تعداد بازدید: ۱۸۰
کد خبر: ۱۲۴۲۴
تاریخ انتشار: ۱۴ اسفند ۱۴۰۰ - ۱۷:۵۰ - 2022 05 March
یک فنجان شعر

بیا و پای این احساس تا آخر بمان با من

محمدعلی جهاندیده (امید)

شبیه خاطرات کهنه‌ای در کنج انباری
به من، یک عمر آن شوق نگاهت را بدهکاری


به من که رفتی و طعنه شنیدم از لب مردم
به من که سال‌های سال، محکومم به بی‌عاری


زمان از طاقچه افتاد، رؤیامان ترک برداشت
زمین لرزید زیر پای شعرم، «آه» شد جاری


به یک‌باره جهان‌بینیِ شعرم جور دیگر شد
شب و تنهایی و بغض و سکوت و زیرسیگاری


غزل‌هایم سیاه و موی و چشمانم سپید از اشک
چه باید کرد وقتی دلخوشم با این خودآزاری؟!


کجای این جهانِ خالی از احساس ماندی که
شبی در خلوتت حتی به یادم هم نمی‌آری؟


طناب دار تهمت را بیا از گردنم بردار
بیا یک‌بار دیگر باز هم کن آبروداری


بیا و پای این احساس تا آخر بمان با من
مبادا که پس از این دست روی دست بگذاری


خلاف آنچه می‌پنداشتی، من زنده‌ام، برگرد
به دمنوشی مرا مهمان بکن یا قهوه قاجاری


دلم می‌خواست هذیان بود از تب، این همه خواهش
صدایم می‌زدی آهسته که: «امید»بیداری؟!

بیا و پای  این احساس تا آخربمان با من

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها