تعداد بازدید: ۳۸۳۶
کد خبر: ۱۱۷۲۹
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۴۰۰ - ۱۸:۵۴ - 2022 01 January
بچه ها سلام

غلام دریا ندیده

پادشاهی با یک غلام به یک کشتی سوار شدند تا به جایی مسافرت کنند. غلام اولین بار بود که دریا را می‌دید و همین که کشتی به دریا رفت شروع به بی‌تابی و گریه و زاری کرد.

هرچه با او به مهربانی صحبت می‌کردند، آرام نمی‌گرفت. تا حدی که پادشاه از دست او کلافه و خسته شده بود.

یک نفر دانا در کشتی بود و به پادشاه گفت: اگر اجازه بدهی، من می‌توانم این غلام را ساکت کنم.
پادشاه گفت: اگر این کار را بکنی، لطف بزرگی در حق من کرده‌ای.

فرد دانا به خدمه کشتی گفت که غلام را توی دریا بیندازند. غلام چند بار توی آب بالا و پایین رفت و بالاخره او را بیرون آوردند.

غلام از آن به بعد گوشه‌ای نشست و ناآرامی نکرد.

از آن دانا پرسیدند: دلیل این کار چه بود؟
فرد دانا گفت: تا وقتی که مصیبت را ندیده بود، قدر سلامتی و امنیت کشتی را نمی‌دانست. قدر آرامش کشتی را کسی می‌داند که به مصیبت غرق شدن توی دریا گرفتار شده باشد.

اصل حکایت:
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک از او منغص بود. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، مَلِک را گفت: اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامُش گردانم. گفت: غایت لطف و کرم باشد.

بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند. به دو دست در سکان کشتی آویخت. چون بر آمد به گوشه‌ای بنشست و قرار یافت. مَلِک را عجب آمد. پرسید: در این چه حکمت بود؟ گفت: از اول محنت غرقه شدن نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی‌دانست. همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها