تعداد بازدید: ۲۲۶
کد خبر: ۲۰۲۶۹
تاریخ انتشار: ۱۲ خرداد ۱۴۰۳ - ۲۲:۰۰ - 2024 01 June

یک روز مانده به عید پاک...

نویسنده : زویا پیرزاد

انتشارات: مرکز / ۱۱۲ صفحه

یک روز مانده به عید پاک سه‌گانه‌ای است از سه مرحله زندگی شامل: کودکی، میانسالی و کهولت مردی ارمنی.  

هر فصل از کتاب، روز یا روز‌هایی از زندگی و تفکرات «ادموند» قهرمان و راوی داستان را شرح می‌دهد؛ وجه مشترک این روز‌ها این است که روز‌های پیش از عید پاک هستند.  

در فصل اول ادموند پسربچه‌ای ۱۲ساله است، در فصل دوم مردی میانسال که زن و دختری دانشجو دارد و در فصل سوم، ادموند تنها زندگی می‌کند، همسرش مرده و دخترش مهاجرت کرده است.  

 پس از پایان داستان، خواننده می‌تواند شِمایی از زندگی ادموند را از کودکی تا آستانه سالخوردگی در ذهن خود باز بیافریند. اما داستان این زندگی، تنها داستان وقایع مادی زندگی ادموند نیست، بلکه بیش از آن داستان زندگی احساسی ادموند است.

با اینکه راوی قصه یک مرد است، زنان در زندگی او نقش مهمی دارند، زنانی که گاه از دل سنت متعصب بیرون آمده و رشد کرده‌اند و گاه کسانی بوده‌اند که مقابل همان سنت خشک متعصب ایستاده و ساختارشکنی کرده‌اند. مرد همواره میانه این دو مدل زن، سرگردان و مضطرب است: زنی که گاه مادر اوست، گاه همسرش و در جایی از داستان دختر جوانش. زویا پیرزاد در اغلب قصه‌هایش سراغ مضامین تازه‌ای رفته که یکی از آن‌ها زندگی ارمنی‌ها به‌خصوص زنان ارمنی در یک جامعه مسلمان است.

او درونی‌ترین و پنهان‌ترین احساسات زنانه را به تصویر می‌کشد و از رنج و شوق این هم‌زیستی می‌گوید.  

این کتاب به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی، گرجی و ارمنی ترجمه و در انگلستان، گرجستان و ارمنستان منتشر شده است.

متن زیر برگرفته از این کتاب است:

«خانه کودکی‌ام دیوار به دیوار کلیسا و مدرسه بود.

حیاط، مثل همه حیاط‌های شهر کوچک ساحلی، پرِ درخت نارنج بود. جلوی ایوانِ طبقه پایین، باغچه‌ی مستطیلی بود که بهار‌ها و تابستان‌ها پدرم در آن گل می‌کاشت و پاییز و زمستان پر می‌شد از آب باران.

طبقه پایین خانه اتاق‌های بزرگ داشت با سقف‌های بلند و ستون‌های چوبی که فقط از حیاط نور می‌گرفت و عصر به بعد تاریک تاریک بود. در طبقه پایین کسی زندگی نمی‌کرد. عفت خانم که هفته‌ای یک‌بار می‌آمد برای رختشویی، تشت‌ها و صابون‌ها را آنجا می‌گذاشت و هوا که بارانی بود رخت‌های شسته را روی بند‌هایی که به ستون‌های اتاق‌ها بسته بود آویزان می‌کرد. مادرم چیز‌هایی را که استفاده نمی‌کرد، اما دلش هم نمی‌آمد دور بریزد در طبقه پایین انبار می‌کرد. گهواره من، روروئکم، دوچرخه زمان دختری خودش، گنجه دودرِ آینه‌داری که می‌گفت از جهیز مادرش یادگار مانده. وسایل شکار پدرم هم در یکی از اتاق‌ها بود. هر بار پدرم می‌گفت «پایین را خالی انداختی که چی؟» مادرم شانه بالا می‌انداخت. «حوصله سر و کله زدن با مستأجر ندارم.»

تا قبل از مدرسه رفتن، بازی در اتاق‌های خالی طبقه پایین، لابه‌لای رخت‌های شسته و اثاث بی‌استفاده، روزهایم را پر می‌کرد. از عصر به بعد در اتاق نشیمن با اسباب‌بازی‌هایم بازی می‌کردم یا روزنامه و مجله ورق می‌زدم و با مداد وسط حرف‌های خالی را سیاه می‌کردم. وقت خواب، از اتاقم که چسبیده به اتاق نشیمن بود، به صدا‌ها گوش می‌دادم. شب‌هایی که مهمان نداشتیم، از اتاق نشیمن یا صدای پرخش‌خش رادیو ارمنستان شنیده می‌شد یا بگومگو‌های پدر و مادرم...

یک روز مانده به عید پاک...

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها