ماجراهای من و بیبی
بری منم بویه اَ هو واکسنا بزنی؛ نیزنی تا برم
بیبی شما هنوز نشستین که...
- پاشم چکار کنم؟
- بیبی جان مگه نگفتم باید برین دوز دوم واکسنتون رو بزنین؟ گفتم که آماده شین.
- من نیّام...
-ینی چی بیبی؟
- ینی هی که شُنُفتی... یادُت رفته اودَفه که زدم چه حالی شدم؟ مُردَم و زِنه شدم...
- خب بیبی این واکسنی که شما زدین همینطوریه دیگه. علائمش همینه. الانم بلند شین... اگه دوز دوم رو نزنین انگار هیچ کاری نکردینا...
بیبی با غرغر بلند شد و لباسهایش را پوشید...
به درمانگاه که رسیدیم بیبی همانطور داشت غر میزد...
سینهای سپر کرد و رفت جلو...
- کاکا من اومدم واسکن بزنم، نوبت دوم...
مرد نگاهش کرد...
- چی زدی مادر؟
- هونا که خیلی درد میگیره، ینی مُردم و زنه شدم...
مرد کارت بیبی را گرفت...
- آهان، آسترازنکا زدی شما که...
بیبی دوباره نگاهش کرد...
- دیه چیچی دری ننه به غیر ای؟
مرد خندید...
- ننه مگه میخوای پنیر بخری؟ اینو دور اول زدی الانم باید همینو بزنی دیگه...
بیبی دستش را کشید کنار...
- لازم نکرده، چیطو اودَفه سوسن اومَدود زدود آخم نگفت، ولی من اَ توو و لرز و جون درد مُردم و زنه شدم.... بری منم بویه اَ هونا بزنی... نیزنی تا برم...
رفتم کنار بیبی...
- بیبی جان نمیشه که، بنده خدا رو معطل کردی. اصلاً شاید اثر واکسنی که شما زدی بیشتر باشه...
بیبی خیره خیره نگاهم کرد...
- راس میگی ننه؟
- بله بیبی. راس میگم...
رو کرد به من...
- خو نپه اگه ایطوریه بزن...
فقط یی چی ننه...
- چی؟
- یَی پیرمرد خدا زدی بدبختیام تو کوچمون دریم اسم اونم بینیویس...
- نمیشه ننه، خودش باید بیاد...
- نیشه خو ماخام نشه...
آستینش را زد بالا...
- خیلِ خو بیا بزن فقط اگه درد گرفت من میدونم و تو...!
گلابتون
نظر شما