تعداد بازدید: ۷۰۳
کد خبر: ۱۰۴۴۲
تاریخ انتشار: ۰۷ شهريور ۱۴۰۰ - ۰۸:۱۹ - 2021 29 August
ماجراهای تبعه موجاز

پارک = پنچری

در حالَ کندَه‌کاری نَظاره کردم ارباب با حالتی شلخته و بی هم ریختَه آمد.

شوخی‌ام بَگرفت و گفتَه کردم: «ارباب یَک دو ساعتی دیر آمدی؛ دفعه آخَرت باشدها...»

یَکهو با عصبیت مرا نَظاره کرد و بَگفت: «تو هم انگار تنت مَی‌خارد.»

خودم را جمع و جور بَکردم و بَگفتم: «شوخی بَکردم ارباب؛ حالا مگر چَه شده است؟»

- هیچ؛ جنگم شده.

- شوما و جنگ؟ با کی؟

- یَک زبان نفهمی چند وقتی است موتِرش را دمی در خانَه ما پارک مَی‌کوند و من نَمی‌توانم موتِرم را از حیاط در کونم. باور کون بعضی وقتها مجبورم پَیاده یا با تاکسی تیلیفونی بی سر کار روان شوم. امروز اورا نَظاره کردم که دوباره مَی‌خواهد جَلو دری خانَه ما و زیر سایَه درخت پارک کوند.

 اعتراض بَکردم و بَگفتم: مگر نَظاره نَمی‌کونی جَلو در خانَه نوشته کردم: پارک موساوی با پنچَری؟

طلبکارم بشد و گفتَه کرد: «تو غلط بَکردی این را نوشته کردی؛ در روزنامَه نوشته کرده این کار تو جورم است. مَی‌خواهی بدهم پولیس پیدرت را در بَیاورد؟»

آن قدر از کلامش زورم بَگرفت که دیگر نفهمیدم چَه شد؛ او را دل سیری کتک بَزدم و فرار بَکردم. 

اصلاً این چَه قانونی است که نوشتن «پارک موساوی با پنچری» جورم است؟ فکرش را بَکون! طرف موتِرش را دمی در خانَه ما پارک کوند و راهَمان را بَبندد، بعد هم بی پولیس تیلیفون کوند که من نوشته کرده‌ام: پارک موساوی با پنچَری! اینجا رسماً مجنونخانَه است ها...

دستم را دَوری گردن ارباب انداختم و بَگفتم: «ناراحت نباش حالا. اصلاً نیازی بی جنگ نبود. من راهی نَشانت مَی‌دهم که بیشتر اثر کوند.»

- چَکار مثلاً؟!

- چند راه وجود دارد؛ یَکی این که بی جایَ پنچَری، نوشته کونی: اسیدپاشی. 

یا غَیر موستقیم نوشته کونی: بی دلیل امنیت نداشتن ساختیمان، هر لحظَه امکان ریزش آجر و سنگ بر رویَ موتِر شوما وجود دارد.

اصلاً نوشته نکون پارک = پنچَری؛ کلاً پنچَرش کون بهتر است؛ دیگر یاد مَی‌گیرد که این کار را نکوند.
همه اینها بی کَنار، مَی‌توانی یَک فوحش بدی روی برگه نوشته کونی و رویَ شیشَه جَلو موتِرش بَگوذاری. این کار از صد تا پنچَری هم بدتر است.

آخر من خودم تجربه‌اش را دارم. یَک بار دوچرخَه‌ام را جَلو دری پارکینگ یَک خانَه گوذاشته بودم. وقتی آمدم، نَظاره کردم یَک برگَه بی آن چسباندَه شده؛ خواندَه که کردم، آن قدر ناراحت بَشدم که مَی‌خواستم بی افغانیستان روان شوم؛ اما زولَیخا نگوذاشت. البته این را هم گفتَه کونم که صاحیب آن خانَه آن قدر هم گیر نکردَه بود؛ دوچرخَه را بغل کرده و در باغچه موقابل خانَه‌شان پرت کرده بود. بعد هم سوار موتِرش شده و رفته بود...
نجیب
نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها