تعداد بازدید: ۳۶۸
کد خبر: ۱۲۴۲۸
تاریخ انتشار: ۱۴ اسفند ۱۴۰۰ - ۱۸:۰۱ - 2022 05 March

دردسرهای شفاخانَه جدید

ماجراهای تبعه موجاز

هفتَه گوذشته داشتم با دوچرخَه، سرِ کار کندَه‌کاری روان مَی‌شدم که یَک موتوری از همین جیوانهایی که کلَه‌شان داغ است، بَ من بَزد و مرا داخل جوغ آب انداخت.


من که اصلاً نفهمیدم چَه بَشد و وقتی با آه و ناله سرم را از داخل جوغ بالا آوردم، نَظاره کردم جیوان موتِرسوار گازش را بَگرفته و فرار مَی‌کوند.


اما مردم بَ سمتم آمدند و تا یَکی از آنها بَخواست دستم را بَگیرد، یَکی دیگر بَگفت: نه، بَ او دست نزن تا بَ اورجانس تیلیفون کونم.


یَک ربع ساعتی در جوغ آب ماندَه کردم و از درد سر و دست و پا ناله مَی‌کردم که آمبولانس سر رَسید و مرا سوار بَکرد.


یَک نیم ساعتی هم شد تا از میان تَرافیک موتِرهای وُلسوالی نَی‌ریز گوذر کردیم و جادَه دَرازی را پَیمودیم تا بالاخره بَ شفاخانَه جدید رَسیدیم.


آنجا مرا بَ بخش اتفاقات روان کردند. نیم ساعتی گوذشت و کسی بالای سرم نیامد و اصلاً کسی گفتَه نَمی‌کرد تو که هستی و چَه موشکلی داری؟


یَک لحظه ترسان شدم و پیش خودم گفتَه کردم نکوند مرده‌ام و روح شده‌ام و کسی مرا نَظاره نَمی‌کوند!


با صَدای لرزانی یَک پرستار را که از دمی در اتاق رد مَی‌شد، صَدا زدم. خوشبختانَه بَشنید و نفس راحتی کَشیدم.


گفتَه کردم: چَرا 40 دقیقه است کسی بَ دادم نَمی‌رسد؟


گفتَه کرد: کمی تحمول کون؛ از بدشانسی تو زمان تعویض شیفت است.


گفتَه کردم: مگر پومپ بنزین است؟ والا همان جا هم ربع ساعت بیشتر طول نَمی‌کشد.


بالاخره یَک نفر پرستار آمد و خواست مرا بَ عکاسخانَه‌شان روان کوند تا از دست و پایم عکس بَگیرند.


همین طَور که چَراغهای سقف راهرو شفاخانَه را نَظاره مَی‌کردم که یَکی یَکی از جَلوی چَشمانم رد مَی‌شدند، یَکهو یَک تصادوف دیگر بَکردم که نزدیک بود از روی بَرانکارد بَ پایین پرت شوم و آن دست و پای دیگرم هم بَشکند.


سرم را که بالا بردم، نَظاره کردم بَ یَک بَرانکارد دیگری که از روبَرو مَی‌آمده برخورد بَکردیم. ظاهراً راهروها را تنگ ساختَه کرده‌اند و دو بَرانکارد کَنار هم گیر مَی‌کوند. باید مَثال کوچَه کَنار بانکی ملت که موتِرها در هم گیر مَی‌کونند، عقب جَلو کونند تا یَکی رد شود و آن یَکی بَتواند بَ راهش اَدامه دهد.


عکس را که گرفته کردند، داکتِر اتفاقات بَگفت: پایت مو برده و باید گچ گرفته شود. یا همین جا بَمان و صبر کون فردا داکتِر بَیاید یا بَ فسا روان شو و آنجا گچ بَگیر.


گفتَه کردم: چهار تا نخ مو که ارزشی ندارد؛ دوباره در مَی‌آید. گچ گرفتن که نَمی‌خواهد.


گفته کرد: خاک بر سر تبعه موجازت کونند؛ مَی‌گویم اوستُخوانت ترک برداشته و مَی‌خواسته بَشکند اوسکول.


نَظاره کردم کارم در آمده. پیش خودم گفتَه کردم حداقل یَک تیلیفونی بَ زولَیخا بَزنم تا نَگران نباشد و بَ دادم بَرسد.


گوشی تیلیفون همراهم را با آن دست سالمم از جیبم درآوردم و هر چَه خواستم زنگ بَزنم، نشد.


مریضی که روی تخت بغلی خوابیدَه بود، گفتَه کرد: بیخود زحمت نکَش؛ اینجا موبایل خط نَمی‌دهد.


باز هم مجبور شدم یَک پرستار را صَدا کونم و بَگویم بی زحمت بَرانکارد مرا بَ بیرون ساختیمان و در حیاط بَبر تا یَک تیلیفون بَزنم.


با اخم قبول کرد و بَرانکارد  را  بَ سمت حیاط هُل بَداد.


آنجا هوا بیسیار سرد بود؛ بالاخره آنتین موبایل ظاهر بَشد و شومارَه زولَیخا را بَگرفتم. اما موکالَمه کوتاه بود و فقط صَدای جیغ و غش کردن زولَیخا را بَشنیدم...


بَ ناچار خواستم بَ داخل بخش اتفاقات برگردم. رویم را برگرداندم تا بَ پرستار بَگویم بی زحمت مرا برگردان؛ اما نَظاره کردم کسی نیست...


نجیب

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها