ماجراهای من و بیبی
مثل اسفند روی آتش شده بود بیبی...
- واااااااااااااای... واااااااااااای... دیدی چه آبرویی ازمون رفت گلاب؟
دیدی چه خاکی به سرمون شد؟ پسره خجالت نمیکشه. حیا نمیکنه. بوگو خاک دو
عالم تو سرت اسکندر! از اون اسمت خجالت نکشیدی پسر؟ از او قد و قواره
دِیلاق درازت حیا نکردی؟ یعنی وقتی شنفتم مث چیچی از خجلت رفتم زیر زمین.
شدم او او!!!
- حالا شما حرص نخورین بیبی، براتون خوب نیس.
- مرض و حرص نخور. مرض و براتون خوب نی. میه شما میذارین آدم دو دقه راحت
بتمرگه؟ میه میذارین آدم دو دقه کَپُش رو هم باشه؟! شماره تیلیفونشو گرفتی
یا نه؟! میخواسی بیگی او دسُّته بذار زمین بیا...
- گفتم بیبی. گمونم تو راه باشه.
بیبی داشت همانطور به ناله و نفرینهای روزانهاش ادامه میداد که زنگ در را زدند.
اسکندر را که پشت در دیدم، برای چند دقیقه همانطور خیره شدم توی صورتش...
اسکندر نگاهم کرد.
- جن دیدی دختردایی؟ نمیخوای از جلوی در بری کنار؟ بیبی کجاس؟ چه کار مهمی داره با من؟
باید میگفتم چکار؟ بیهیچ حرفی راه افتادم پشت سرش.
اسکندر وارد اتاق شد و من کنار دیوار چمباته زدم.
- سلااااام بر بیبیِ خودم. خوبی بیبی جون؟چه خبرا؟ چی شد یادی از ما کردی؟کاری داشتی با من؟
بیبی همانطور بیهیچ حرفی خیره شده بود به اسکندر!
- بیبی جون خوبی شما؟ چرا ساکتی؟ میگم چیزی شده؟
بیبی انگشتش را بالا برد و یک طور خاصی اشاره کرد تا اسکندر نزدیکش شود.
اسکندر با نگاهی پر از سؤال به من خیره شد و نزدیک بیبی نشست.
بیبی عینکش را جابهجا کرد...
- صورتتو بیار جلو بینم.
اسکندر با لبهایی خندان صورتش را جلو برد و ناگهان با کشیده بیبی برق از کلهاش پرید...
- اِ بیبی حالت خوبه؟ چرا میزنی خب؟
بیبی طاقت از کف داد و مثل آتشفشانِ فورانزده شروع کرد به جیغ و فریاد.
- خاااک تو سرت کنن ننه. الهی ذلیل شی که سکه یه پولمون کردی ننه. تو خجالت
نمیکشی؟ حالا دیه برا من خانوم شدی زیر ابرو ور میداری؟ از اون اسمت
خجالت نمیکشی؟ اَی خدا بزنه تو اون فُکُل کَجِت که من راحت بشم! رو من سیا
بشه که ایطو روزایی رو نبینم. هی ای اقدس خانوم مسخره کرد و گفت: نوهات
خانوم شده، من بهش پریدم و گفتم: ضعیفه پشت سر نوهام صفحه نذار ... به
توام میگن مَرد؟ مَردم مَردای قدیم که یه تار سیبیلشون براشون حکم چک بانکی
داشت نه توئه نالهزده!
تو که کاری کردی، یه ذره سرخاب سفیدابم میزدی به اون صورت نکبتیت! الهی چشت
کور شه که نتونی ایطو با دقت پُتای زیر ابروتو بِکَنی ننه!
- ای بابا! من که نکندم بیبی، آرایشگاه کَنده.
بیبی از شدت خشم قرمز شد...
- گلللللللااااااااب... اون کمربند آقاجونتو وردار بیار تو اتاااااااااق...
آن روز اسکندر بعد از نوش جان کردن یک فصل کتک مرتب از بیبی، بالاخره با
گریه اعتراف کرد که ابروهای کلفت مردانه بسی زیباتر از ابروهای مرتب
دخترانه است!
گلابتون