تعداد بازدید: ۱۴۲
کد خبر: ۱۱۲۱۰
تاریخ انتشار: ۲۲ آبان ۱۴۰۰ - ۱۹:۱۸ - 2021 13 November

زیر نور ماه

شبنم کتاب و دفترش را جمع کرد، عروسکش را برداشت و به کنار پنجره رفت. هوا کم‌کم تاریک می‌شد. مادرش به‌دیدن مادربزرگ رفته؛ اما هنوز بر نگشته بود. شبنم داشت با اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کرد که ناگهان برق رفت و همه‌‌جا تاریک شد. بلند شد تا شمع بیاورد؛ ولی پایش را روی چیزی گذاشت که مثل سوزن تیز بود. او جیغی کشید و عقب رفت.

شبنم عروسکش را صدا زد و بعد روی زمین دست کشید. عروسک را پیدا کرد. آن را محکم در بغل گرفت و گفت: «تو هم می‌ترسی؟ نترس! الان برق می‌آید.»

او بلند شد تا به جلوی در برود و منتظر مادرش شود؛ امّا تا چندقدمی برداشت، چیز نرمی زیر پایش آمد. او خیلی ترسید. همان‌جا نشست و با خود گفت: چرا مادر نمی‌آید؟ 

کاش با او رفته بودم. از پنجره، حیاط را نگاه کرد؛ امّا حیاط تاریک بود. در حیاط سایه‌ای را دید که به این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. از ترس صورتش را برگرداند. یک صدای تالاپ از حیاط شنید و حسابی ترسید. 

بعدازمدتی، نورماه از پنجره به‌داخل اتاق تابید و اتاق را کمی روشن کرد. شبنم خوشحال شد و از ماه تشکر کرد.

از پنجره دوباره حیاط را نگاه کرد، خبری از سایه نبود. او شاخۀ درخت انار را دید که حرکت می‌کرد. خندید و فهمید سایۀ ترسناک همان سایۀ شاخۀ درخت انار است. یک انار دید که پای درخت افتاده و فهمید آن صدایی که شنیده صدای افتادن انار از درخت بوده است.

داخل اتاق را نگاه کرد و برس سیمی را دید که مثل سوزن به پایش خورده و ترسیده بود. خرس پشمالویش را دید، همان‌چیز نرمی که زیر پایش آمده بود و او را به شدت ترسانده بود. او متوجه شد، همۀ چیزهایی که او را در تاریکی ترسانده بود، همان‌چیزهایی هستند که همیشه او را سرگرم و خوشحال می‌کنند. حالا او دیگر خیالش راحت شد و نمی‌ترسید. او با عروسک‌هایش شروع به بازی کرد. دوباره ماه پشت ابر رفت و همه‌جا تاریک شد. اگرچه دوباره کمی ترسید؛ ولی به بازی ادامه داد. درهمین‌لحظه، در باز شد و مادرش آمد.

 او الان دیگر می‌دانست که تاریکی ترسی ندارد و هرچه در روز وجود دارد در شب نیز هست. فقط فرق آن در تاریکی و روشنی است. 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها