تعداد بازدید: ۴۵۳
کد خبر: ۱۲۴۷۹
تاریخ انتشار: ۲۱ اسفند ۱۴۰۰ - ۱۹:۲۸ - 2022 12 March

روضه‌هات رو بذا بری عمت

ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی همانطور که قلیانش را چاق می‌کرد گفت:


- بیا، ایَم اَ عید امسال، ای دیه چه مرضی بود افتید تو جون مردم؟ تمومم نیخوا بشه سَرُشه بوخوره. سه ساله نه عیدی دریم نه چی.


نگاهش کردم...


- بله بی‌بی. راس میگین ولی چه میشه کرد؟ میگذره دیگه.


بی‌بی پکی عمیق به قلیانش زد...


- ماخا بگذره، ماخا نگذره، من خو دیه ای عیدی ماخام برم ای ور او ور. قرار شده با نَسو و سوری و منیژ و زیور دوره بذریم هر شو خونِی یکی.


- ولی بی‌بی...


- نیگا گلاب...


ولی ملی و اما و اگر نیار، حرفِ زیادی‌ام نزن، روضه‌هات رو بذا بری عمت، من تصمیم خودومه گرفتم...


- بی‌بی آخه تو این کرونایی و بیماری...


- گلابی، دهنُته می‌بندی یا بیام ببندمُش؟


- باشه بی‌بی جون. من حرف نمی‌زنم فقط یه چیزی.


- هااااااااا؟ چی‌چی؟ بنال!


- دور من یکی رو خط بکش بی‌بی. من نمیام. گفته باشم از الان. فردا نخواین هی اصرار رو اصرار که گلاب بیا گلاب بیا...


- اصرار؟ اَ تو؟ ماخام صد سال سیا بییِی! ماخام هَف جِی قلمُت خرد شه که نَیِی. انگا ماخا همرِی من بیا، ماخا بری من بییَره... هی جا تو خونه بیشین تا چشمُتم کور شه!
*****


بی‌بی خودش را توی آینه ورانداز کرد.


- چطورم گلابی؟ چارقدُم خوبه...


- خیلی خوبه بی‌بی، فقط...


- هااااااا؟ فقط چی‌چی؟ 


- فقط بی‌بی جون راس راسی میخواین برین؟


- هااااا...


- نمی‌خواین یه کم دیگه بهش فک کنین؟


- نه! نه! نه!


کیفش را برداشت...


- کاری نداری؟ 


- نه بی‌بی جون دیگه، چی بگم من؟
*****


دوره‌رفتن‌های بی‌بی چند روزی ادامه داشت تا اینکه...


- بی‌بی...


- هوم؟


- فک کنم فرداشب نوبت شماس که مهمونی بدین. درسته؟


- هوم...


- پس چرا دس به کار نمی‌شین بی‌بی؟


- واویلا میه مریضم با ای خرج گیرون؟ نیگا گلاب، اینا قرار شده امروز بری من زنگ بزنن بگن کی میان، من گوشیمه جواب نیدم، اگرم بری تو زنگ زدن بوگو بی‌بی حالُش خوب نی. بوگو بی‌حاله، بوگو گمونم کولینا گرفته.


 - وا! مگه چیزیتونه بی‌بی؟


- نع!


- ینی من دروغ بگم بی‌بی؟


- ها!


- ینی شما می‌خواین یه طوری اونا رو بپیچونین؟


- ها!


- ببینین بی‌بی! هرچند من با مهمونی دورهمی از همون اولم موافق نبودم ولی به نظرم این کارِتونم کار درستی نیستا! که چن شب برین مهمونی و نوبت به خودتون که میرسه بخواین از زیرش در برین...


- نیگا کن گلاب...


- بله بی‌بی؟


- فکُته می‌وَنی یا بیام بوَندمُش؟


چیزی نگفتم که دوباره گفت:


- زنگ زدن می‌گی بی‌بی حالُش خوب نی... افتاد؟


- بله!
*****


با احتیاط همانطور که ماسکم را محکم می‌کردم به بی‌بی نزدیک شدم که در تب می‌سوخت...


- بیا بی‌بی جون، یه دروغ گفتین راست از آب دراومد... چن بار گفتم مراقب خودتون باشین؟ چن بار گفتم؟


بی‌بی چشمانش را باز کرد...


- خدا ذلیل کنه تورِ که گمونُم اَ تو گرفتم وگرنه من خو جوی نرفتم، من خو باکیم نبود!


گلابتون

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها