تعداد بازدید: ۵۰۱
کد خبر: ۱۲۳۶۸
تاریخ انتشار: ۰۷ اسفند ۱۴۰۰ - ۲۳:۴۳ - 2022 26 February
کافه کتاب

پیرزنی که قوانین را زیرپا گذاشت

نویسنده: کترینا اینگلمن سوندبرگ


مترجم: کیهان بهمنی


انتشارات: آموت


480 صفحه


«پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت»، کسی نیست جز «مارتا»، زن جسور و یک‌دنده‌ای که توانست بلافاصله پس از انتشار داستانش، طرفداران زیادی در تمام دنیا برای خودش دست و پا کند. 
کترینا در این کتاب مخاطب را مجبور می‌کند تمام تصورات و انتظاراتش از داستان‌های عامه‌پسند را کنار بگذارد و پابه‌پای مارتای هفتاد و نه ساله ماجراجویی کند. مارتا زنی است که مدت‌ها در آسایشگاه‌ سالمندان زندگی می‌کند. برای او این آسایشگاه، بیشتر شبیه زندانی است که او را از زندگی محروم کرده است. او حاضر نیست تمام عمرش را در صندلی راحتی در گوشه‌ای از این آسایشگاه بگذراند. پس دست به کار می‌شود و تصمیم می‌گیرد انقلابی به پا کند. اعتراض به قوانین ریز و درشت آسایشگاه، دستبرد به بانک، راه‌اندازی یکی از مخوف‌ترین باندهای خلاف‌کار، تنها بخشی از نقشه‌هایی است که مارتا در سر دارد. 


کترینا در این کتاب تلنگر سنگینی به تمام مردم دنیا می‌زند. او نشان می‌دهد که نگاه ما به افراد مسن مثل اشیایی از کار افتاده و فرسوده است. چه کسی می‌داند از این پیرمردها و پیرزن‌هایی به اجبار که در آسایشگاه‌ها اسیر شده‌اند، چه کارهایی ساخته است. حتی با همان واکر یا دست و پای لرزان، این افراد می‌توانند حماسه‌آفرین باشند، خاطره خلق کنند و دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کنند. نویسنده با نوشتن این کتاب، رسالتی را که همیشه درگیر آن بوده، انجام داده است: حق زندگی و هیجان آن را از کسی نگیریم. هیچ کس حق ندارد برای زندگی و سرنوشت دیگران تصمیم بگیرد.. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌..


متن زیر برگرفته از این کتاب است:


در چند قدم باقی مانده تا دریچه‌ی باجه، مارتا حسابی اطرافش را نگاه کرد و سپس جلوی باجه ایستاد. بعد به حالتی دوستانه برای زن جوان صندوقدار سر تکان داد و بریده ی روزنامه را به او داد: این یک سرقت است! صندوقدار نوشته را خواند و دوباره به مارتا لبخند زد. «خب، چه کمکی از دستم برمیاد؟» مارتا فریاد کشید: «سه میلیون. بجنب.» نیش صندوقدار تا بناگوش باز شد و گفت: «می‌خواید از حسابتون پول بردارید؟» «نه، تو واسه‌ی من پول برمی‌داری. همین حالا.» «متوجهم. اما هنوز حقوق بازنشسته‌ها رو نریختن. اواسط ماه می‌ریزن، متوجهی عزیزم؟» مارتا داشت شکست می‌خورد. فکر کرده بود اوضاع طور دیگری می‌شود.


 مارتا از پشت شیشه نگاه کرد و دختر جوان را دید که در دفتر پشت باجه نشسته بود و داشت تلفن می‌زد. بعد مارتا در حالی که انگار رضایت داده بود، گفت: «خب، باشه، فکر کنم باید یه وقت دیگه بیام و به بانک شما دستبرد بزنم.» سپس سریع عصایش را بیرون کشید و بریده‌ی روزنامه را توی مشتش مچاله کرد. بعد در حالی که همگی لبخند می‌زدند، دو مرد به مارتا کمک کردند از بانک بیرون برود و سوار تاکسی شود. حتی واکر مارتا را هم برایش تا کردند و بستند.

پیرزنی که قوانین را زیرپا گذاشت

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها