کافه داستان
برف بر هر دو يكسان می باريد
سرپیچ از هم جدا شدند. یکی زندانی بود، دیگری زندانبان. زندانی دورهی محکومیتش را گذرانده بود و زندانبان دوره خدمتش را. چمدانهایشان پر از گذشته بود؛ حولهی کهنه، ریشتراش زنگ زده و آینهی جیبی و... آنها سرنوشت مشترک داشتند. هر دو خاطرات خود را پشت میلهها گذاشته بودند و وقتی سرپیچ از هم جدا شدند، برف بر هر دوی آنها یکسان میبارید...

نظر شما