عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!!
پدر بزرگم که بازنشسته دولت است تعریف میکرد:
یادم میآید سالهای خیلی دور وقتی تازه استخدام شده بودم رئیسی داشتیم که خیلی عصبانی و به قول امروزیها اهل گیر دادن بود!
یک روز این رئیس بداخلاق و دیکتاتور ما با یکی از کارمندان اداره سر موضوعی اختلاف نظر پیدا کرد و با آن کارمند بیچاره سر لج افتاد!
بنابراین به چند نفر از کارکنان نورچشمی و مطیعش سفارش کرد که تا میتوانند پرونده بر سرش بریزند و حسابی سرش را شلوغ کنند و حالش را بگیرند!!!
ماههای آخر سال بود و هر ارباب رجوعی به اداره مراجعه میکرد ارجاعش میدادند به اتاق آن کارمند ظاهراً نگونبخت و باطناً خوشبخت!!!
به دستور رئیس جوری کار بر سرش ریخته بودند که تا ساعت ۴ و ۵ بعد از ظهر کنج اتاقش در اداره مینشست و کار میکرد و مواقعی میشد که تا شب هم مجبور بود در اداره بماند و کار کند!
تمام پروندهها را رسیدگی و پیگیری و در نهایت بایگانی میکرد!
کار به جایی رسیده بود که حتی پروندههای مختص رئیس و معاون را به او محول میکردند!
خلاصه روزها به همین منوال گذشت تا اینکه چند روز مانده به اتمام سال باخبر شدیم قرار است از ادارهکل استان برای اداره ما بازرس بیاید!
وقتی بازرسها آمدند از حجم پروندههایی که آن کارمند پیگیری و بایگانی کرده بود تعجب کردند و دستور دادند به ازاء هر پرونده، مبلغی به عنوان تشویقی به او داده شود که به دلیل تعداد زیاد پروندهها مبلغی دو برابر حقوق یک ماه به او پاداش تعلق گرفت!
رئیس و معاون که از بازرسها حساب میبردند و اگر به گوش بازرسها میرسید که به خاطر یک اختلاف نظر کوچک این همه کار بر سر آن کارمند بیجاره تلانبار کردهاند برایشان بد میشد، سکوت کردند و حتی مجبور شدند از آن کارمند تعریف هم بکنند!!!
خبر پر کاری آن کارمند در ادارهکل پیچید و مثل توپ صدا کرد و مدتی بعد او را به عنوان رئیس جدید اداره ما معرفی کردند!
پدربزرگ نگاهی به من انداخت و گفت:
پسرم! عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!
قربانتان غریب آشنا