ اصطهباناتى است بى اندازه قیمت و ارزش دارد.

هر چند که شاعر در مقدمه، نامِ این مجموعه را «خَفَه‏دونى» ذکر کرده است ولى با صراحتِ تمام مى‏فرماید: 

شمس انسانِ آزاده‏اى بود که با تاریکى‏ها و جهالت‏ها به‏مبارزه برخاسته ‏بود و طنزِ تلخِ خویش را در قالبِ اشعارى شیرین و دلچسب مى‏ریخت. آن‏قدر چیره‏دست و ماهِر بود که بى‏درنگ خنده‏اى که بر لب‏ها نشانده بود مَحو و بى‏رنگ مى‏کرد و با دهانِ بازِ شگفت‏زده، قطره اشکى بر گوشه‏ى چشم‏ها آشکار مى‏ساخت.

هرچه خونابِ خَموشى خوردم 
آنچه دندان به‏جگر بِفْشُرْدَم 
دیدم آخر که پُکیدَم مُردَم 
عقده‏ى دل بگُشودَم ناچار 
شعرِ «خَرنامه» سُرودَم ناچار 
یا در جایى دیگر مى‏گوید:
تا مرا باز در این‏جا کار است 
زندگى سخت به من دشوار است 
بَس کنم دَردِ دِلُم بسیار است 
مى‏چُکد خونِ دل از خامه‏ى من 
خوب پیداست زِ «خَرنامه‏ى» من 

گروهى بر این باورند که اشعارِ «خَرنامه» هَجویات است و جز براى خنده و شوخى و وقت‏گذرانى کاربُردى ندارد. و اینان چه بیهوده مى‏پندارند.

همه را خوب که مى‏خندانم 
مى‏زنم سینه و مى‏گِریانم 

اسمِ کتاب هرچه باشد نباید اختلاف‏برانگیز باشد و اهمیتى به‏آن داده شود، زیرا با توجه به‏متنِ غَنى و سرشار از روانى و زیبایىِ سخن و محتواىِ پُرمایه‏ى آن، نامِ کتاب چندان قابلِ بحث نیست. در عینِ حال شهرتِ «خَرنامه» در میانِ مَردم و صاحبانِ ذوق و اندیشه و ادب خیلى بیشتر از «خَفَه‏دونى» است.

شمس در دیوانِ طنزش بیش‏تر به‏سیاستِ زمانه‏ى خویش تاخته و به‏بیانِ اوضاعِ درهمِ جامعه‏اش پرداخته است. شمس از آن جهت که خود با تمامِ اَقشارِ جامعه اَعَم از مسئولینِ ادارات، خوانین، تُجّار، روحانیون، کارگران، زحمت‏کشان، مردم و طبقاتِ محرومِ جامعه در رابطه بود و حشر و نشر داشت و هم‏چنین به اوضاعِ سیاسى و اجتماعى کشور نیز بى‏نظر نبود، در متنِ واقعیت‏هاى تلخ و شیرینِ جامعه‏اش قرارداشت. او با اطلاعِ کامل از نظامِ طبقاتىِ زمان و تفاوتِ فاحش بینِ طبقه‏ى فقیر و غنى به‏بازگویىِ کاستى‏ها و نقایصِ حاکم بر اجتماعِ خود پرداخته و سعى مى‏کند که تا با زبانِ همین مردم سخن بگوید.

کتابِ خرنامه اثرى نفیس و گرانبها است که شاعرش شایسته قدردانى است به‏ویژه آن که اشعارش در سینه‏ى هزاران پیرمرد و پیرزنِ سالخورده‏ى اِستهبانى حَک شده است. شب‏هاى درازِ زمستان براى فرزندان و نوه‏هایشان مى‏خوانند، هم لذت مى‏بَرند و هم با فرهنگِ گذشته‏ى خود آشنا مى‏شوند.

شمس امیدِ زیادى به نوجوانان و جوانان داشت. زیرا مى‏دانست که آینده در دستِ آنان است. او از کودکان و نوجوانان به عنوانِ جَغَلو، کُرپه مُرپه، و... یاد مى‏کند و بیش از هشت مورد عنوانِ مخمسش را با «جغلو» شروع کرده است. و این غیر از یازده موردى است که در میانه‏ى اشعار از «جغلو» یاد کرده است

جَغَلو بى‏شى تا بَرَت گَپ بزنم = بچه جان بنشین تا برایت دردِدل کنم 

اَ رُخ و ریشه تا کى لَپ بزنم = در کوه و کُتل تا کى دوندگى کنم؟ 

تا کى از ترسِ لُولُو رَپ بزنم = تا چه زمانى از ترسِ لولو (مأمور شاه) در خود بشکنم و در خود فرو روم؟ 

هر چه ما دَم اَ تو بُردیم بَسَه = هر چه که نفس‏مان را حبس کردیم بَس است 

تَپَه‏کو خوردیم و مُردیم بَسَه = توسرى و کتک خوردیم و صدبار مُرده و زنده شدیم بس است.

خوشبختانه فرزندانِ فرهنگ‏دوست و هنرپرورِ آن روانشاد به‏ویژه جنابِ آقاى محمدباقرِ شمس نسبت به‏چاپِ این اثرِ گِرانبها که یکى از اَسنادِ معتبر و باارزشِ تاریخى مَردمِ این مَرزوبوم است، همت گُماشتند که جاى بسى سپاس و خرسندى است.

اگر به‏دیده‏ى تحقیق بنگریم مى‏بینیم که این کتاب غزل نیست، قصیده نیست، ترانه نیست؛ بلکه تِراژدىِ زندگىِ مردمِ مَفلوک و بیچاره‏اى است که در 80 - 70 - 60 سال پیش در آبادىِ استهبان مى‏زیسته‏اند و با جَهل و ستم و فقر دست به‏گِریبان بوده‏اند. شاعر با قدرتِ کَلام و تشبیهات و اِستعاراتِ ساده و عوامانه، حالاتِ روحى و جسمىِ آنان را در تمامِ موارد و احوالِ گوناگون نشان داده و ترسیم کرده است.
«اوراقِ این دفتر منعکس کننده‏ى تصاویرِ گم‏شده‏اى از ذهنیاتِ مردى است که خود در میانِ محرومانِ جامعه‏اش مى‏زیست. بیش از دیگران دل مى‏سوزاند. براى‏شان مى‏سرود و تابلوهاى نفیسى خلق مى‏کرد.
شمسِ اصطهباناتى سراسر رنج بود. رنجِ او را چون جامه‏اى تمام عیار پوشیده بر قامتِ کلامش مى‏توان دید و اشک و آهِ وى را در آهنگِ کلامش مى‏توان شنید. او با این مردم بیگانه نبود و دردشان را مى‏فهمید و با زبانِ همین مردم سخن مى‏گفت و با اشک‏شان همراه بود.

شمس از مخاطبانِ اشعارش می‌‏خواهد که حقیقتِ سخنانش را دریابند و معانى و پیام‏هاى نهفته در آن را بفهمند، پیام‏هایى که در آن شرایطِ سیاسى - اجتماعى اگر دَرکش مشکل ‏نبود، مطمئناً بازگوکردنش مشکل‌‏آفرین بود 

شمس انسانِ آزاده‏اى بود که با تاریکى‏ها و جهالت‏ها به‏مبارزه برخاسته ‏بود و طنزِ تلخِ خویش را در قالبِ اشعارى شیرین و دلچسب مى‏ریخت. آن‏قدر چیره‏دست و ماهِر بود که بى‏درنگ خنده‏اى که بر لب‏ها نشانده بود مَحو و بى‏رنگ مى‏کرد و با دهانِ بازِ شگفت‏زده، قطره اشکى بر گوشه‏ى چشم‏ها آشکار مى‏ساخت.

کلامِ شمس اندوه وى است. اندوه وى از ناراستى‏هاى روزگار که گر به‏حقیقت بخوانیش، اشک از دیدگان بیفشانى.

گَرچه دارد سخنِ ما خنده 
نَبُوَد خنده به ما زیبنده 
کاکا مَشدى به گُمان بنده 
 گرش از سَر و تَه بَرخوانى 
اشکى از دیده به رُخ بِفْشانى 

شمس آن‏قدر از اوضاعِ زمانه و ستم‏هاى روزگار رنج مى‏برد و شاهدِ محرومیت و درماندگىِ بیچارگان بود که نامِ سابُنات «اِصْطَهبانات» را مترادفِ «خَفَه‏دونى»، «خِرِف‏خونه» «کوتوکو» koutoukou، «غم‏خانه» و... مى‏دانست. اصطهبانات نمودارِ صادقى از شهرهاى آن زمانِ ایران است.

شمس امیدِ زیادى به نوجوانان و جوانان داشت. زیرا مى‏دانست که آینده در دستِ آنان است. او از کودکان و نوجوانان به عنوانِ جَغَلو، کُرپه مُرپه، و... یاد مى‏کند و بیش از هشت مورد عنوانِ مخمسش را با «جغلو» شروع کرده است. و این غیر از یازده موردى است که در میانه‏ى اشعار از «جغلو» یاد کرده است. و این نیست مگر آن که شمس مى‏دانست که از انسان‏هاى فرتوت و کهنسال کارى بر نمى‏آید زیرا آنان محافظه کارند و خود را از تک و تا انداخته‏اند.
*****

شمس با تمامِ عشق و علاقه‌‏اى که به مردمِ تهیدست و درمانده دارد اما از این که آن‏ها را در نادانى و جهلْ نگهشان داشته‏اند و سخنگو و فریادرَسى نداشته‏اند تأسف مي‌خورد. اندوهِ او از نادانى خلق است و عدمِ تفکر به‏حقایقِ تلخى که همه مَظاهرِ زندگى‏شان را احاطه کرده است.

شمس، در ناز و نعمت ‏بودن، بى‏خیالى و بى قیدى خان و خوانین را با زیبایى هر چه تمام‏تر به تصویر مى‏کشد. دقت کنید:

نَه خانِ پَروارىِ پُى میخ بَسْتَه
که چو شیشَک اَ رو تیف بِنْشَسْتَه

مردمانِ زحمت‏کش نه‏بسانِ خان و اربابان‏اند که هم‏چون بره‏ى نازپروده‏ى پروارى که او را به‏صحرا برده‏اند و در حالِ استراحت‏کردن بدونِ هیچ‏گونه نهیب و توپ و تشر و واهمه‏اى از هیچ‏سویى و از سرِ سیرى و پُرخورى بر روى گندم‏هاى نورَسته لَمیده است.
*****

شمس خود را سابُناتى مى‏داند و مى‏سُراید:

گِل و خِشتُم زِ همین خَفَه دونیه = گِل و خشتم ز همین خفه‏دانى است 

سرنوشتُم زِ همین خَفَه دونیه = سرنوشتِ من از همین خفه‏دونى است 

اُو خورشتُم زِ همین خَفَه دونیه = آب خورشتِ من از همین خفه دونى است

بایَه سختى بِکَشَم من اى ذاتى = باید سختى بکشم من این ذاتى 

که نَنَه‏م زیده شده‏م سابُناتى = که مادرم مرا زاییده و شده‏ام اصطهباناتى 
*****

زندگىِ شمس بى‏پیرایه بود و در نهایتِ عزتِ نَفْس و عُلوِّ طبع سپرى کرد و هیچ‏گاه به‏تعلقاتِ دنیوى دل نبست و چشمِ طمع به‏مالِ دنیا نداشت و به‏هیچ‏وجه خاطرِ شریفش را به‏خاطرِ مال و مِنال آلوده نکرد و آزرده نساخت. هرچه که آموخته بود در طَبَقِ اخلاص مى‏نهاد و با پلیدى‏ها و کَژى‏ها به‏مبارزه برمى‏خاست.

من زمین گیر و جگر سوخته‏ام = من زمین‏گیر و جگرسوخته شده‏ام 

اَ رو دنیا چیا آموخته‏ام = در دنیا خیلى‏چیزها دیده و یاد گرفته‏ام

چَک و چینا که من اندوخته‏ام = آگاهى و تجربه‏هایى که من پس‏انداخته‏ام

خودِ اون لَهجه و گُفتى که مَراست = با آن لهجه و گفتارى که بَلَدَم (سابُناتى و بینش و شعورِ اجتماعى خودم)

بَراتو یَى‏جا مى‏گَم بى‏کَم و کاست = همه را یک‏جا و بدونِ کَم و کاسْت برایتان بازگو مى‏کنم 
***** 

شمس انسانى است که کلامش پُر است از مَضامینِ دردِ همه‏ى انسان‏هاى محروم، همه‏ى انسان‏هایى که در طولِ تاریخِ استبداد و استکبارْ در زیرِ شلاق‏هاىِ فقر و محرومیت، جان سپرده‏اند و در خلوتِ مظلومیّتِ‏شان براى همیشه به‏فراموشى سپرده شده‏اند.

سرنوشتِ انسان‏هاى درمانده و بى‏پناه، در روزگارِ ستم‏شاهى را چه زیبا بیان کرده است:

جَغَلو بَختِ سیاه سَرِ شى شده = بچه‏جان، بختِ سیاهِ‏ ما رو به‏سراشیبى ‏است.

از او روز پیشونى نِوِشْتُمو اى شده = از روزِ اول در پیشانى‏امان این‏طور نوشته شده است.

تو ببین کُلاپوسىِ مَردُم کى شده!؟ = تو نگاه کُن ببین همه کاره‏ى مَردم چه کسى شده است!؟ 

تا خَر هستیم مى‏کُنن بارِ بارِمُون = تا خَر هستیم بارِمان‏را زیادتر مى‏کنند.

تا آدم شدیم مى‏زَنَن اَ تو سَرمُون = همین‏قدر که خواستیم آزاده و آدمِ خودمان باشیم مى‏زنند توىِ سرمان.

ولى در عینِ حال، آگاه بود که مستبدانِ روزگارش چه آتش‏ها که نمى‏سوزاندند و این‏طور بیان مى‏کند:

مى‏گَم و هرچه مى‏گَم آسه مى‏گَم = مى‏گویم و هرچه مى‏گویم یواشکى مى‏گویم.

دِگَه شِفْتُش نمى‏دَم راسه مى‏گَم = دیگر آب و تابش نمى‏دهم و مُخلصِ کلام را مى‏گویم.

نَه پیش هر که نمى‏شناسه مى‏گَم = جلوى هر کسى که نمى‏شناسم چیزى نمى‏گویم.

تا نَگَن بِتَپِ اَ کُنُجِ تَریکو = تا مرا به‏گوشه‏ى تاریکَ زندان نبرند.

تا نَدَن آرومَکى مَه دَمِ چیکو = تا مثلِ پنبه‏دانه که چیکو مى‏کنند، یواشکى مرا لِه و لَوَرده نکنند.

«شمس از مخاطبانِ اشعارش مى‏خواهد که حقیقتِ سخنانش را دریابند و معانى و پیام‏هاى نهفته در آن را بفهمند، پیام‏هایى که در آن شرایطِ سیاسى - اجتماعى اگر دَرکش مشکل‏نبود، مطمئناً بازگوکردنش مشکل‏آفرین بود»

اَگَه گَپْ زدم و گوشُ‏ت رفتِ فرو
سَرِ روش بِذار و مِقْ مکن و مگو
نَه بِرى خاله بوگو، نَه پیشِ خالو
که از ئى پَک و پَسَلا، گو واگو نَشه
نُشْخوارِ لو لیویرِ اى و او نشه

«البته تمامِ این مشکلات با هدفى که شاعر براىِ خود وظیفه مى‏داند به‏جان خریدنى و پذیرفتنى است. و این هدف چیزى جز توجه به آینده و سرنوشتِ نسلِ جوان نیست.»

گفتم و بیشترى شَم لاشِ تو زدم
اَ رو خَرمَن‏بافَه‏تون بَرْجو زدم
دل به دریا زِ تَهِ پَستو زدم
ما مى‏میگیم؛ یا سر میره یا میا کُلا
تا صباش تى پا نخورَن جَک و جَغَلا

«با همه‏ى این وجود سخن گفتن از آن‏چه را که باید اندیشه کرد، وظیفه‏ى خود و دیگران مى‏دانست. ناگفته‏ها براىِ وى عقده‏هایى بودند سنگین و غیرِ قابلِ تحمل. از این رو بود که خود فریاد برآورد که:

هرچه ما هیچ نگفتیم بَس است
سال‏ها بیهُده خُفتیم بَس است
راز از خلق نِهُفْتیم بَس است
دلِ ما هرچه تحمل کرده
حال، دیوانگى‏اش گُل کرده
*****

شمس با تمامِ عشق و علاقه‏اى که به مردمِ تهیدست و درمانده دارد اما از این که آن‏ها را در نادانى و جهلْ نگهشان داشته‏اند و سخنگو و فریادرَسى نداشته‏اند تأسف مى‏خورد. «روحِ حساس و زودرنج و ذهنِ بیدارِ شاعر، یک دَم وى را آسوده نمى‏گذارد. اندوهِ او از نادانى خلق است و عدمِ تفکر به‏حقایقِ تلخى که همه‏ى مَظاهرِ زندگى‏شان را احاطه کرده است.»

من و این ملتِ عارى از هُش
کى توانم که شوم یک دَم خوش؟
آب و این خاک بُوَد آدم‏کُش
بَهرِ من دادرَسى نیست چرا؟
یار و فریادرَسى نیست چرا؟
*****

نیست کَس تا سخنى پُخته بِگه
که بِرى دلِ منِ بدبخته بِگه
که بُدونَن پسِ کار سخته بِگه
یا گَمَه دَنِ مَک و مَردا زدن
یا تَرَقِشّتى شُنُفْتَن و جا زدن

چنان‏که از بعضى ابیات برمى‏آید، شاعر در پیش از سال‏هاى 1315 یا 1316 شروع به‏سرودنِ اشعارِ خَرنامه کرده است. چون قانونِ کشفِ حجاب در دى‏ماهِ 1314 به‏تصویبِ مجلس رسیده است.

با چنین منظره‏ى زشت و خراب 
آه از آن دَم که شود کشفِ حجاب 

معلوم مى‏شود که گفت‏وگو و سر و صداىِ کَشفِ حجاب در میان بوده و شاعر از اِجراى قانونِ آن وحشت داشته است.

در جایى دیگر مى‏فرماید:

هر یکى شال و قَبا رنگارنگ 
هر کدامى به هزاران آهنگ 

روشن است که هنوز قانونِ متحدالشکل‏شدنِ لباس در استهبان تَنْفیذ نیافته است.

آب‏نما نون ماخات و روغنِ خوش = آب‏نما نان و غذاى خوب و روغنِ حیوانى مى‏طلبد.

قندِ مارْسِل، دلِ خوش تُغُلى بُکُش = قندِ مارْسِل، دلِ خوش، همراه با سَربُریدنِ برّه‏ى چاق و تُپُل 

وقتى شاعر از قندِ مارْسِل یاد مى‏کند زمانى است که هنوز قندِ مَروْدَشت به‏بازار نیامده است.

مدت زمانى پیش‏از سُرودنِ این اشعار، مدرسه‏ى شش کلاسه‏ى پسرانه‏اى در کِنارِ مقبره‏ى شیخ مغربىِ استهبان دایر بوده ولى از اشعارِ شمس چنین برمى‏آید که در آن تاریخ هنوز مکتبخانه رونق داشته و مردم بچه‏هاىِ خود را به‏آنجا مى‏بُرده‏اند. هم‏چنین حمام‏هاى خزینه‏اى برقرار بوده که عمومِ مردم از آن استفاده مى‏کرده‏اند و از حمام‏هاى دوش‏دار خبرى نبوده‏است. زیرا که در آن تاریخ هنوز لوله‏کشىِ آب نشده‏بود. راجع به‏خزینه‏هاى حمام و آبش مى‏گوید:

آبُش از دورِ سُلیمان مونده 
کُنده‏ها ریشه در آبُش رونده 
*****

شاعر، هنرمندانه توانسته است به‏طورِ دقیق و تکان‏دهنده، اوضاعِ روزگار ستم‏کشان و بیچارگانِ استهبان را در آن دوران بیان کند. اشعارش خود گویاى همه‏چیز است و حیف است که با بَررسى و توضیحِ آن‏ها اِصالت و زیبایىِ هنر و لِطافتِ اشعار را (در عینِ خشونت) یک سویه و قالب‏ریزى نماییم. تنها به‏بَرگَردانِ اشعار به‏زبانِ مُتداولِ امروزى بَسنده مى‏کنیم: 

کَمى از رنجبرانش گوییم = اندکى از رنجبرهاى استهبان بگوییم.

مُزدش و مُزدستانش گوییم = از میزانِ مزد و مزدبگیرانش بگوییم.

سختى بارِ گِرانش گوییم = از سختى و مشقتِ بارِ سنگین‏شان بگوییم.

تا بدانى‏که چرا رنجوریم = تابدانید که‏چرا ما مردمِ استهبان رنجور هستیم.

خوشى از ما و ما از او دوریم = خوشى با ما فاصله دارد و ما از خوشى دور هستیم 

*****

از پَلَشتى تا تو اَغْمُش دو مَنى = از کثیفى سر تا پایش دو مَنى چِرک نشسته است.

مى‏رود کِرْم‏کُشى بارکَنَى = مى‏رود کِرِمِ درختِ انجیر مى‏کُشد و بَهارکنى مى‏کُند. (پاى درخت مى‏کَنَد)
چَن تا انجیرِ خَرى زَدَه‏تِ نَفَه = خوراکش هم چند تایى انجیرِ نامرغوب است که به لیفه‏ى تنبان‏زده است.

از خونه‏ش سینه سوزون زَدَه‏تِ کَفَه = از خانه‏اش سراسیمه رو به‏بیابان گذاشته است.
*****

روده‏ش از بى‏ذات و قوتى پَلَه سوز = روده‏هایش از بى‏غذایى نیمه‏سوز شده است.

واگیرُش تورَه‏دون است و بَلَه روز = مقصدش توره‏دان و بله روز (نام کوه‏هایى در استهبان) است.

تا پَسین بایه بِخَره هى ناز و نوز = تا دَمِ غروب هى باید اَدا و اَطوارهاى صاحب کار را تحمل کند.

که بُواى مالِکو هیچى صدا نده = که باباى مالِک هیچ بهانه‏اى دستش نباشد.

پولِ نیم مَن اَلُمُش بِده یا نَده = آیا پول نیم مَن اَلُم (اَرْزَن) به‏او بدهد یا ندهد.
*****

زنو روز گُشنه‏ى نون و کَشکَه = زنِ خانه در روز حتى از نان و کشک هم گرسنه وامى‏ماند.

مَردو شو خیس و تیلیسِ اَشکَه = مردِ خانه شب‏ها از نادارى و ناچارى، غرقِ اشک و گریه مى‏شود.

نَه‏نونُش آماده، نَه اُو تَه‏مَشکَه = نَه‏نانش آماده‏است‏و نَه‏آبى درمَشک دارد

زورِ بى‏قوتى کُمُش اَ جوش اومده= ازبى‏غذایى شکمش‏به‏جوش آمده‏است

مِنِوش کم شده کوروش اومده = ترشحاتش کم شده و در هم جمع و چروکیده شده است.
*****

نون به‏جز یَى پُخْ و یَى گُهْر نَدَرَه = نان به‏جز یک بار براى پختن و یک نیمه روز، بیشتر ندارد.

قاتِخِ یَى کَش و یَى ظهر نَدَرَه = خوراک براى یک‏بار و یک نهار ندارد.

اَرخُلاقُش دیگه جى مُهر نَدَرَه = اَرخلاقش (لباسِ قدیمِ مردان) دیگر جاى وصله‏زدن حتى به‏اندازه‏ى یک مُهرزدن ندارد.

نَنَه مُردو دَمِ صُوبى خونه‏شو = مادرمُرده، صبحِ کَلَه‏ى سَحر در خانه‏اشان 

چوغِ تَه سفره زد و هَمبونَه شو = چوب به‏تَهِ سفره‏اشان زد و همبانه‏ى آردى‏اشان.
*****

کارِ جونُش مى‏کُنند تا دَمِ غروب = ازصبح تا پَسین از جانش کار مى‏کَشَند.

مى‏گیرن سوغون و شیره‏ش پاک و خوب = عُصاره و شیره‏ى جانش را خوب و مرتب مى‏گیرند.

اَگه خواس نِقَه بِدَه، تَپَکو و چوب = اگر خواست صدا بدهد مُشت و لَگد و چوب در کار است.

دیرو، غُر زده، دَه روزه بیکاره = چند روز پیش سر و صدا داده و انتقاد کرده، حالا 10 روز است که بى‏کار است.

شَه میگَن اُش نَمِخیم زَبون دَرَه = به‏او مى‏گویند تو را نمى‏خواهیم زیرا که زبان‏درازى مى‏کنى.
*****

دَمِ‏زَردى وامى‏گَردَه تو کُوتوک = دَمِ‏غروب برمى‏گردد به‏خانه‏ى کوچکش.

چه‏کوتوک تَریک‏تَر ازکُتِ‏پیریسوک = چه‏خانه‏اى! تاریکتراز لانه‏ى پرستو

مى‏زَنه با زن و بَچو پُر و پوک = با زن و بچه‏اش یکى به دو مى‏کند.

گُى میگَه کارِ فَک و فَعْلا رو نیس = گاهى مى‏گوید که کارِ فعله‏ها)کارگران (رو به‏راه نیست 

گُى میگَه زَنِکَه خدا خَ خو نیس = گاهى مى‏گوید: اى زن! خدا که در خواب نیست.
*****

خرنامه پُر است از واژه‏هاى محلى استهبانى: (اِقِچى = اندکى، کمى)، (بَهْلِجَه = باعجله)، (پَرْغَم = واژگون‏شدن، سقوط کردن)، (پِلِچَه = سِمِج، مُصِر)، (پاچه‏پِرْغَند = سهل‏انگار، بى‏قید)، (پُکیدَن = ترکیدن، پاره‏شدن)، (چَپَرى = فورى، جَلدى، چاپارى)، (چَلَقیدَن = به‏طورِ ناگهانى و با یک ضرب چیزى را از کسى گرفتن)، (چِناسْک = جیرجیرک)، (خُورَکxowrak = سوراخ و دودکشِ سقفِ خانه)، (سارُخ = دستمال)، (سُپ = سبد و ظرفِ حصیرى براى نان)، (سُپُل = نانِ ذرت، چاق و تُپُل)، (کاکولوسک kulusk = گُلِ انار)، (کُرپَه = نوپا، تازه‏زا)، (کُپُل = آدمِ قدکوتاه و چاق)، (گِرِچَه = گِرد و مدوّر، بسته‏ى تاب‏خورده‏ى ریسمان)، (گِنَم = دو نَم(، ) هَپَرو = حمله‏ورشدن)

خرنامه زبانِ گویاى فولکلوریکِ مردمِ استهبان است. شمس با زیرکى خاصِ خود بسیارى از آداب و رسوم و سنت‏هاى مردمِ استهبان را در قالبِ اشعارى شیرین و دلنشین با انتخابِ مناسبِ واژه‏ها به‏تصویر کشیده است. واژه‏ها آنچنان حساب شده و دقیق به‏کار گرفته شده که بیشترین بارِ معنایى را از آن‏ها اَخذ کرده است. به‏طورى که تقریباً غیرممکن به‏نظر مى‏رسد که بتوان یک کلمه‏ى مترادف را به‏جاى کلمه‏ى اصلى قرار داد.
*****

مسائلی پیرامونِ گویش و نگارشِ خرنامه

*- آغاز و پایانِ سخن:

شمس آغاز و پایانِ اشعارش را با نامِ خداوند شروع و ختم مى‏کند = به نامِ بالى سرى، یعنى خدایى که در مافوقِ همه کس و همه چیز قرار دارد. و آخرین کلامش با خداوندِ بخشنده «اُساکریم» به پایان مى‏برد. یعنى خدایى که بخشنده و خطاپوش است.

*- اشتباهاتِ نگارشى:
در استادىِ شمس در زمینه‏ى شعر و شاعرى شکى نیست. اشتباهات، نَه از روىِ ناآگاهى، بلکه خطاى نگارشى کاتبانِ بعدى و یا سرریز کردنِ واژه‏هاى مترادف در ذهنِ آن بزرگوار بوده است. مثال: حاجى تَزْ مى‏چَقَّه با رَخْتِ سَر و بَرُت

به‏نظر مى‏رسد که «سَر و» اضافى است و به‏لحاظِ هجایى اگر اینگونه باشد بهتراست:
«حاجى تَزْ مى‏چَقَّه با رَخْتِ بَرُت» که با فاعلاتن، فعلاتن، فعلن هم وزن است. 

*- ترفندِ شمس در به‌کارگیرىِ واژه‏ها براى قافیه: 
پاتِ بَر مى‏کَشى، دولَق می‌‏کنه
چون اَنارِ رِویده، لَق می‌‏کنه
دولَق همان دولاخ به معناى گَرد و خاک است. این واژه در استهبان به همان گونه تلفظ مى‏شود که شمس به کار گرفته است.
یا همه‏ش بار بِرى یَزد می‌کنه
یک من اُو تَلخو شَه کاغذ می‌‏کنه
راه قاچاق‏فروشا همه‏ش گَز می‌‏کنه

شمس چه ماهرانه واژه‏هاى «یزد» و «کاغذ» و «گَز» به جاىِ قافیه نشانده و شنونده هیچ احساسِ غیرمتجانس بودنِ آن‏ها به‏لحاظِ قافیه نمى‏نماید. و این کار از استادى چون شمس برمى آید.
یا به این دو واژه‏ى زیر دقت کنید:
بَلَدَه = بَلَد است
بَلَدَه = شهردارى
شمس این دو کلمه را هم قافیه کرده است. این دلیلِ بر این نیست که شمس بر این امر وقوفى نداشته و از حرفِ «رَوى» بى‏خبر بوده، بلکه در عین تسلط بر علمِ عروض و قافیه، تداولِ گویش مردم را در نظر داشته است.

* وزنِ عروضىِ اشعار
به لحاظِ عروضى اشعارِ شمس بر وزنِ 
فاعِلاتُن / فَعَلاتُن / فَعَلُن - u u - / - - u u / - - u -
و یا 
فَعَلاتُن / فَعَلاتُن / فَعَلُن - u u - / - - u u / - - u u
مى‏باشد.

*- واژه‏هاى فرنگى در اشعارِ شمس

آلمان، اروپا، اِسکِن، اِنجین، انگلیس، پاریس، دِسِر، روس، سندیکا، فانتیزى، کاپیتان، کراچى، کلکته، لندن، مارسِل، مِستِر، مُسیو، نیویورک، یس.

* - واژه‏ها
شاعر محترم به ضرورتِ شعر و بنا بر پیروى از گویشِ مردم استهبان، واژه‌هایی را به‏صورتِ محاوره‏اى درآورده و به زبانِ گفت و گو نزدیک گردانیده. واژه‏هایى هم‏چون:

 آب = آُو 
 آتش = تَش
 اُستاد = اُسا
 اصلاً = اَصّا
 اگر = اَگَه
 بابا = بُوآ
 بالاى سرى = بالى سرى
 براى = بِرِى، بَرِى
 براى‏شان = بَرَشون
 بِشَوَم = بِشَم
 پاى = پُى
 تاوُل = تُول
 جاى = جى
 جوان = جَوون
 چیزى = چى
 خداى = خُدى
 خواب = خُو
 خوب = خُ
 دَسْتَت = دَسْ‏سُ‏ت
 دو سه تایى اشان = دُسْ‏تاشون
 روان = رُون
 شام = شوم
 شب = شو
 صُبْح = صُبْ
 کربلایى = کَلْ
 کوچه‏ى = کوچى
 کوله‏اى = کولَى
 گاهى = گُى
 گرسنه = گُشْنَه
 مَشْ = مَشْهَدى
 نگاه = نِگا
 نَه‏پَس = نَپَه

* - عدم توفیق در پیداکردنِ معنى برخى واژه‏ها
با همه‏ى کَنکاش و پرس و جوهایى که از سالخوردگانِ اهلِ فن و ادب صورت گرفت باز موفق به‏دریافتِ معنىِ بعضى واژگان نشدیم از جمله: اشکف‏زیو، دنگر، کبرگ، لمباس، مشتون‏نمى‏شَه

* نحوه‏ى نگارشِ واژه‏ها
مشکلى که در ثبتِ درست و صحیحِ واژه‏ها با آن روبه‏رو هستیم همان مشکلِ کمبودِ علایمِ بسیارى از اصوات و مصوت‏ها در زبانِ فارسى است. بخوبى مى‏دانیم که زبانِ فارسى از این که مصوت‏هایش جزءِ حروفِ الفبایش نیست، چه‏قدر در رنج است. حال براى این که بخواهیم با همین الفباى نارسا، واژه‏ها، ترکیبات، اصطلاحات و زیر و بَم، تُن و آهنگ و لحن، میزانِ کشیدگى یا برعکس کوتاهىِ پاره‏اى از آن‏ها را بر روىِ کاغذ ترسیم کنیم تا چه اندازه ناتوانیم. به‏ویژه آن که بخواهیم به صورتِ شکسته و محاوره‏اىِ محلى هم درآوریم. که در بسیارى از موارد به بن بست مى‏رسیم. ناگزیر تا آن‏جایى که مقدور است از الفباى فونتیک استفاده مى‏کنیم. هرچند که آن هم پاسخ گوىِ همه‏ى الحان و اصوات نیست. براى نمونه واژه‏ى «بابا» که در استهبان به گونه‏اى اَدا مى‏کنند که نوشتنِ آن دقیقاً همان نیست که بر زبان جارى مى‏شود: «بُوآbow» یا واژه‏ى «کَهره، کَئره، کَره» به‏معناى بزغاله و «کِهل، کِئل، کِل» به معناى سنگ‏چینِ بدونِ ملاتِ دیوارِ باغ که «ه» یا «ء» آن تلفظ نمى‏شود ولى باز نمى‏توانیم بدونِ «ه» یا «ء» بنویسیم.

*- مشکلات نگارشی: 
نوشتنِ واژه‏ها با گویشِ محلى بسیار مشکل است و خواندنِ آن‏ها مشکل‏تر. پُرواضح است‏که فرضاً درتداولِ روزانه بسیار گفته‏ایم «گُى بى گُى» (گاهى‏به‏گاهى). حال اگر بخواهیم دراشعارِ شمس «گاهى به گاهى» بنویسیم علاوه بر این که از وزن خارج مى‏شود اجازه هم نداریم که در اشعار شمس دست ببریم. «بى شى»، شما چه مى‏خوانید و براى کلمه‏ى «بِنِشین» به گویشِ محلى چگونه مى‏نویسید که راحت‏تر قابلِ خواندن باشد؟

کارواَن = کار + واوِ معرفه + اند = در آن کار هستند. براى نوشتنِ این ترکیب چه‏گونه باید نوشت‏که خواننده عادى »کاروان« به‏معناى قافله نخواند؟

براى نوشتنِ «شبى» (شب + ى) با تلفظِ محلى نمى‏دانیم از چه حروفى استفاده کنیم. شویى. خواننده‏اى که این واژه را مى‏بیند نمى‏داند «شویى» به معناى شوهرى، یا از شُستن مى‏آید مثلِ لباس‏شویى.

صبح + ى = صبحى

با توجه به این که مردمِ استهبان «ح» صبح را پیش از «ب» مى‏آورند «صُحب». و یا آن قدر «ح» را از سرِ زبان تلفظ مى‏کنند که ناشنیده باقى مى‏ماند: «صُب - صوب». حال بخواهیم «صبحى» را با گویشِ محلى بنویسیم چه باید نوشت؟ - صُبحى؟ که نه. - صُبى؟ که نه. - صوبى؟ که نه. پس چه باید نوشت. - شاید sowbi

* - علتِ پرهیز از به‌کارگیرى واژه‏هاى باستانى

متأسفانه تعدادِ کمى از جوانان فکر مى‏کنند شهرستانى بودن چیزى کم‏تر از فرضاً کسى که در مرکزِ استان یا تهران به‏سر مى‏برد، دارد؛ لذا در حرف زدن‏هاى روزمره‏ى خود واژه‏هایى به‏کار مى‏برند که هیچ سنخیتى با فرهنگ و گویشِ ما ندارد. مثلاً بعضى‏ها واژه‏ى «واسه» که در تداولِ تهرانى‏ها به‏جاى «واسطه، براى» کاربُرد دارد، با همان گویشِ استهبانى این واژه را هم بیان مى‏کنند تا نوعى تفاخُر کنند. یا به تبعیت از مرکز استان افعالِ صحیح و درستِ (کَردم، کَردى، کَرد) را به صورتِ (کِردم، کِردى، کِرد) ادا مى‏کنند تا چیزى از شیرازى‏ها کم نداشته باشند. البته گُریزى از بیانِ این نکته هم نیست که برخى از پایتخت‏نشین‏ها و مرکزِ استانى‏ها، از این که با فردى که داراىِ گویشِ شهرستانى است روبه‏رو مى‏شوند، با نوعى نگاهِ تحقیرآمیز او را به سُخره گرفته و خود را یک سر و گردن از او بالاتر مى‏بینند. غافل از این که پدر یا پدر بزرگ، مادر یا مادربزرگِ خودشان، یکى چند دَهه پیش، از همین روستا و شهرستان، با هزار دلیلِ درست و نادرست بدان‏جا کوچیده است. شما اگر به آمارِ بیست هزار نفرى جمعیتِ تهران، قبل‏از این که آغامحمدخانِ قاجار آن‏جا را مقرِ حکومتى خویش قرار دهد، دقت کنید و با حال‏که گویا تهرانِ بزرگ، بیش از چهارده میلیون نفر را در خود جاى داده‏است، مقایسه کنید به‏صدقِ عرایضِ بنده پى خواهید بُرد. و یا شیراز پیش از کریم‏خانِ زند و اکنون را.

*- دخل و تصرفِ نویسندگان و گویندگان 

اشعارِ شمس را نه تنها سواددارانِ شهر که بیشتر مردمِ عادى و کارگر و کوهکار و بى‏سواد مى‏خواندند و چون از سوادِ خواندن بهره‏اى نداشتند، با علاقه‏مندى گوش فرا مى‏دادند تا یاد بگیرند و در حافظه بسپارند. در نتیجه بسیارى از اشعار در سینه‏هاى متنِ مردم حک شده است. و این جاىِ بسى خوشحالى است که با چنین استقبالِ بى‏نظیرى روبه‏رو گردیده، ولى هم‏چون هر پدیده‏ى اجتماعى دیگر داراى کش و قوس‏هایى بوده است که یکى از آن‏ها تحریفِ بعضى از واژه‏ها و یا چه بسا مصراع‏ها به‏هنگامِ بیانِ آن‏هاست. به همین خاطر نسخه بَدَل‏هاى گوناگونى موجود است.

از دخل و تصرف‏هایى که در اثرِ گذشتِ زمان در اشعارِ شمس صورت گرفته است، مى‏توان به نمونه‏ى زیر اشاره کرد:

پَسِ پوى اُسا دو صد من تَپَنَه
پَسِ پوى اُسا دو سانتى تَپَنَه

به‏خوبى آشکار است‏که واحدِ اندازه‏گیرى در سال‏هاى دهه‏ى بیست، لااقل در استهبان، گَز، سه چارَک، نیم گَر، چارَک، وَقه و نیم وَقَه و... رواج داشته نَه متر و سانتى‏متر و میلى‏متر. درست است که زنده‏یاد شمس براى پررنگ کردنِ تصاویرش از صنعتِ اغراق هم بسیار استفاده کرده و فرضاً «دو صد من» را به‏کار گرفته و «دو سانتى» معقول‏تر به‏نظر مى‏آید، ولى خودِ شمس تا جایى که مى‏توانسته است از استعمالِ کلماتِ بیگانه پرهیز داشته است.
*****

نتیجه گیری:
شمس اصطهباناتی شاعری بود شوریده که دلی همچون دریا داشت و از ذوقی لطیف و اندیشه‌ای بلند برخوردار بود. او آزادمنش، نکته‌سنج، و هنرمند بود و خود را نسبت به گسترش فرهنگ عامه بویژه فرهنگ شهر مذهبی و علمی استهبان متعهد می‌دانست.

کاربرد آرایه‌های ادبی در جای جای اشعارش نشانگر آن است که او با فنون شعری کاملاً آشنا بوده است.

مهمترین ویژگی دیوان شمس در سطح فکری است از آنجایی که شمس در یک خانوده کاملاً مذهبی رشد کرده بود. محیط مذهبی خانواده از شمس یک انسان شیعه دوازده امامی ساخته بود. علاقه و شوق بی حد و حصر نسبت به خاندان عصمت و طهارت بخصوص حضرت علی(ع) باعث شده بود که محور اصلی فکر و ذهن شاعر به موضوعات دینی باشد و با این ایده مذهبی خود در دیوان، اشعاری در قالبهای مختلف که همه در مدح وستایش ائمه(ع) و اعیاد مبارک بود سروده است.

 

شمس در نوشته‌های دیگران

خالق خَرنامه

واعظِ آزاده

ابوالقاسم فقیری(*)
واعظی بود زبردست و مردمی و خوش‌منبر و از طرفی شاعری بود آزاده و توانمند. شمس در انواع شعر دست داشت: غزل، مثنوی، قصیده، رباعی و قطعه را خوب می‌نوشت. اگر صاحب این قلم اختیار داشت که به او نمره بدهد، من بهترین نمره را به سروده‌های محلی او می‌دادم. زنده‌یاد شمس با این کارش برای همیشه فرهنگ مردم این سامان را از مرگ حتمی نجات بخشید. جامعه کنونی ما بویژه نسل جوان تمام گرایششان به جامعه غربی است. همیشه مرغ همسایه برای ما غاز بوده است. اینک هم متأسفانه چنین است. اشعار محلی شمس نوعی پاسداری است از فرهنگ بومی. سروده‌های محلی او ماندگار است، می‌ماند و در آینده بارها و بارها مردم از او یاد خواهند کرد. (روزنامه عصر مردم / 16/2/1388)

*- روزنامه‌نگار، نویسنده، فارس‌شناس و از چهره‌های ماندگار استان فارس

 

منزجر از دیکتاتوری در هر لباسی

خالق خَرنامه

امین فقیری(*)
شخصیتی که شهرتی بحق کسب کرده بود. بی‌گمان این شهرت فقط و فقط نتیجه‌ شجاعت و شهامت وی در ابراز اندیشه‌های خویش بود. چنین شخصیتی برای دوری از سانسور گزمگان و جای گرفتن در دل خواص، راه و رسم «طنز» را برگزیده بود تا بتواند اندیشه‌هایش را به‌سلاح برندگی همراه سازد. گمان می‌رود که زنده‌یاد شمس استهباناتی شاعری متعهد و دلسوز مردم بوده و از هرنوع دیکتاتوری در هر لباس به‌شدت منزجر بوده است. خود او درمورد انگیزش از سرایش اشعار چنین می‌گوید: «دورانی که پنجه‌های زورگویان از هر طبقه و دسته، مالک، مأمور، خان، پولدار، متظاهران به‌دیانت، متصدیان ابواب جمعی، کدخدایان دهات و محلات، متولیان امور، پیشکاران، فئودال‌های دست اول، مفت‌خورها، نوکر‌باب‌ها، حکومت‌های محلی و خلاصه هزاران متجاوز دیگر، در گلوی مردم ضعیف و بی‌دست‌وپا فرو می‌رفت و آنچه دسترنج عصب افسردگان بود و محصول خون‌دل و بازوی ناتوان و عرق جبین زحمت‌کشان بود راه‌به‌راه در انبار و کیسه‌ی گردن‌کشان سرازیر می‌شد و تازه خود آن خون‌آشامان مرجع تظلم و دادخواهی بودند که فریادخواهان را یا می‌کشتند یا به‌چاه سرازیر می‌کردند یا از وطن و خانه آواره‌اش می‌نمودند».

[او می‌نویسد:] «ناگهان متوجه شدم که بهتر است خرابی وضع محیط و آشوب و فتنه‌های زمان را با زبان و اصطلاحات خود مردم محیطم به‌ترتیب منظم و پیوسته‌ای درآورم. زیرا هم آثاری از لهجه و زبان و اخلاق و سیره‌ی مردم برای نسل‌های آینده می‌ماند و از بین نمی‌رود و هم از باب انتقاد و هشدار به‌آیندگان خدمتی شده است». 

این ماحصل اندیشه‌های مردیست که شهرت او در زمان حیاتش حتی از اشعارش نیز فراتر رفته بود. مردی رک‌وراست، باشهامت که از هیچ قدرتی نمی‌هراسید. در کسوت روحانیت آوازه‌ی منابر پرشور او از خطه‌ی فارس نیز بیرون رفته بود. او زنده‌کننده‌ عادات، آداب و باورهای مردم بود.  فکر می‌کنم او در این اشعار مردمی و فولکلوریک تمامی هدف انسانی خود را بر ما نموده است.

  
جغلو بی‌شی تا برت گپ بزنم = بچه جان بنشین تا برایت درد دل کنم 

ارخ و ریشه تا کی لپ بزنم = در کوه و کتل تا کی دوندگی کنم؟

تا کی از ترس لولو لپ بزنم = تا چه زمانی از ترس لولو (ماهور شاه) در خود بشکنم و در خود فرو روم؟

هرچه ما دم اتو بردیم بسه = هرچه ما نفسمان را حبس کردیم بس است.

