تعداد بازدید: ۱۱۱۳
کد خبر: ۱۲۵۷۹
تاریخ انتشار: ۱۴ آذر ۱۴۰۰ - ۱۳:۰۹ - 2021 05 December
داستان کوتاه

ترس

امین فقیری

دو فرسخ را گذرانده بودند و دشت زیر نور ماهتاب خفته بود. قره محمد برای اولین بار بود که «صنم» را پیش رفيق دوران قدیمش می‌برد و زن خسته و کوفته بود. آمده بودند دعوتش را برای عروسی کهزاد، پسر امیرحمزه، گرفته بودند و او دو کله قند را توی کوله‌بار گذاشته بود برای شادباش. از بس مِن‌ومِن کرده بودند عصر شده بود. با ناراحتی به راه زده بودند، به امید چراغی که از آسمان آویخته بود. و زن این راه برایش غریبه بود. سرمای خشک مثل شمشیر پوستشان را از هم می‌دراند. مثل این که سرما را نور ماه به جانشان می‌ریخت. دورادور سیاهی جانوران را می‌دیدند که چشمانشان در تاریکی مانند شب چراغ می‌درخشیدند. زن می‌دانست که قره محمد یک تنه با ده مرد طرف است. تاکنون چهار مرد را با چماق کشته است، دو پلنگ را با تفنگ. در تمام ایلِ باصری مثل شاخ شمشاد است. هیچ کس تا حالا کمرش را خم نکرده است. در چوب بازی کسی حریفش نشده است. به همین دلایل ترس از وجودش قهر کرده بود. گاه گاه دامنه‌ی شلیته‌هایش به خارها گیر می‌کرد و مجبورش می‌کرد درنگ کند. شلیته‌های نوش را پوشیده بود. اشرفیهایی که تا حال در چمدان پنهان کرده بود، همه را به دور صورتش زده بود و چشمان میشی و دماغ قلمی و لبهای نازکش را در حریمی از طلا محاصره کرده بود. ولی برای قره محمد کسل کننده و عادی شده بود.

زن می‌دوید تا به شوهرش برسد. قره‌محمد گفت: «سختی راه همین تنگه است. اگر سالم برسیم پذیرایی خوبی ازمون می‌کنن. هوای تنگه خیلی از این جا که دشته سردتره. باید مواظب بود. تو تنگ تاریکِ تاریکِ تاریکه. پر خرسه. تا دلت بخواد گرگ اونجا فراوونه. از بعد از خلع سلاح کسی اونجا یه دونه تیر نینداخته، کبک زیاد شده همینطور جونورها هم زیاد شده‌ن. عصر حرکت کردن ما کار درستی نبود ولی به حول و قوه خدا سالم رد می‌شیم. خودم دفعه هزارمه که از ای تنگه گذشته‌م؛ چه روز، چه شب. مواظب باش پی‌ام نکنی».

صنم گفت: «تا تو رو دارم از هیچی نمی‌ترسم. هنوز مردم دارن از جریان حسین‌داد می‌گن که چه‌جور از دست گرگها نجاتش دادی.»

- تصادف بود، یه بدشانسی کوچیک کافیه که دندان‌های گرگ گوشت آدم‌و تکه تکه کنه. یه دزد هزار بار میره دزدی ولی همون یه باری که می‌گیرنش برای هفت جدش بسه.

- جونور تو تنگ خیلی زیاده؟

-  ها خیلی بدجور شده. گفتم که اون وقت صدای تیر رمشون می‌داد، میرفتن. ولی حالا جا خوش کرد‌ن. براشون جای خوبیه. اشکفت‌هایی داره که هوش از کله آدم می‌پرونه. یه راه هم نداره که آدم بگیره بره جلو، چهل تا پیچ می‌خوره، با کمرهای ناجور که سرتاسر روشون برف خوابیده.

ترس در وجود زن چنگال انداخته بود. تعریف‌های بدی از تنگه شنیده بود. فکر کرد «مگه واجب بود که آدم غروب بزنه به راه و تو تنگ بی‌پیر گیر کنه؟» نگاهی به قدوبالای قره‌محمد انداخت و بعد یاد کهزاد که عروسیش بود افتاد. چه جوان خوبی بود. پیش خود گفت: «عیبی نداره. سختیش یه ساعته.»

کوه جلو رویش مثل گاوی که نشخوار کند رو زمین پهن شده بود و لحظه به لحظه در چشمانش آشکارتر می‌شد. سیاهیِ کوه اسرارآمیز و رعب‌آور بود و تنگ کوه را شکاف زده بود. مثل دهان مرده باز بود و بی‌حرکت. آماده بلعیدن بود و سکوتش هزاران راز داشت. ربع ساعتی تو تنگه راه رفته بودند. تنگه زیر درختان جنگلی بنه و بلوط بود که برگ‌های خشکشان روی جوی آب پایین تنگ را پوشانیده بود. تخته سنگها و کمرهای مرتفع که رویش باریکه‌های برف هنوز وجود داشت و آب نشده بود، وحشت را در دل آدم می‌کاشت. در نور ماه سایه‌ها وحشت‌بارتر می‌شدند. مرد از این تخته سنگ به آن تخته سنگ می‌پرید و زن به زحمت راه خودش را می‌جست.

قسمتی از تنگ را نور ماهتاب رنگ زده بود و قسمت دیگر را سايه کمر سیاه کرده بود. هرچه بیشتر جلو می رفتند، تنگه باریک‌تر می‌شد. دهان کوه به هم می‌آمد. این جا راه رفتن در روز هم خالی از اشکال نبود. صدایِ عبور آب و زمزمه مرغکان شب در کوه می‌پیچید. از انبوهیِ درخت کاسته می‌شد. تخته سنگ‌ها هیئت آشکارتری به خود می‌گرفتند. مرد دست زن را می‌کشید. زن به نفس نفس افتاده بود. سرما کلافه‌شان کرده بود. قله کوه زیر برف بود. سرشان را که بلند می‌کردند رنگ خاکستری برف در زیرِ نورِ ماه به چشمانشان می‌نشست. مرد دیگر دست زن را رها کرده بود و بی‌خیال به راهش ادامه می‌داد. مسافتی از زن دور شده بود. ناگهان زن وحشت زده ایستاد. دو چشم شرربار در تاریکی به او دوخته شده بود. دهنش باز شد. به خیالش رسید که بلندترین فریاد عالم را کشیده است، اما صدایش مانند یک آه از گلویش خارج شد. زبانش خشک شده بود و در کامش بیهوده می‌گشت. قلبش می‌زد. نمی‌توانست نفس بکشد. حس می‌کرد که قلبش بزرگ شده است و در قفسه سینه‌اش زیادی می‌کند. خرس سیاه بود و کوچک اندام. آرام جلو می‌آمد. صدای ناله مانندی از دهانش خارج می‌شد. زن عقب عقب می‌رفت. نور ماه احاطه‌‌اش کرد. بازهم عقب رفت. تاریکی او را پوشاند. شکافی دید. بی‌ملاحظه درون آن سُر خورد. خودش را به ته آن کشید. سعی می‌کرد دیده نشود. خرس در نور ماه آمد. گرد خود می‌گشت. معلوم بود که طعمه‌اش را گم کرده است. سیاه بود و چاق. گردن می‌کشید. بعد پشتش را به تخته سنگ زد و درست روبروی زن نشست. زن دامنه شلیته‌هایش را جمع کرد. در خود فشرده شده بود. سنگ که پناهش نمی‌داد. ربع ساعتی گذشت. زن تازه به فکر مردش افتاده بود. توانسته بود فکرش را جمع و جور کند. فکر کرد «قره‌محمد که اینطور نبود. ما همدیگر رو زیاد دوست داشتیم، الآنه کلی وقت می‌گذره که اصلاً خبری ازش نیست».

در همین موقع صدای قره‌محمد در تنگ پیچید که او را با اسم صدا می‌زد. کوشید جواب دهد. خرس آنجا حالت دهان‌بندی را برایش داشت. اگر صدا می‌داد خرس محلش را پیدا می‌کرد. ناامید و ترسناک نشسته بود. حس نمی‌کرد که کجایش روی زمین قرار دارد؛ پشتش، نشیمنش، سرش، دستش؟ فقط حس می‌کرد که مابين سنگها منگنه می‌شود. از نفس کشیدن هم عاجز شده بود. از بالای شکاف قسمتی از آسمان را می‌دید که منزلگهِ دو ستاره بود. زمان مثل آبی که از سربالایی بخواهد بالا برود به کندی می‌گذشت. صدای مرد خفه و گرفته و التماس‌آمیز به گوش می‌رسید. با هر صدایی که اکنون لحظه به لحظه دورتر و مات‌تر می‌شد اشک به چشمان زن هجوم می‌آورد. حالا دیگر ماه آمده بود بالای سر زن و زن مثل این که در نور نشسته بود. دو ساعتی گذشت. شب به نیمه رسیده بود. خرس تکان خورد. گویی از خواب سنگینی بیدار شده است. آرام و سنگین رو به بالا حرکت کرد. زن حس کرد که پرده سیاهِ مرگ از جلو چشمانش کنار رفته است. به زور خودش را بیرون کشید. دو سه جای شلیته جر خورد. در دیدگانش هزاران جانور با چشمان دریده می‌رقصیدند. نمی‌دانست چه راهی را انتخاب کند. روز روشن هم این تنگه خطر داشت. هروقت کسی می‌خواست برای هیزم یا کاری به این تنگه بیاید دسته‌جمعی می‌آمد، ولی قره‌محمد همیشه تنها. نمی‌خواست این غرورش را به کسی قسمت کند. زن حالا افتاده بود توی دشت. صدای جلینگ جلینگ اشرفیها نغمه موزونی بود در آن دشت. وقتی که زن به ده رسید سگها به استقبالش آمدند. منتها از پشت بام. شب سگ در روستا نمی‌گردد، پشت‌بام صاحبشان را رها نمی‌کند.

مادرش در آغوشش گرفت و او در بغل مادر هق‌وهق گریه را سرداد و بعد از خستگی چشمانش هم افتاد.
*****

مرد ناگهان خودش را تنها یافت. حس کرد که دیگر کسی پشت سرش حرکت نمی‌کند. وحشت‌زده برگشت. زن نبود. از این که فکرهای مزاحم بی موقع به مغزش هجوم آورده بود به خودش لعنت فرستاد. روی بلندیِ تخته سنگ پرید. قلبش فشرده می‌شد. تنگه زیر پایش خوابیده بود، با درختان خشک و سیاه که هر کدام جانوری را می‌مانست.

روی شیارِ برف دامنه‌ی تنگ، چهار گرگ را دید که ردیف جلو می‌رفتند. نتوانست مثل همیشه بی‌تفاوت به آنها بنگرد. فکر این که زنش هم پایین تنگ است در دلش آشوب افکند. اشک به چشمانش نشت. در خود شکسته شد. به نظرش رسید که ساعت‌ها گذشته است. گرگ‌ها از دیدگانش پنهان شدند. آن وقت صدا زد: «صنم! صنم!» صدایش را تنگ به خودش برگرداند. گاه گاهی ناله شغال و گرگ، تنگ را بیدار می‌کرد. حرکت کرد. کوره‌راه زیاد بود. راه‌ها را گذراند. دوباره پای تنگ رفت و برگشت. اینجا و آنجا فریاد کشید، زن را به اسم خواند ولی هر بار فقط انعکاس صدایش جوابِ های‌وهویش بود. گوشه‌ای آتش کرد و نشست و زانوی غم را بغل گرفت. به چه رویی می‌توانست به روستا بر‌گردد؟ برایش ننگی بود که بگوید رفتم و زنم را به گرگها سپردم؛ رفتم و زنم را به خرس‌ها سپردم. زنی که با هزار زحمت و رنج از دست راه‌علی، صفدر، جان‌علی در‌آورده بود و مجبور شده بود پانزده گوشتی مهرش کند. مثل دو تا عاشق عروسی کرده بودند. اشک و دود در چشمانش نشسته بود. هزار فکر در مخیله‌اش رشد و نما می‌کرد. در روستا چه بگوید؟ عروسیِ بهترین دوست دوران زندگیش نرفته، این به درک، کابوس رهایش نمی‌کرد. شاید دو، سه خواب رفت. سفیدی فلق خواب که نه، خستگی را در چشمانش بی‌رنگ کرد. تنها فکری که نمی‌کرد این بود که ممکن است صنم زنده باشد یا به روستا برگشته باشد. باد سردی می‌وزید. برای این که گرمش بشود تندتر حرکت کرد. دو گوشِ کلاه نمدیش را پایین کشید. گوشهایش از خار خار نمد کلاه به خارش افتاد. جست وجویی سرتاسره را آغاز کرد؛ امید این که تکه پیراهنی، نعشی لت و پار شده بیابد. صدای پرندگان غمزده و سرد بود. و صبح منجمد و یخ بود. ابرها بالای تنگ را گرفته بودند. آرام و شکسته راه می‌رفت. اصلاً متوجه نشد که کی خورشید بیرون آمده است. شاید نور آفتاب آنقدر گرم نبود که نشان موجودیت خورشید باشد.

به روستا که رسید مردم ریختند دورش. در قيافه همه تعجب تلخی موج می‌زد. مردم نمی‌دانستند که صنم به روستا برگشته، قره‌محمد را سؤال پیچ کرده بودند. موهای قره‌محمد رو به سفیدی نهاده بود. اطراف شقیقه‌هایش سفیدی موها بیشتر بود، صورتش از سرما کبود شده بود. وقتی زنها آمدند و جریان را فهمیدند دسته‌جمعی شروع به گریه و جیغ زدن نمودند، تا مادر صنم سر رسید. وقتی جریان را گفت مردم هلهله کردند. روستا را شادی بازیافت. اما چشمان قره‌محمد در خون نشسته بود. چه شبی را گذرانده بود، سرمای عجیبی در روحش حس می‌کرد «پس برگشته بوده، بی‌خبر، دلش نخواسته عروسی بیاد؟ عروسیِ کسی که تو شادی ما مچ پایش خرد شد.»

فریاد کشید: «طلاقش می‌دم.»

مردم گفتند: «نه، چرا؟»

جواب هیچ کس را نداد. رو به خانه دوید. مردم دسته‌جمعی دنبالش حرکت کردند. برادرش را دنبال گله فرستاد. مردم آمدند در خانه نشستند. زن را با سلام و صلوات آوردند. زن با گریه ماوقع را تعریف کرد. قره‌محمد گفت: «دروغ می‌گی، پدرت هم دروغ می‌گه»

زن گفت: «مگر من دلم درد می‌کرد برگردم، من هرچه صدات زدم پیدا نشدی. من که آنجا را بلد نبودم، تو بودی، تو هم سرتو زیر انداختی و رفتی.»

قره‌محمد عصبانی فریاد زد: «من رفتم؟ من تا صبح اونجا تو سرما سیاه شدم. ده‌بار تنگه رو بالا و پایین کردم.»

کدخدا گفت: «حال تو باید خدا را شکر کنی که اتفاقی نیفتاده»

قره‌محمد گفت: «خب چه حیوانی جلوت نشسته بود که پاره ات نکرد؟»

زن بی‌تأمل گفت: «خرس.»

همهمه در جمعیت افتاد: «خرس، خرس»

مرد شکسته شد، وحشتش گرفت. فهمید چه دسته گلی به آب داده

- «به قرآن چیزی نبوده.»

کسی گوش ‌نمی‌داد. قره‌محمد گفت: «چه طور برگشتی؟ روت شد برگردی؟»

روی بام خانه و کف حیاط زیر جمعیت بود. این حرف مثل بادِ سرد در روستا پخش شد. زن فقط هق هق می کرد. زنها می‌گفتند: «پناه  بر خدا، دیگه قره‌محمد رو نداره جلو رو مردم سر بلند کنه.»

قره‌محمد سرش را روی دستش گذاشته بود و در فکر بود. «با زبانِ زبرش آنقدر کف پای زن را لیس می‌زد که دیگر زن نمی‌تواند روی زمین بایستد.» این افکار در مغز همه در جولان بود. افسانه‌ی خرس نر و زن. گله به ده وارد شد. گوسفندها خاک می‌کردند. نور به زحمت از بین خاکها به زمین می‌رسید. صدای زنگوله گوسفندها روستا را پر کرده بود. قره‌محمد پانزده گوشتی از توی گله سوا کرد و جلو همه به مادر صنم داد و گفت: «دخترت برا خودت.»

مادر گفت: «دختر من پاکه، چرا از خدا برگشتی؟ چرا میزنی زندگیت‌و خراب می‌کنی؟»

هیچ کس شفاعت نکرد. مردم آهسته آهسته نجوا می‌کردند و دور می‌شدند. قره‌محمد ده سال پیرتر شده بود. زن در اتاق مات نشسته بود. مادر به اتاق آمد و به شاه صنم گفت: «بلند شو، فردا می‌ریم تو ایل پهلو عمویت» تا از پیچ کوچه ناپدید شوند، قره‌محمد با اندوه خرامیدن زن را تماشا می‌کرد.
پایان

ترس

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها