خالق خَرنامه

در میانِ میانسالان و پیرانِ شهرهای شرق فارس کمتر کسی است که نامی از «شمس اصطهباناتی» آن نادرهْروحانیِ ساده و بیآلایش و در عین حال باسواد نشنیده و حکایتی از او به ذهن نداشته باشد.
شمس به تمام معنا یک روحانی متفاوت با دیگر معممان بود و نزدیکتر از آنها به مردم.
او را بیشتر با منظومه کمنظیرش «خَرنامه» یا «خَفَهدونی»، تسلط عجیبش بر شعر و ادبیات عامه، و نکتهسنجیاش میشناسند.
شمس با نیریز هم مراودات زیادی داشته و به مناسبتهای مختلف مذهبی و غیرمذهبی به این شهر سفر میکرده و منابر گیرایی داشته.
یکی از سفرهایش به نیریز که شرح آن ماندگار شده، ماجرای حضور وی به همراه جمعی از بزرگان محلی در کفه قطرویه نیریز است. ماجرایی که خود آن را با لحنی طنزآمیز و به زیبایی و مهارت به نظم آورده است. این شعر را که اولین بار به همت استاد محمدرضا آلابراهیم پژوهشگر تاریخ و فرهنگ گردآوری شد، در شماره 12 نیتاک آوردیم.
در این شماره پرونده ماه را به شمس و زندگی و آثارش اختصاص دادهایم و بویژه به منظومه منحصربفرد «خَرنامه» بیشتر پرداختهایم. این منظومه به همت استاد محمدرضا آلابراهیم و جناب آقای محمدباقر شمس فرزند ارشد زندهیاد شمس اصطهباناتی به چاپ رسیده و در اختیار علاقهمندان قرار گرفته است.
پرونده ماه این شماره نیتاک را وامدار تحقیقات و تحریرات استاد محمدرضا آلابراهیم هستیم.
محمدرضا آلابراهیم

شمس از آن جهت که خود با تمامِ اَقشارِ جامعه اَعَم از مسئولینِ ادارات، خوانین، تُجّار، روحانیون، کارگران، زحمتکشان، مردم و طبقاتِ محرومِ جامعه در رابطه بود و حشر و نشر داشت و همچنین به اوضاعِ سیاسى و اجتماعى کشور نیز بىنظر نبود، در متنِ واقعیتهاى تلخ و شیرینِ جامعهاش قرارداشت.
در سالِ 1288 خورشیدى در یک خانوادهى مذهبى روحانى در استهبان کودکى تولد یافت که نامش را محمد نهادند. محمد شمس فرزندِ مُلاآقا و از نوادگانِ حاجى محمدباقرِ اصطهباناتىِ واعظ است. وى با گذراندنِ تحصیلاتِ مکتبى، دورانِ کودکى را پشتِ سرگذاشت. در سنِ دوازدهسالگى بهسرودنِ شعر پرداخت. طبعِ روان و ذوقِ فراوانش خیلى زود او را بهعنوانِ شاعرى محبوب در دلِ مردم جاى داد. در ابتدا کارمندِ بلدیه (شهردارى) استهبان شد، ولى روحِ لطیف، عاطفهى سرشار، نازکىِ خیال، بلندنظرى و آزادمنشىاش او را از محیطِ خشکِ ادارى بیرون کشید و خود را از قید و بندِ قوانینِ ادارى رها ساخت.
از آنجایى که بهخاندانِ عصمت و طهارت ارادتى خاص داشت، لباسِ روحانیت پوشید و بهعنوانِ یکى از بهترین وُعاظ و ناطقین، نَه فقط در استهبان که در طیفِ گُستردهاى از استانِ فارس مشهور شد و با صداى خوش و حضورِ ذهنِ فعال و نکتهسنجش، زبانزدِ خاص و عام گردید.
شمس، این شاعرِ دلسوخته و مردمى، در عینِ حال خوشمَشرَب و هنرمند که بر حق، بنیانگذار و تثبیتکنندهى فرهنگِ عامهى مردمِ استهبان است، در 24 تیر سالِ 1358 خورشیدی در سنِ 70 سالگى درگذشت و در جوارِ مرقدِ مُطَهَرِ سیدعلاءالدین حسین (آستانه)ى شیراز بهخاک سپرده شد و با مرگش، ضایعهاى جبرانناپذیر برفرهنگِ مردم، شعر، ادب و ادبدوستان وارد ساخت.
از ایشان سه پسر و سه دختر بر جای ماده است.
اوراقِ خَرنامه منعکس کنندهى تصاویرِ گمشدهاى از ذهنیاتِ مردى است که خود در میانِ محرومانِ جامعهاش مىزیست. بیش از دیگران دل مىسوزاند. برایشان مىسرود و تابلوهاى نفیسى خلق مىکرد.
*****
آثارِ وى:
1 - منظومهى شمس
شمس بیش از همه بهمولاى متقیان حضرتِ على(ع) ارادت ورزیده، چنانکه کتابِ «منظومهى شمس» یا «جلوهى ابدیت» که در مناقبِ بزرگانِ دین در 384 صفحه سروده است حاکى از این ارادت است. در پایانِ کتاب چنین مىنویسد: «در تاریخِ 24 شهریورماهِ 1349 شمسى که مطایق با سیزدهم رجبالمرجب 1380 قمرى و روزِ ولادتِ تمام سعادتِ حضرتِ على ابن ابى طالب(ع) (امیرالمؤمنین) بود با عنایاتِ یزدانى و توجه خاصِ امامِ عصر(عج) در چاپخانهى جهاننما شیراز بهچاپ رسیده اتمام یافت و این حُسنِ توفیق دست نداد مگر از همتِ خاندانِ رسالت»
اینک یک قطعه از صفحهى 149 کتاب.
این خانه را باید خدا یک روز معمارى کند
آدم بنایش بَرنهد نوحش پرستارى کند
وانگَه خلیلش با پسر تا سقف حَجارى کند
آن یک در و بامش نهد و آن نقش و گَچکارى کند
هریک ز آباءِ رسول پس خانهسالارى کند
کامروز اَندر خانهاش یک میهماندارى کند
وَز این گِرامى میهمان اَمرى عجب جارى کند
پس نقشههاى ما سَلَف بُدْ بَهرِ این زیبا خَلَف
شمس در دیوانِ طنزش بیشتر بهسیاستِ زمانهى خویش تاخته و بهبیانِ اوضاعِ درهمِ جامعهاش پرداخته است.
2 - «شاهکارِ عشق» یا «شورِ عاشورا»
عشق بحرى است که چون بر سرِ توفان آید
دست شستن ز متاعِ دو جهان ساحلِ اوست
«من حق دارم که کتابِ «شورِ عاشورا» را بهنامِ «شاهکارِ عشق» نامیدهام. آیا در میدانِ عشق و حقیقتجویى، عاشقى دلاورتر از حسین(ع) و یارانش سراغ دارید؟»
«شمس» محرم 1387 مهشیدی / فروردین 1346
3 - نداىِ عِفَت
داستانِ منظومى است که جنبهى اجتماعى دارد و مفاسدِ جامعهى زمانِ خود را با ریزبینىِ خاصى بیان نموده است. در این منظومه مدیرهاى دانا دخترکانِ دبیرستان را در راهِ عفت و عصمت راهنمایى مىنماید.
4 - سپیدهى صبح
که بهبَحرِ «مخزنالاسرار»ِ نظامى سروده و داراى 2000 بیت شعر است و داراى 5 بخش مىباشد: 1- در توحید 2- در عدل 3- نبوت و مزایا و فلسفهى آن 4- لزومِ امامت و وجودِ اولیاىِ حق 5- فلسفهى معاد و نیایش بهدرگاهِ بارىتعالى.
برگزیده از کتاب سپیدهى صبح:
در توحید
اى همه جا اسمِ تو مفتاحِ کار
وى همه را اسمِ تو اصلاحِ کار
نامِ تو سرلوحه و اول رقم
حمدِ تو زینت دهِ لوح و قلم
شکرِ سپاسِ تو نیاىِ سخن
حمدِ تو مقصد ز اداىِ سخن
خامه ز فیضِ تو مدد خواسته
صفحه به توحیدِ تو آراسته
در همه جا بحثِ کریمىِّ توست
صحبتِ رحمان و رحیمىِّ توست
ذاتِ تو رحمان و رحیم است و بس
رحمتِ عامِ تو عمیم است و بس
نامِ تو در پرچمِ هر لشکر است
آیتِ پیروزىِ آن کشور است
فکرِ تو در لوحِ خیالِ بشر
ذکرِ تو اسبابِ کمالِ بشر
یادِ تو شیرینىِ جانِ همه
قصهى تو نقلِ دهانِ همه
بهتر از آنى که احد خوانمت
پاکتر از آنى که صمد خوانمت
حرفِ تو در هر قلم و هر زبان
بحثِ تو در هر سخن و هر بیان
ناطقه را حکمِ بیان دادهاى
بسته زبان را تو زبان دادهاى
بنده الفبا ز تو آموخته است
جانِ تو از نورِ تو افروخته است
هستى تو موجدِ بودِ همه
بودِ تو شاهد بهوجودِ همه
شاهدِ یکتایى تو کیست؟ تو
جلوهى جان عشقِ نهان چیست؟ تو
کون و مکان جلوهى ذاتِ تواند
مظهرِ اسماء صفاتِ تواند
پرتوى از عکسِ جمالت؟ جهان
خشتى از ایوانِ جلالت؟ جهان
صحنهى صنعِ تو همه عالَم است
خطى از آن صفحه بنى آدم است
کتابِ خرنامه اثرى نفیس و گرانبها است که شاعرش شایسته قدردانى است بهویژه آن که اشعارش در سینهى هزاران پیرمرد و پیرزنِ سالخوردهى اِستهبانى حَک شده است. شبهاى درازِ زمستان براى فرزندان و نوههایشان مىخوانند، هم لذت مىبَرند و هم با فرهنگِ گذشتهى خود آشنا مىشوند.
5 - نوحهها و مراثى
نوحههاىِ زیادى از شمس برجاى مانده، و با وجودِ این که 70 - 60 سال از سرودنِ آنها مىگذرد هنوز در دستههاى عزادارى و دیگر مراسمِ سوگوارى خوانده مىشود و بیشترین تأثیر را بر عزاداران مىگذارد.
نوحههایى از قبیل:
1 - اکبَرِ تازه جوان، سوىِ میدان شد روان
اُم لیلا از پىاش، مىرود بَر سَر زنان
2 - اى فلک ویران شوى، زار و سرگردان شوى
بعدِ عباسِ جوان، بى سَر و سامان شوى
3 - وَهَبِ تازه جوان محشر کن
جان فداىِ علىِّ اکبر کن
6 - غزلیات، قطعات، قصاید، اشعارِ پراکنده و تک بیتها
ترسم که من بمیرم و غم بى پدر شود
این طفلِ نازپرورِ من، در بهدر شود
7 - در زمینهى فرهنگِ مردم
از روانشاد شمس یک چَکامهى بىنظیرى برجاى مانده با عنوان «خرنامه» که علاوه بر ارزشِ هنرى و ادبى، گنجینهاى پُربها از واژههاى اصیلِ استهبانى است که با بیانِ خاصى آداب، رسوم، سنتها، عقاید، رنجها، محرومیتها و نحوهى زندگىِ مردمِ 90 - 80 - 70 سالِ گذشته را با زیبایىِ هرچه تمامتر بهتصویر کشیده است.
زنده یاد ابوالقاسمِ انجوىِ شیرازى در مورد کتاب «خرنامه» در تاریخ 25/10/1351 یادداشتی نوشته است که در آن، این کتاب را «جلیلالقدر» و «بسیار عزیز» و «ذیقیمت» نامیده است.
او مینویسد: باز مىگویم که این کتاب که بهلهجه و زبانِ اصطهباناتى سرودهى حضرتِ آقاى شمسِ اصطهباناتى است بى اندازه قیمت و ارزش دارد.
هر چند که شاعر در مقدمه، نامِ این مجموعه را «خَفَهدونى» ذکر کرده است ولى با صراحتِ تمام مىفرماید:
شمس انسانِ آزادهاى بود که با تاریکىها و جهالتها بهمبارزه برخاسته بود و طنزِ تلخِ خویش را در قالبِ اشعارى شیرین و دلچسب مىریخت. آنقدر چیرهدست و ماهِر بود که بىدرنگ خندهاى که بر لبها نشانده بود مَحو و بىرنگ مىکرد و با دهانِ بازِ شگفتزده، قطره اشکى بر گوشهى چشمها آشکار مىساخت.
هرچه خونابِ خَموشى خوردم
آنچه دندان بهجگر بِفْشُرْدَم
دیدم آخر که پُکیدَم مُردَم
عقدهى دل بگُشودَم ناچار
شعرِ «خَرنامه» سُرودَم ناچار
یا در جایى دیگر مىگوید:
تا مرا باز در اینجا کار است
زندگى سخت به من دشوار است
بَس کنم دَردِ دِلُم بسیار است
مىچُکد خونِ دل از خامهى من
خوب پیداست زِ «خَرنامهى» من
گروهى بر این باورند که اشعارِ «خَرنامه» هَجویات است و جز براى خنده و شوخى و وقتگذرانى کاربُردى ندارد. و اینان چه بیهوده مىپندارند.
همه را خوب که مىخندانم
مىزنم سینه و مىگِریانم
اسمِ کتاب هرچه باشد نباید اختلافبرانگیز باشد و اهمیتى بهآن داده شود، زیرا با توجه بهمتنِ غَنى و سرشار از روانى و زیبایىِ سخن و محتواىِ پُرمایهى آن، نامِ کتاب چندان قابلِ بحث نیست. در عینِ حال شهرتِ «خَرنامه» در میانِ مَردم و صاحبانِ ذوق و اندیشه و ادب خیلى بیشتر از «خَفَهدونى» است.
شمس در دیوانِ طنزش بیشتر بهسیاستِ زمانهى خویش تاخته و بهبیانِ اوضاعِ درهمِ جامعهاش پرداخته است. شمس از آن جهت که خود با تمامِ اَقشارِ جامعه اَعَم از مسئولینِ ادارات، خوانین، تُجّار، روحانیون، کارگران، زحمتکشان، مردم و طبقاتِ محرومِ جامعه در رابطه بود و حشر و نشر داشت و همچنین به اوضاعِ سیاسى و اجتماعى کشور نیز بىنظر نبود، در متنِ واقعیتهاى تلخ و شیرینِ جامعهاش قرارداشت. او با اطلاعِ کامل از نظامِ طبقاتىِ زمان و تفاوتِ فاحش بینِ طبقهى فقیر و غنى بهبازگویىِ کاستىها و نقایصِ حاکم بر اجتماعِ خود پرداخته و سعى مىکند که تا با زبانِ همین مردم سخن بگوید.
کتابِ خرنامه اثرى نفیس و گرانبها است که شاعرش شایسته قدردانى است بهویژه آن که اشعارش در سینهى هزاران پیرمرد و پیرزنِ سالخوردهى اِستهبانى حَک شده است. شبهاى درازِ زمستان براى فرزندان و نوههایشان مىخوانند، هم لذت مىبَرند و هم با فرهنگِ گذشتهى خود آشنا مىشوند.
شمس امیدِ زیادى به نوجوانان و جوانان داشت. زیرا مىدانست که آینده در دستِ آنان است. او از کودکان و نوجوانان به عنوانِ جَغَلو، کُرپه مُرپه، و... یاد مىکند و بیش از هشت مورد عنوانِ مخمسش را با «جغلو» شروع کرده است. و این غیر از یازده موردى است که در میانهى اشعار از «جغلو» یاد کرده است
جَغَلو بىشى تا بَرَت گَپ بزنم = بچه جان بنشین تا برایت دردِدل کنم
اَ رُخ و ریشه تا کى لَپ بزنم = در کوه و کُتل تا کى دوندگى کنم؟
تا کى از ترسِ لُولُو رَپ بزنم = تا چه زمانى از ترسِ لولو (مأمور شاه) در خود بشکنم و در خود فرو روم؟
هر چه ما دَم اَ تو بُردیم بَسَه = هر چه که نفسمان را حبس کردیم بَس است
تَپَهکو خوردیم و مُردیم بَسَه = توسرى و کتک خوردیم و صدبار مُرده و زنده شدیم بس است.
خوشبختانه فرزندانِ فرهنگدوست و هنرپرورِ آن روانشاد بهویژه جنابِ آقاى محمدباقرِ شمس نسبت بهچاپِ این اثرِ گِرانبها که یکى از اَسنادِ معتبر و باارزشِ تاریخى مَردمِ این مَرزوبوم است، همت گُماشتند که جاى بسى سپاس و خرسندى است.
اگر بهدیدهى تحقیق بنگریم مىبینیم که این کتاب غزل نیست، قصیده نیست، ترانه نیست؛ بلکه تِراژدىِ زندگىِ مردمِ مَفلوک و بیچارهاى است که در 80 - 70 - 60 سال پیش در آبادىِ استهبان مىزیستهاند و با جَهل و ستم و فقر دست بهگِریبان بودهاند. شاعر با قدرتِ کَلام و تشبیهات و اِستعاراتِ ساده و عوامانه، حالاتِ روحى و جسمىِ آنان را در تمامِ موارد و احوالِ گوناگون نشان داده و ترسیم کرده است.
«اوراقِ این دفتر منعکس کنندهى تصاویرِ گمشدهاى از ذهنیاتِ مردى است که خود در میانِ محرومانِ جامعهاش مىزیست. بیش از دیگران دل مىسوزاند. براىشان مىسرود و تابلوهاى نفیسى خلق مىکرد.
شمسِ اصطهباناتى سراسر رنج بود. رنجِ او را چون جامهاى تمام عیار پوشیده بر قامتِ کلامش مىتوان دید و اشک و آهِ وى را در آهنگِ کلامش مىتوان شنید. او با این مردم بیگانه نبود و دردشان را مىفهمید و با زبانِ همین مردم سخن مىگفت و با اشکشان همراه بود.
شمس از مخاطبانِ اشعارش میخواهد که حقیقتِ سخنانش را دریابند و معانى و پیامهاى نهفته در آن را بفهمند، پیامهایى که در آن شرایطِ سیاسى - اجتماعى اگر دَرکش مشکل نبود، مطمئناً بازگوکردنش مشکلآفرین بود
شمس انسانِ آزادهاى بود که با تاریکىها و جهالتها بهمبارزه برخاسته بود و طنزِ تلخِ خویش را در قالبِ اشعارى شیرین و دلچسب مىریخت. آنقدر چیرهدست و ماهِر بود که بىدرنگ خندهاى که بر لبها نشانده بود مَحو و بىرنگ مىکرد و با دهانِ بازِ شگفتزده، قطره اشکى بر گوشهى چشمها آشکار مىساخت.
کلامِ شمس اندوه وى است. اندوه وى از ناراستىهاى روزگار که گر بهحقیقت بخوانیش، اشک از دیدگان بیفشانى.
گَرچه دارد سخنِ ما خنده
نَبُوَد خنده به ما زیبنده
کاکا مَشدى به گُمان بنده
گرش از سَر و تَه بَرخوانى
اشکى از دیده به رُخ بِفْشانى
شمس آنقدر از اوضاعِ زمانه و ستمهاى روزگار رنج مىبرد و شاهدِ محرومیت و درماندگىِ بیچارگان بود که نامِ سابُنات «اِصْطَهبانات» را مترادفِ «خَفَهدونى»، «خِرِفخونه» «کوتوکو» koutoukou، «غمخانه» و... مىدانست. اصطهبانات نمودارِ صادقى از شهرهاى آن زمانِ ایران است.
شمس امیدِ زیادى به نوجوانان و جوانان داشت. زیرا مىدانست که آینده در دستِ آنان است. او از کودکان و نوجوانان به عنوانِ جَغَلو، کُرپه مُرپه، و... یاد مىکند و بیش از هشت مورد عنوانِ مخمسش را با «جغلو» شروع کرده است. و این غیر از یازده موردى است که در میانهى اشعار از «جغلو» یاد کرده است. و این نیست مگر آن که شمس مىدانست که از انسانهاى فرتوت و کهنسال کارى بر نمىآید زیرا آنان محافظه کارند و خود را از تک و تا انداختهاند.
*****
شمس با تمامِ عشق و علاقهاى که به مردمِ تهیدست و درمانده دارد اما از این که آنها را در نادانى و جهلْ نگهشان داشتهاند و سخنگو و فریادرَسى نداشتهاند تأسف ميخورد. اندوهِ او از نادانى خلق است و عدمِ تفکر بهحقایقِ تلخى که همه مَظاهرِ زندگىشان را احاطه کرده است.
شمس، در ناز و نعمت بودن، بىخیالى و بى قیدى خان و خوانین را با زیبایى هر چه تمامتر به تصویر مىکشد. دقت کنید:
نَه خانِ پَروارىِ پُى میخ بَسْتَه
که چو شیشَک اَ رو تیف بِنْشَسْتَه
مردمانِ زحمتکش نهبسانِ خان و ارباباناند که همچون برهى نازپرودهى پروارى که او را بهصحرا بردهاند و در حالِ استراحتکردن بدونِ هیچگونه نهیب و توپ و تشر و واهمهاى از هیچسویى و از سرِ سیرى و پُرخورى بر روى گندمهاى نورَسته لَمیده است.
*****
شمس خود را سابُناتى مىداند و مىسُراید:
گِل و خِشتُم زِ همین خَفَه دونیه = گِل و خشتم ز همین خفهدانى است
سرنوشتُم زِ همین خَفَه دونیه = سرنوشتِ من از همین خفهدونى است
اُو خورشتُم زِ همین خَفَه دونیه = آب خورشتِ من از همین خفه دونى است
بایَه سختى بِکَشَم من اى ذاتى = باید سختى بکشم من این ذاتى
که نَنَهم زیده شدهم سابُناتى = که مادرم مرا زاییده و شدهام اصطهباناتى
*****
زندگىِ شمس بىپیرایه بود و در نهایتِ عزتِ نَفْس و عُلوِّ طبع سپرى کرد و هیچگاه بهتعلقاتِ دنیوى دل نبست و چشمِ طمع بهمالِ دنیا نداشت و بههیچوجه خاطرِ شریفش را بهخاطرِ مال و مِنال آلوده نکرد و آزرده نساخت. هرچه که آموخته بود در طَبَقِ اخلاص مىنهاد و با پلیدىها و کَژىها بهمبارزه برمىخاست.
من زمین گیر و جگر سوختهام = من زمینگیر و جگرسوخته شدهام
اَ رو دنیا چیا آموختهام = در دنیا خیلىچیزها دیده و یاد گرفتهام
چَک و چینا که من اندوختهام = آگاهى و تجربههایى که من پسانداختهام
خودِ اون لَهجه و گُفتى که مَراست = با آن لهجه و گفتارى که بَلَدَم (سابُناتى و بینش و شعورِ اجتماعى خودم)
بَراتو یَىجا مىگَم بىکَم و کاست = همه را یکجا و بدونِ کَم و کاسْت برایتان بازگو مىکنم
*****
شمس انسانى است که کلامش پُر است از مَضامینِ دردِ همهى انسانهاى محروم، همهى انسانهایى که در طولِ تاریخِ استبداد و استکبارْ در زیرِ شلاقهاىِ فقر و محرومیت، جان سپردهاند و در خلوتِ مظلومیّتِشان براى همیشه بهفراموشى سپرده شدهاند.
سرنوشتِ انسانهاى درمانده و بىپناه، در روزگارِ ستمشاهى را چه زیبا بیان کرده است:
جَغَلو بَختِ سیاه سَرِ شى شده = بچهجان، بختِ سیاهِ ما رو بهسراشیبى است.
از او روز پیشونى نِوِشْتُمو اى شده = از روزِ اول در پیشانىامان اینطور نوشته شده است.
تو ببین کُلاپوسىِ مَردُم کى شده!؟ = تو نگاه کُن ببین همه کارهى مَردم چه کسى شده است!؟
تا خَر هستیم مىکُنن بارِ بارِمُون = تا خَر هستیم بارِمانرا زیادتر مىکنند.
تا آدم شدیم مىزَنَن اَ تو سَرمُون = همینقدر که خواستیم آزاده و آدمِ خودمان باشیم مىزنند توىِ سرمان.
ولى در عینِ حال، آگاه بود که مستبدانِ روزگارش چه آتشها که نمىسوزاندند و اینطور بیان مىکند:
مىگَم و هرچه مىگَم آسه مىگَم = مىگویم و هرچه مىگویم یواشکى مىگویم.
دِگَه شِفْتُش نمىدَم راسه مىگَم = دیگر آب و تابش نمىدهم و مُخلصِ کلام را مىگویم.
نَه پیش هر که نمىشناسه مىگَم = جلوى هر کسى که نمىشناسم چیزى نمىگویم.
تا نَگَن بِتَپِ اَ کُنُجِ تَریکو = تا مرا بهگوشهى تاریکَ زندان نبرند.
تا نَدَن آرومَکى مَه دَمِ چیکو = تا مثلِ پنبهدانه که چیکو مىکنند، یواشکى مرا لِه و لَوَرده نکنند.
«شمس از مخاطبانِ اشعارش مىخواهد که حقیقتِ سخنانش را دریابند و معانى و پیامهاى نهفته در آن را بفهمند، پیامهایى که در آن شرایطِ سیاسى - اجتماعى اگر دَرکش مشکلنبود، مطمئناً بازگوکردنش مشکلآفرین بود»
اَگَه گَپْ زدم و گوشُت رفتِ فرو
سَرِ روش بِذار و مِقْ مکن و مگو
نَه بِرى خاله بوگو، نَه پیشِ خالو
که از ئى پَک و پَسَلا، گو واگو نَشه
نُشْخوارِ لو لیویرِ اى و او نشه
«البته تمامِ این مشکلات با هدفى که شاعر براىِ خود وظیفه مىداند بهجان خریدنى و پذیرفتنى است. و این هدف چیزى جز توجه به آینده و سرنوشتِ نسلِ جوان نیست.»
گفتم و بیشترى شَم لاشِ تو زدم
اَ رو خَرمَنبافَهتون بَرْجو زدم
دل به دریا زِ تَهِ پَستو زدم
ما مىمیگیم؛ یا سر میره یا میا کُلا
تا صباش تى پا نخورَن جَک و جَغَلا
«با همهى این وجود سخن گفتن از آنچه را که باید اندیشه کرد، وظیفهى خود و دیگران مىدانست. ناگفتهها براىِ وى عقدههایى بودند سنگین و غیرِ قابلِ تحمل. از این رو بود که خود فریاد برآورد که:
هرچه ما هیچ نگفتیم بَس است
سالها بیهُده خُفتیم بَس است
راز از خلق نِهُفْتیم بَس است
دلِ ما هرچه تحمل کرده
حال، دیوانگىاش گُل کرده
*****
شمس با تمامِ عشق و علاقهاى که به مردمِ تهیدست و درمانده دارد اما از این که آنها را در نادانى و جهلْ نگهشان داشتهاند و سخنگو و فریادرَسى نداشتهاند تأسف مىخورد. «روحِ حساس و زودرنج و ذهنِ بیدارِ شاعر، یک دَم وى را آسوده نمىگذارد. اندوهِ او از نادانى خلق است و عدمِ تفکر بهحقایقِ تلخى که همهى مَظاهرِ زندگىشان را احاطه کرده است.»
من و این ملتِ عارى از هُش
کى توانم که شوم یک دَم خوش؟
آب و این خاک بُوَد آدمکُش
بَهرِ من دادرَسى نیست چرا؟
یار و فریادرَسى نیست چرا؟
*****
نیست کَس تا سخنى پُخته بِگه
که بِرى دلِ منِ بدبخته بِگه
که بُدونَن پسِ کار سخته بِگه
یا گَمَه دَنِ مَک و مَردا زدن
یا تَرَقِشّتى شُنُفْتَن و جا زدن
چنانکه از بعضى ابیات برمىآید، شاعر در پیش از سالهاى 1315 یا 1316 شروع بهسرودنِ اشعارِ خَرنامه کرده است. چون قانونِ کشفِ حجاب در دىماهِ 1314 بهتصویبِ مجلس رسیده است.
با چنین منظرهى زشت و خراب
آه از آن دَم که شود کشفِ حجاب
معلوم مىشود که گفتوگو و سر و صداىِ کَشفِ حجاب در میان بوده و شاعر از اِجراى قانونِ آن وحشت داشته است.
در جایى دیگر مىفرماید:
هر یکى شال و قَبا رنگارنگ
هر کدامى به هزاران آهنگ
روشن است که هنوز قانونِ متحدالشکلشدنِ لباس در استهبان تَنْفیذ نیافته است.
آبنما نون ماخات و روغنِ خوش = آبنما نان و غذاى خوب و روغنِ حیوانى مىطلبد.
قندِ مارْسِل، دلِ خوش تُغُلى بُکُش = قندِ مارْسِل، دلِ خوش، همراه با سَربُریدنِ برّهى چاق و تُپُل
وقتى شاعر از قندِ مارْسِل یاد مىکند زمانى است که هنوز قندِ مَروْدَشت بهبازار نیامده است.
مدت زمانى پیشاز سُرودنِ این اشعار، مدرسهى شش کلاسهى پسرانهاى در کِنارِ مقبرهى شیخ مغربىِ استهبان دایر بوده ولى از اشعارِ شمس چنین برمىآید که در آن تاریخ هنوز مکتبخانه رونق داشته و مردم بچههاىِ خود را بهآنجا مىبُردهاند. همچنین حمامهاى خزینهاى برقرار بوده که عمومِ مردم از آن استفاده مىکردهاند و از حمامهاى دوشدار خبرى نبودهاست. زیرا که در آن تاریخ هنوز لولهکشىِ آب نشدهبود. راجع بهخزینههاى حمام و آبش مىگوید:
آبُش از دورِ سُلیمان مونده
کُندهها ریشه در آبُش رونده
*****
شاعر، هنرمندانه توانسته است بهطورِ دقیق و تکاندهنده، اوضاعِ روزگار ستمکشان و بیچارگانِ استهبان را در آن دوران بیان کند. اشعارش خود گویاى همهچیز است و حیف است که با بَررسى و توضیحِ آنها اِصالت و زیبایىِ هنر و لِطافتِ اشعار را (در عینِ خشونت) یک سویه و قالبریزى نماییم. تنها بهبَرگَردانِ اشعار بهزبانِ مُتداولِ امروزى بَسنده مىکنیم:
کَمى از رنجبرانش گوییم = اندکى از رنجبرهاى استهبان بگوییم.
مُزدش و مُزدستانش گوییم = از میزانِ مزد و مزدبگیرانش بگوییم.
سختى بارِ گِرانش گوییم = از سختى و مشقتِ بارِ سنگینشان بگوییم.
تا بدانىکه چرا رنجوریم = تابدانید کهچرا ما مردمِ استهبان رنجور هستیم.
خوشى از ما و ما از او دوریم = خوشى با ما فاصله دارد و ما از خوشى دور هستیم
*****
از پَلَشتى تا تو اَغْمُش دو مَنى = از کثیفى سر تا پایش دو مَنى چِرک نشسته است.
مىرود کِرْمکُشى بارکَنَى = مىرود کِرِمِ درختِ انجیر مىکُشد و بَهارکنى مىکُند. (پاى درخت مىکَنَد)
چَن تا انجیرِ خَرى زَدَهتِ نَفَه = خوراکش هم چند تایى انجیرِ نامرغوب است که به لیفهى تنبانزده است.
از خونهش سینه سوزون زَدَهتِ کَفَه = از خانهاش سراسیمه رو بهبیابان گذاشته است.
*****
رودهش از بىذات و قوتى پَلَه سوز = رودههایش از بىغذایى نیمهسوز شده است.
واگیرُش تورَهدون است و بَلَه روز = مقصدش تورهدان و بله روز (نام کوههایى در استهبان) است.
تا پَسین بایه بِخَره هى ناز و نوز = تا دَمِ غروب هى باید اَدا و اَطوارهاى صاحب کار را تحمل کند.
که بُواى مالِکو هیچى صدا نده = که باباى مالِک هیچ بهانهاى دستش نباشد.
پولِ نیم مَن اَلُمُش بِده یا نَده = آیا پول نیم مَن اَلُم (اَرْزَن) بهاو بدهد یا ندهد.
*****
زنو روز گُشنهى نون و کَشکَه = زنِ خانه در روز حتى از نان و کشک هم گرسنه وامىماند.
مَردو شو خیس و تیلیسِ اَشکَه = مردِ خانه شبها از نادارى و ناچارى، غرقِ اشک و گریه مىشود.
نَهنونُش آماده، نَه اُو تَهمَشکَه = نَهنانش آمادهاستو نَهآبى درمَشک دارد
زورِ بىقوتى کُمُش اَ جوش اومده= ازبىغذایى شکمشبهجوش آمدهاست
مِنِوش کم شده کوروش اومده = ترشحاتش کم شده و در هم جمع و چروکیده شده است.
*****
نون بهجز یَى پُخْ و یَى گُهْر نَدَرَه = نان بهجز یک بار براى پختن و یک نیمه روز، بیشتر ندارد.
قاتِخِ یَى کَش و یَى ظهر نَدَرَه = خوراک براى یکبار و یک نهار ندارد.
اَرخُلاقُش دیگه جى مُهر نَدَرَه = اَرخلاقش (لباسِ قدیمِ مردان) دیگر جاى وصلهزدن حتى بهاندازهى یک مُهرزدن ندارد.
نَنَه مُردو دَمِ صُوبى خونهشو = مادرمُرده، صبحِ کَلَهى سَحر در خانهاشان
چوغِ تَه سفره زد و هَمبونَه شو = چوب بهتَهِ سفرهاشان زد و همبانهى آردىاشان.
*****
کارِ جونُش مىکُنند تا دَمِ غروب = ازصبح تا پَسین از جانش کار مىکَشَند.
مىگیرن سوغون و شیرهش پاک و خوب = عُصاره و شیرهى جانش را خوب و مرتب مىگیرند.
اَگه خواس نِقَه بِدَه، تَپَکو و چوب = اگر خواست صدا بدهد مُشت و لَگد و چوب در کار است.
دیرو، غُر زده، دَه روزه بیکاره = چند روز پیش سر و صدا داده و انتقاد کرده، حالا 10 روز است که بىکار است.
شَه میگَن اُش نَمِخیم زَبون دَرَه = بهاو مىگویند تو را نمىخواهیم زیرا که زباندرازى مىکنى.
*****
دَمِزَردى وامىگَردَه تو کُوتوک = دَمِغروب برمىگردد بهخانهى کوچکش.
چهکوتوک تَریکتَر ازکُتِپیریسوک = چهخانهاى! تاریکتراز لانهى پرستو
مىزَنه با زن و بَچو پُر و پوک = با زن و بچهاش یکى به دو مىکند.
گُى میگَه کارِ فَک و فَعْلا رو نیس = گاهى مىگوید که کارِ فعلهها)کارگران (رو بهراه نیست
گُى میگَه زَنِکَه خدا خَ خو نیس = گاهى مىگوید: اى زن! خدا که در خواب نیست.
*****
خرنامه پُر است از واژههاى محلى استهبانى: (اِقِچى = اندکى، کمى)، (بَهْلِجَه = باعجله)، (پَرْغَم = واژگونشدن، سقوط کردن)، (پِلِچَه = سِمِج، مُصِر)، (پاچهپِرْغَند = سهلانگار، بىقید)، (پُکیدَن = ترکیدن، پارهشدن)، (چَپَرى = فورى، جَلدى، چاپارى)، (چَلَقیدَن = بهطورِ ناگهانى و با یک ضرب چیزى را از کسى گرفتن)، (چِناسْک = جیرجیرک)، (خُورَکxowrak = سوراخ و دودکشِ سقفِ خانه)، (سارُخ = دستمال)، (سُپ = سبد و ظرفِ حصیرى براى نان)، (سُپُل = نانِ ذرت، چاق و تُپُل)، (کاکولوسک kulusk = گُلِ انار)، (کُرپَه = نوپا، تازهزا)، (کُپُل = آدمِ قدکوتاه و چاق)، (گِرِچَه = گِرد و مدوّر، بستهى تابخوردهى ریسمان)، (گِنَم = دو نَم(، ) هَپَرو = حملهورشدن)
خرنامه زبانِ گویاى فولکلوریکِ مردمِ استهبان است. شمس با زیرکى خاصِ خود بسیارى از آداب و رسوم و سنتهاى مردمِ استهبان را در قالبِ اشعارى شیرین و دلنشین با انتخابِ مناسبِ واژهها بهتصویر کشیده است. واژهها آنچنان حساب شده و دقیق بهکار گرفته شده که بیشترین بارِ معنایى را از آنها اَخذ کرده است. بهطورى که تقریباً غیرممکن بهنظر مىرسد که بتوان یک کلمهى مترادف را بهجاى کلمهى اصلى قرار داد.
*****
مسائلی پیرامونِ گویش و نگارشِ خرنامه
*- آغاز و پایانِ سخن:
شمس آغاز و پایانِ اشعارش را با نامِ خداوند شروع و ختم مىکند = به نامِ بالى سرى، یعنى خدایى که در مافوقِ همه کس و همه چیز قرار دارد. و آخرین کلامش با خداوندِ بخشنده «اُساکریم» به پایان مىبرد. یعنى خدایى که بخشنده و خطاپوش است.
*- اشتباهاتِ نگارشى:
در استادىِ شمس در زمینهى شعر و شاعرى شکى نیست. اشتباهات، نَه از روىِ ناآگاهى، بلکه خطاى نگارشى کاتبانِ بعدى و یا سرریز کردنِ واژههاى مترادف در ذهنِ آن بزرگوار بوده است. مثال: حاجى تَزْ مىچَقَّه با رَخْتِ سَر و بَرُت
بهنظر مىرسد که «سَر و» اضافى است و بهلحاظِ هجایى اگر اینگونه باشد بهتراست:
«حاجى تَزْ مىچَقَّه با رَخْتِ بَرُت» که با فاعلاتن، فعلاتن، فعلن هم وزن است.
*- ترفندِ شمس در بهکارگیرىِ واژهها براى قافیه:
پاتِ بَر مىکَشى، دولَق میکنه
چون اَنارِ رِویده، لَق میکنه
دولَق همان دولاخ به معناى گَرد و خاک است. این واژه در استهبان به همان گونه تلفظ مىشود که شمس به کار گرفته است.
یا همهش بار بِرى یَزد میکنه
یک من اُو تَلخو شَه کاغذ میکنه
راه قاچاقفروشا همهش گَز میکنه
شمس چه ماهرانه واژههاى «یزد» و «کاغذ» و «گَز» به جاىِ قافیه نشانده و شنونده هیچ احساسِ غیرمتجانس بودنِ آنها بهلحاظِ قافیه نمىنماید. و این کار از استادى چون شمس برمى آید.
یا به این دو واژهى زیر دقت کنید:
بَلَدَه = بَلَد است
بَلَدَه = شهردارى
شمس این دو کلمه را هم قافیه کرده است. این دلیلِ بر این نیست که شمس بر این امر وقوفى نداشته و از حرفِ «رَوى» بىخبر بوده، بلکه در عین تسلط بر علمِ عروض و قافیه، تداولِ گویش مردم را در نظر داشته است.
* وزنِ عروضىِ اشعار
به لحاظِ عروضى اشعارِ شمس بر وزنِ
فاعِلاتُن / فَعَلاتُن / فَعَلُن - u u - / - - u u / - - u -
و یا
فَعَلاتُن / فَعَلاتُن / فَعَلُن - u u - / - - u u / - - u u
مىباشد.
*- واژههاى فرنگى در اشعارِ شمس
آلمان، اروپا، اِسکِن، اِنجین، انگلیس، پاریس، دِسِر، روس، سندیکا، فانتیزى، کاپیتان، کراچى، کلکته، لندن، مارسِل، مِستِر، مُسیو، نیویورک، یس.
* - واژهها
شاعر محترم به ضرورتِ شعر و بنا بر پیروى از گویشِ مردم استهبان، واژههایی را بهصورتِ محاورهاى درآورده و به زبانِ گفت و گو نزدیک گردانیده. واژههایى همچون:
آب = آُو
آتش = تَش
اُستاد = اُسا
اصلاً = اَصّا
اگر = اَگَه
بابا = بُوآ
بالاى سرى = بالى سرى
براى = بِرِى، بَرِى
براىشان = بَرَشون
بِشَوَم = بِشَم
پاى = پُى
تاوُل = تُول
جاى = جى
جوان = جَوون
چیزى = چى
خداى = خُدى
خواب = خُو
خوب = خُ
دَسْتَت = دَسْسُت
دو سه تایى اشان = دُسْتاشون
روان = رُون
شام = شوم
شب = شو
صُبْح = صُبْ
کربلایى = کَلْ
کوچهى = کوچى
کولهاى = کولَى
گاهى = گُى
گرسنه = گُشْنَه
مَشْ = مَشْهَدى
نگاه = نِگا
نَهپَس = نَپَه
* - عدم توفیق در پیداکردنِ معنى برخى واژهها
با همهى کَنکاش و پرس و جوهایى که از سالخوردگانِ اهلِ فن و ادب صورت گرفت باز موفق بهدریافتِ معنىِ بعضى واژگان نشدیم از جمله: اشکفزیو، دنگر، کبرگ، لمباس، مشتوننمىشَه
* نحوهى نگارشِ واژهها
مشکلى که در ثبتِ درست و صحیحِ واژهها با آن روبهرو هستیم همان مشکلِ کمبودِ علایمِ بسیارى از اصوات و مصوتها در زبانِ فارسى است. بخوبى مىدانیم که زبانِ فارسى از این که مصوتهایش جزءِ حروفِ الفبایش نیست، چهقدر در رنج است. حال براى این که بخواهیم با همین الفباى نارسا، واژهها، ترکیبات، اصطلاحات و زیر و بَم، تُن و آهنگ و لحن، میزانِ کشیدگى یا برعکس کوتاهىِ پارهاى از آنها را بر روىِ کاغذ ترسیم کنیم تا چه اندازه ناتوانیم. بهویژه آن که بخواهیم به صورتِ شکسته و محاورهاىِ محلى هم درآوریم. که در بسیارى از موارد به بن بست مىرسیم. ناگزیر تا آنجایى که مقدور است از الفباى فونتیک استفاده مىکنیم. هرچند که آن هم پاسخ گوىِ همهى الحان و اصوات نیست. براى نمونه واژهى «بابا» که در استهبان به گونهاى اَدا مىکنند که نوشتنِ آن دقیقاً همان نیست که بر زبان جارى مىشود: «بُوآbow» یا واژهى «کَهره، کَئره، کَره» بهمعناى بزغاله و «کِهل، کِئل، کِل» به معناى سنگچینِ بدونِ ملاتِ دیوارِ باغ که «ه» یا «ء» آن تلفظ نمىشود ولى باز نمىتوانیم بدونِ «ه» یا «ء» بنویسیم.
*- مشکلات نگارشی:
نوشتنِ واژهها با گویشِ محلى بسیار مشکل است و خواندنِ آنها مشکلتر. پُرواضح استکه فرضاً درتداولِ روزانه بسیار گفتهایم «گُى بى گُى» (گاهىبهگاهى). حال اگر بخواهیم دراشعارِ شمس «گاهى به گاهى» بنویسیم علاوه بر این که از وزن خارج مىشود اجازه هم نداریم که در اشعار شمس دست ببریم. «بى شى»، شما چه مىخوانید و براى کلمهى «بِنِشین» به گویشِ محلى چگونه مىنویسید که راحتتر قابلِ خواندن باشد؟
کارواَن = کار + واوِ معرفه + اند = در آن کار هستند. براى نوشتنِ این ترکیب چهگونه باید نوشتکه خواننده عادى »کاروان« بهمعناى قافله نخواند؟
براى نوشتنِ «شبى» (شب + ى) با تلفظِ محلى نمىدانیم از چه حروفى استفاده کنیم. شویى. خوانندهاى که این واژه را مىبیند نمىداند «شویى» به معناى شوهرى، یا از شُستن مىآید مثلِ لباسشویى.
صبح + ى = صبحى
با توجه به این که مردمِ استهبان «ح» صبح را پیش از «ب» مىآورند «صُحب». و یا آن قدر «ح» را از سرِ زبان تلفظ مىکنند که ناشنیده باقى مىماند: «صُب - صوب». حال بخواهیم «صبحى» را با گویشِ محلى بنویسیم چه باید نوشت؟ - صُبحى؟ که نه. - صُبى؟ که نه. - صوبى؟ که نه. پس چه باید نوشت. - شاید sowbi
* - علتِ پرهیز از بهکارگیرى واژههاى باستانى
متأسفانه تعدادِ کمى از جوانان فکر مىکنند شهرستانى بودن چیزى کمتر از فرضاً کسى که در مرکزِ استان یا تهران بهسر مىبرد، دارد؛ لذا در حرف زدنهاى روزمرهى خود واژههایى بهکار مىبرند که هیچ سنخیتى با فرهنگ و گویشِ ما ندارد. مثلاً بعضىها واژهى «واسه» که در تداولِ تهرانىها بهجاى «واسطه، براى» کاربُرد دارد، با همان گویشِ استهبانى این واژه را هم بیان مىکنند تا نوعى تفاخُر کنند. یا به تبعیت از مرکز استان افعالِ صحیح و درستِ (کَردم، کَردى، کَرد) را به صورتِ (کِردم، کِردى، کِرد) ادا مىکنند تا چیزى از شیرازىها کم نداشته باشند. البته گُریزى از بیانِ این نکته هم نیست که برخى از پایتختنشینها و مرکزِ استانىها، از این که با فردى که داراىِ گویشِ شهرستانى است روبهرو مىشوند، با نوعى نگاهِ تحقیرآمیز او را به سُخره گرفته و خود را یک سر و گردن از او بالاتر مىبینند. غافل از این که پدر یا پدر بزرگ، مادر یا مادربزرگِ خودشان، یکى چند دَهه پیش، از همین روستا و شهرستان، با هزار دلیلِ درست و نادرست بدانجا کوچیده است. شما اگر به آمارِ بیست هزار نفرى جمعیتِ تهران، قبلاز این که آغامحمدخانِ قاجار آنجا را مقرِ حکومتى خویش قرار دهد، دقت کنید و با حالکه گویا تهرانِ بزرگ، بیش از چهارده میلیون نفر را در خود جاى دادهاست، مقایسه کنید بهصدقِ عرایضِ بنده پى خواهید بُرد. و یا شیراز پیش از کریمخانِ زند و اکنون را.
*- دخل و تصرفِ نویسندگان و گویندگان
اشعارِ شمس را نه تنها سواددارانِ شهر که بیشتر مردمِ عادى و کارگر و کوهکار و بىسواد مىخواندند و چون از سوادِ خواندن بهرهاى نداشتند، با علاقهمندى گوش فرا مىدادند تا یاد بگیرند و در حافظه بسپارند. در نتیجه بسیارى از اشعار در سینههاى متنِ مردم حک شده است. و این جاىِ بسى خوشحالى است که با چنین استقبالِ بىنظیرى روبهرو گردیده، ولى همچون هر پدیدهى اجتماعى دیگر داراى کش و قوسهایى بوده است که یکى از آنها تحریفِ بعضى از واژهها و یا چه بسا مصراعها بههنگامِ بیانِ آنهاست. به همین خاطر نسخه بَدَلهاى گوناگونى موجود است.
از دخل و تصرفهایى که در اثرِ گذشتِ زمان در اشعارِ شمس صورت گرفته است، مىتوان به نمونهى زیر اشاره کرد:
پَسِ پوى اُسا دو صد من تَپَنَه
پَسِ پوى اُسا دو سانتى تَپَنَه
بهخوبى آشکار استکه واحدِ اندازهگیرى در سالهاى دههى بیست، لااقل در استهبان، گَز، سه چارَک، نیم گَر، چارَک، وَقه و نیم وَقَه و... رواج داشته نَه متر و سانتىمتر و میلىمتر. درست است که زندهیاد شمس براى پررنگ کردنِ تصاویرش از صنعتِ اغراق هم بسیار استفاده کرده و فرضاً «دو صد من» را بهکار گرفته و «دو سانتى» معقولتر بهنظر مىآید، ولى خودِ شمس تا جایى که مىتوانسته است از استعمالِ کلماتِ بیگانه پرهیز داشته است.
*****
نتیجه گیری:
شمس اصطهباناتی شاعری بود شوریده که دلی همچون دریا داشت و از ذوقی لطیف و اندیشهای بلند برخوردار بود. او آزادمنش، نکتهسنج، و هنرمند بود و خود را نسبت به گسترش فرهنگ عامه بویژه فرهنگ شهر مذهبی و علمی استهبان متعهد میدانست.
کاربرد آرایههای ادبی در جای جای اشعارش نشانگر آن است که او با فنون شعری کاملاً آشنا بوده است.
مهمترین ویژگی دیوان شمس در سطح فکری است از آنجایی که شمس در یک خانوده کاملاً مذهبی رشد کرده بود. محیط مذهبی خانواده از شمس یک انسان شیعه دوازده امامی ساخته بود. علاقه و شوق بی حد و حصر نسبت به خاندان عصمت و طهارت بخصوص حضرت علی(ع) باعث شده بود که محور اصلی فکر و ذهن شاعر به موضوعات دینی باشد و با این ایده مذهبی خود در دیوان، اشعاری در قالبهای مختلف که همه در مدح وستایش ائمه(ع) و اعیاد مبارک بود سروده است.
شمس در نوشتههای دیگران

واعظِ آزاده
ابوالقاسم فقیری(*)
واعظی بود زبردست و مردمی و خوشمنبر و از طرفی شاعری بود آزاده و توانمند. شمس در انواع شعر دست داشت: غزل، مثنوی، قصیده، رباعی و قطعه را خوب مینوشت. اگر صاحب این قلم اختیار داشت که به او نمره بدهد، من بهترین نمره را به سرودههای محلی او میدادم. زندهیاد شمس با این کارش برای همیشه فرهنگ مردم این سامان را از مرگ حتمی نجات بخشید. جامعه کنونی ما بویژه نسل جوان تمام گرایششان به جامعه غربی است. همیشه مرغ همسایه برای ما غاز بوده است. اینک هم متأسفانه چنین است. اشعار محلی شمس نوعی پاسداری است از فرهنگ بومی. سرودههای محلی او ماندگار است، میماند و در آینده بارها و بارها مردم از او یاد خواهند کرد. (روزنامه عصر مردم / 16/2/1388)
*- روزنامهنگار، نویسنده، فارسشناس و از چهرههای ماندگار استان فارس
منزجر از دیکتاتوری در هر لباسی

امین فقیری(*)
شخصیتی که شهرتی بحق کسب کرده بود. بیگمان این شهرت فقط و فقط نتیجه شجاعت و شهامت وی در ابراز اندیشههای خویش بود. چنین شخصیتی برای دوری از سانسور گزمگان و جای گرفتن در دل خواص، راه و رسم «طنز» را برگزیده بود تا بتواند اندیشههایش را بهسلاح برندگی همراه سازد. گمان میرود که زندهیاد شمس استهباناتی شاعری متعهد و دلسوز مردم بوده و از هرنوع دیکتاتوری در هر لباس بهشدت منزجر بوده است. خود او درمورد انگیزش از سرایش اشعار چنین میگوید: «دورانی که پنجههای زورگویان از هر طبقه و دسته، مالک، مأمور، خان، پولدار، متظاهران بهدیانت، متصدیان ابواب جمعی، کدخدایان دهات و محلات، متولیان امور، پیشکاران، فئودالهای دست اول، مفتخورها، نوکربابها، حکومتهای محلی و خلاصه هزاران متجاوز دیگر، در گلوی مردم ضعیف و بیدستوپا فرو میرفت و آنچه دسترنج عصب افسردگان بود و محصول خوندل و بازوی ناتوان و عرق جبین زحمتکشان بود راهبهراه در انبار و کیسهی گردنکشان سرازیر میشد و تازه خود آن خونآشامان مرجع تظلم و دادخواهی بودند که فریادخواهان را یا میکشتند یا بهچاه سرازیر میکردند یا از وطن و خانه آوارهاش مینمودند».
[او مینویسد:] «ناگهان متوجه شدم که بهتر است خرابی وضع محیط و آشوب و فتنههای زمان را با زبان و اصطلاحات خود مردم محیطم بهترتیب منظم و پیوستهای درآورم. زیرا هم آثاری از لهجه و زبان و اخلاق و سیرهی مردم برای نسلهای آینده میماند و از بین نمیرود و هم از باب انتقاد و هشدار بهآیندگان خدمتی شده است».
این ماحصل اندیشههای مردیست که شهرت او در زمان حیاتش حتی از اشعارش نیز فراتر رفته بود. مردی رکوراست، باشهامت که از هیچ قدرتی نمیهراسید. در کسوت روحانیت آوازهی منابر پرشور او از خطهی فارس نیز بیرون رفته بود. او زندهکننده عادات، آداب و باورهای مردم بود. فکر میکنم او در این اشعار مردمی و فولکلوریک تمامی هدف انسانی خود را بر ما نموده است.
جغلو بیشی تا برت گپ بزنم = بچه جان بنشین تا برایت درد دل کنم
ارخ و ریشه تا کی لپ بزنم = در کوه و کتل تا کی دوندگی کنم؟
تا کی از ترس لولو لپ بزنم = تا چه زمانی از ترس لولو (ماهور شاه) در خود بشکنم و در خود فرو روم؟
هرچه ما دم اتو بردیم بسه = هرچه ما نفسمان را حبس کردیم بس است.
تپه کو خوردیم و مردیم بسه = توسری و کتک خوردیم و صدبار مرده و زنده شدیم بس است.
(روزنامه عصر مردم / 28/9/1385)
*- پژوهشگر، نمایشنامهنویس و نویسنده
روحانی شهیر استهبان، نیریز و داراب

محمدعلی پیشآهنگ (*)
شمس اصطهباناتی (استهباناتی) شخصیتی روحانی بود که در روضه خواندن با صدای خوش و رسا و وعظ و حاضرجوابی، شجاعت، شهامت و زیر بار زور نرفتن و طرفداری از محرومین و مستضعفین شهرتی کسب کرده بود. از او داستانهایی در شهرهای داراب و نیریز و ... بر سر زبانها جاری بود که نقل مجالس شده بود. شمس راه و رسم طنز را پیشه کرده بود و از این راه حرفها و مکنونات قلبی خود را میزد و برعلیه مستبدان در هر لباسی و مقامی که بودند سخن میگفت.
شمس دارای طبعی روان و ذوقی خوش بود و شاعری متعهد و دلسوز مردم به حساب میآمد. شاید اولین فرد استهباناتی بوده که فولکلور و آداب و رسوم و فرهنگ مردم زادگاه خود را بهصورت شعر و طنز بیان کرده و وضع نابسامان طبقه ضعیف که دسترنجشان را عدهای تصاحب میکردند با بیانی شفاف و روشن، آشکار ساخته و سرمشقی شده برای دیگران در این راه. (روزنامه عصر مردم / 1/10/1385)
*- نویسنده و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ فارس
دفزنی شمس در روز عاشورا

حسین خدیش(*)
در محرّم سال 1340 یکی از خوانین بهارلوی شهرستان داراب فارس بهروال همه ساله مجلسی بهپا میکند و واعظی را از شهر استهبانات دعوت میکند. از روز دوّم محرّم آنقدر مردم پای منبر این واعظ جمع میشوند که مجالس دیگر خالی میماند. عدّهای از برپا کنندکان دیگر مجالس عزاداری بهتلافی این عمل و از رونق افتادن کارشان نقشهای طرح میکنند و در روز عاشورا در گرماگرم روضهخوانی، آن را بهاجرا در میآورند.
وقتی که واعظ میخواسته بهاصطلاح بهصحرای کربلا بزند، زنی از جای برخاسته و برای بههم ریختن مجلس و بیآبرو کردن واعظ، از زیر چادر خود دایره یا دفی بیرون آورده بهدست روضهخوان میدهد. او با گرفتن دف و ضمن دعا کردن بهآن خانم، خطاب بهجمعیّت حاضر در مجلس میگوید:
امروز، روز عاشورا و نزدیک ظهر است. در همه جا رسم است که در این روز و این ساعت روضه حضرت امام حسین(ع) را بخوانند ولی این خواهر محترم باعث شد تا من شما را با این وسیله (اشاره بهدف) بهمجلس عروسی شاهزاده قاسم ببرم. بعد با استفاده از دف و آوازی که داشته اینگونه آغاز میکند: بهحجلهگاه درآرید نخست دامادی... و چنان شور و غوغایی بهپا میکند که بهروایتهای مختلف بیش از بیست نفر از عزاداران در مجلس غش کرده و مدهوش روی دست از آنجا خارج میکنند. این واعظ کسی نبود جز محمّد شمس استهباناتی.
محور اصلی فکر و ذهن شمس را موضوعات و شخصیّتهای دینی تشکیل میداده ولی پرداختن او بهاوضاع اجتماعی و آداب و رسوم فرهنگی در قالب شعری بهنام (خرنامه) که بعد از آن (خفهدونی) نامیده شد آنهم با واژهها و گویشهای محلّی بحثی است که باید بهطور جدّی و ملّی و میهنی بهآن پرداخت.
شمس تا سال 1350 در زادگاه خود میزیسته و از آن بهبعد بهشیراز نقل مکان میکند. او اشعار خرنامه را از سال 1307 شروع و سال 1318 تمام میکند.
مظالم اجتماعی و نابرابریهای روزمره روح او را بهقول هدایت مثل خوره در انزوا میخورد و میتراشد تا جاییکه مجبور میشود این عقدههای تلنبار شده را بیمحابا بیرون بریزد.
هرچه خونآب خموشی خوردم
آنچه دندان بهجگر بفشردم
دیدم آخر که پُکیدم مردم
عقدهی دل بگشودم ناچار
شعر «خرنامه» سرودم ناچار
یا
تا مرا باز در اینجا کار است
زندگی سخت بهمن دشوار است
بَس کنم درد دلُم بسیار است
میچُکد خون دل از خامهی من
خوب پیداست ز «خرنامهی» من
شمس که اظهار ارادتش بهخاندان نبوّت و علایق دینی و فطری را بهاثبات رسانده و نوحههای گفته شده او را در مراسم عزاداریها پیدرپی میخوانند و تکیهکلام مردم واقع شده، حس میکند که یک جای کارش لنگ است و تعهدش نسبت بهمردم و فرهنگ شهر و دیارش بهاتمام نرسیده.
خار و خس بیابانها، ناهمواری و سخت جانی و پای آزادی سنگهای پخش و پلا شده در راهها، گرسنگی و فقر و مشقّت جور کردن تکّهنانی خالی و تضادهای اجتماعی و... نمیتوانند او را بهستوه آورده، قدم و زانوهای او را سست کنند. در عینحال با شوخطبعی و رندی خاص خود، دیگران را میخنداند و بهسینهزدن و گریه سر دادن و غش کردنشان وا میدارد.
همه را خوب که میخندانم
میزنم سینه و میگریانم
گرچه دارد سخن ما خنده
نبُوَد خنده بهما زیبنده
اگرش از سر و ته برخوانی
اشکی از سینه بهرخ بفشانی
(مجله فرهنگ مردم / 16/2/1388)
* ایرج (حسین) نویسنده و پژوهشگر فرهنگ مردم فارس
اشعار مرحوم شمس بسیارجالب است اگه میتونیداشعارصوتی هم پخش کنید 