تپه کو خوردیم و مردیم بسه = توسری و کتک خوردیم و صدبار مرده و زنده شدیم بس است.
 (روزنامه عصر مردم / 28/9/1385)

*-  پژوهشگر، نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده

 

روحانی شهیر استهبان، نی‌ریز و داراب

خالق خَرنامه

محمد‌علی پیش‌آهنگ (*)
شمس اصطهباناتی (استهباناتی) شخصیتی روحانی بود که در روضه خواندن با صدای خوش و رسا و وعظ و حاضرجوابی، شجاعت، شهامت و زیر بار زور نرفتن و طرفداری از محرومین و مستضعفین شهرتی کسب کرده بود. از او داستان‌هایی در شهرهای داراب و نی‌ریز و ... بر سر زبان‌ها جاری بود که نقل مجالس شده بود. شمس راه و رسم طنز را پیشه کرده بود و از این راه حرف‌ها و مکنونات قلبی خود را می‌زد و برعلیه مستبدان در هر لباسی و مقامی که بودند سخن می‌گفت. 

شمس دارای طبعی روان و ذوقی خوش بود و شاعری متعهد و دلسوز مردم به حساب می‌آمد. شاید اولین فرد استهباناتی بوده که فولکلور و آداب و رسوم و فرهنگ مردم زادگاه خود را به‌صورت شعر و طنز بیان کرده و وضع نابسامان طبقه ضعیف که دسترنج‌شان را عده‌ای تصاحب می‌کردند با بیانی شفاف و روشن، آشکار ساخته و سرمشقی شده برای دیگران در این راه. (روزنامه عصر مردم / 1/10/1385)

*- نویسنده و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ فارس

 

دف‌زنی شمس در روز عاشورا

خالق خَرنامه

 

حسین خدیش(*)

در محرّم سال 1340 یکی از خوانین بهارلوی شهرستان داراب فارس به‌روال همه ساله مجلسی به‌پا می‌کند و واعظی را از شهر استهبانات دعوت می‌کند. از روز دوّم محرّم آن‌قدر مردم پای منبر این واعظ جمع می‌شوند که مجالس دیگر خالی می‌ماند. عدّه‌ای از برپا کنندکان دیگر مجالس عزاداری به‌تلافی این عمل و از رونق افتادن کارشان نقشه‌ای طرح می‌کنند و در روز عاشورا در گرماگرم روضه‌خوانی، آن را به‌اجرا در می‌آورند. 

وقتی که واعظ می‌خواسته به‌اصطلاح به‌صحرای کربلا بزند، زنی از جای برخاسته و برای به‌هم ریختن مجلس و بی‌آبرو کردن واعظ، از زیر چادر خود دایره یا دفی بیرون آورده به‌دست روضه‌خوان می‌دهد. او با گرفتن دف و ضمن دعا کردن به‌آن خانم، خطاب به‌جمعیّت حاضر در مجلس می‌گوید:

امروز، روز عاشورا و نزدیک ظهر است. در همه جا رسم است که در این روز و این ساعت روضه حضرت امام حسین(ع) را بخوانند ولی این خواهر محترم باعث شد تا من شما را با این وسیله (اشاره به‌دف) به‌مجلس عروسی شاهزاده قاسم ببرم. بعد با استفاده از دف و آوازی که داشته اینگونه آغاز می‌کند: به‌حجله‌گاه درآرید نخست دامادی... و چنان شور و غوغایی به‌پا می‌کند که به‌روایت‌های مختلف بیش از بیست نفر از عزاداران در مجلس غش کرده و مدهوش روی دست از آن‌جا خارج می‌کنند. این واعظ کسی نبود جز محمّد شمس استهباناتی.

محور اصلی فکر و ذهن شمس را موضوعات و شخصیّت‌های دینی تشکیل می‌داده ولی پرداختن او به‌اوضاع اجتماعی و آداب و رسوم فرهنگی در قالب شعری به‌نام (خرنامه) که بعد از آن (خفه‌دونی) نامیده شد آن‌هم با واژه‌ها و گویش‌های محلّی بحثی است که باید به‌طور جدّی و ملّی و میهنی به‌آن پرداخت.

شمس تا سال 1350 در زادگاه خود می‌زیسته و از آن به‌بعد به‌شیراز نقل مکان می‌کند. او اشعار خرنامه را از سال 1307 شروع و سال 1318 تمام می‌کند.

مظالم اجتماعی و نابرابری‌های روزمره روح او را به‌قول هدایت مثل خوره در انزوا می‌خورد و می‌تراشد تا جایی‌که مجبور می‌شود این عقده‌های تلنبار شده را بی‌محابا بیرون بریزد.

هرچه خونآب خموشی خوردم
آن‌چه دندان به‌جگر بفشردم
دیدم آخر که پُکیدم مردم
عقده‌ی دل بگشودم ناچار
شعر «خرنامه» سرودم ناچار

یا

تا مرا باز در این‌جا کار است
زندگی سخت به‌من دشوار است
بَس کنم درد دلُم بسیار است
می‌چُکد خون دل از خامه‌ی من
خوب پیداست ز «خرنامه‌ی» من

شمس که اظهار ارادتش به‌خاندان نبوّت و علایق دینی و فطری را به‌اثبات رسانده و نوحه‌های گفته شده او را در مراسم عزاداری‌ها پی‌درپی می‌خوانند و تکیه‌کلام مردم واقع شده، حس می‌کند که یک جای کارش لنگ است و تعهدش نسبت به‌مردم و فرهنگ شهر و دیارش به‌اتمام نرسیده. 

خار و خس بیابان‌ها، ناهمواری و سخت جانی و پای آزادی سنگ‌های پخش و پلا شده در راه‌ها، گرسنگی و فقر و مشقّت جور کردن تکّه‌نانی خالی و تضادهای اجتماعی و... نمی‌توانند او را به‌ستوه آورده، قدم و زانوهای او را سست کنند. در عین‌حال با شوخ‌طبعی و رندی خاص خود، دیگران را می‌خنداند و به‌سینه‌زدن و گریه سر دادن و غش کردنشان وا می‌دارد. 

همه را خوب که می‌خندانم
می‌زنم سینه و می‌گریانم
گرچه دارد سخن ما خنده
نبُوَد خنده به‌ما زیبنده
اگرش از سر و ته برخوانی
اشکی از سینه به‌رخ بفشانی

(مجله فرهنگ مردم / 16/2/1388)

*‌ ایرج (حسین) نویسنده و پژوهشگر فرهنگ مردم فارس

غیر قابل انتشار:
انتشار یافته: ۱
محمد امینا
Iran (Islamic Republic of)
۱۳:۴۷ - ۱۴۰۲/۰۱/۰۶
0
0
اشعار مرحوم شمس بسیارجالب است اگه میتونیداشعارصوتی هم پخش کنید
نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها