تعداد بازدید: ۴۴۷
کد خبر: ۲۵۳۱۳
تاریخ انتشار: ۰۳ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۹:۳۷ - 2026 23 January

عبداله خان یاغی کوهستان‌های نی‌ریز و آباده‌طشک

یکی از دزدان معروف مناطق نی‌ریز، آباده‌طشک  و سرچهان که در دوره پهلوی اول می‌زیست و با گروه خود دست به راه‌زنی و گردنه‌گیری می‌کرد، عبداله‌خان سالاری معروف به عبداله‌خان سرچهانی و از طائفه قُلتاشی چهارراهی بود.  

 

از او اطلاعات چندانی در دست نیست. این که کجا زاده شده و پدر و مادرش چه کسانی بوده‌اند و چگونه به راهزنی رو آورده.

درباره او در بین اهالی این مناطق داستان‌های افسانه‌گونه زیادی وجود دارد. حتی می‌گویند او مال‌های دزدیده شده را بین فقرا تقسیم می‌کرده که چندان دقیق به نظر نمی‌رسد.  اما فعالیت‌های او و گروهش، رعب و وحشت زیادی بین اهالی ایجاد کرده بود تا این که به دست یک ژاندارم کارکشته به نام سرگرد امتیازیان و با ترفندی به قتل می‌رسد.‌

می‌گویند جنازه‌های آنان را در کاروانسرای حافظ در محل ساختمان کنونی بانک ملی مرکزی نی‌ریز انداخته بودند و مردم برای تماشا می‌آمدند.

از این واقعه تنها یک عکس باقی مانده که زمانی زنده‌یاد معصومی عکاس قدیمی نی‌ریز از روی عکس دیگری گرفته بود و بدین صورت ماندگار شده است.

در پرونده ماه این شماره نی‌تاک به ماجرای عبداله خان پرداخته‌ایم.

 این نوشتاری است از جناب آقای محمدعلی پیشاهنگ که در هفته‌نامه عصر نی‌ریز شماره‌های ۲۳۸ و ۲۴۱ به تاریخ‌های ۱۴ بهمن و ۵ اسفند سال ۱۳۸۶ خورشیدی چاپ شده است.

عبداله خان از طایفه‌ی قلتاشی‌ها بود که در حدود ۷۲ سال پیش کشته شد، اما هنوز کارهایش نقل مجالس است. عبداله خان با نام خانوادگی سالاری دارای قامتی متوسط و سبزه‌رو بود و هنگام کشته شدن ۳۵ سال داشت.  

وی در اوان جوانی گروهی تشکیل می‌دهد و به راهزنی می‌پردازد و ماجرا‌های زیادی در زندگی‌اش رخ می‌دهد که خواندنی است. این نوشتار به گوشه‌هایی از زندگی وی که مکتوب و یا منقول است می‌پردازد.  

عبداله‌خان در زندان کرمان
عبداله‌خان چند سال در کرمان زندانی بوده است. آزاد شدنش از زندان را آقای محمدباقر کوهکن کارمند بازنشسته‌ی بهداری سابق همان طور که خود از زبان عبداله خان در زمان تأمین شنیده بود برای نگارنده چنین تعریف کرد:

«زمانی که ما با عده‌ای برای دستبرد به خاک کرمان رفته بودیم دیدیم یک ماشین ریو (جیپ) امنیه به سمت ما در حرکت است. هنگامی که به ما رسید جلو او را گرفتیم. سرنشینان ماشین را پیاده کردیم و دیدیم که یک افسر امنیه با خانواده‌اش است. افسر و خانواده‌اش که همه‌ی ما را مسلح دیدند، از ترس و ناراحتی رنگشان پرید و مثل بِهْ زرد کرده و پنبه فشرده شدند. آنها را رها کردیم و چیزی از آنها نگرفتیم حتی یک فشنگ و یا یک تفنگ ... این جریان گذشت. پس از مدتی من (عبداله خان) را اسیر کردند و به زندان کرمان بردند. چندی که در زندان بسر بردم یک روز رئیس زندان برای بازدید به آنجا آمد و شروع به گفت‌و‌گو با زندانیان کرد. دیدم رئیس زندان همان افسری است که او را با خانواده‌اش آزاد و رها کردیم. هنگامی که به من رسید مرا شناخت و آهسته گفت: فردا قرار است فردی به نام «عبداله قصاب» که مدت حبسش به پایان رسیده آزاد شود. تو فردا صبحِ زود، بیا پشت در زندان بنشین و به محض این که مأمور آمد و گفت: «عبداله» تو بیرون بپر و بگو من عبداله هستم تا تو را آزاد کنم. بعداً و پس از چند روز «عبداله قصاب» را آزاد می‌کنیم و می‌گوییم اشتباه شده. من همین کار را کردم و فهمیدم این عمل رئیس زندان به خاطر آن بوده که در آن روز او و خانواده‌اش را بدون آزار و اذیت و با احترام بخشیدیم و رها کردیم. ۱۲ ساعت مدام با پای پیاده حدود ۲۸۰ کیلومتر تقریباً ساعتی ۴ فرسخ بدون آب و نان حرکت کردم تا از منطقه‌ی کرمان خارج و به منطقه‌ی فارس و به روستای غوری [از بخش مشکان نی‌ریز]رسیدم. از همان زمان دوباره یاغی‌گری را شروع کردم. نخست با هفت یا هشت نفر قلتاشی و بعد‌ها با ۸۰ نفر این کار را ادامه دادم.»

قتل و کشتار در منطقه نی‌ریز
به نوشته دکتر رضا صداقت‌کیش تا لحظه‌ای که در سال ۱۳۳۲ یا ۱۳۳۳ خورشیدی عبداله خان و یارانش کشته شدند، خود و دستیارانش حدود ۱۵۰ نفر امنیه، ارتشی، سرباز و مردم عادی را کشته بودند و حتی می‌گویند بیش از این تعداد را به قتل رساندند.
یکی از افراد بی‌گناه که ناجوانمردانه توسط «شامراد» عموزاده‌ی عبداله خان با حضور خود عبداله خان به قتل و به شهادت رساندند، مرحوم ابراهیم علی‌بابا از طایفه‌ی تاتی‌های نی‌ریز بوده است. نخست او را زیاد شکنجه داده و آزار می‌دهند و پس از به شهادت رساندن، او را در روستای ده‌برین دفن می‌کنند.

دیگری یک بلوچ جوان رشید بلندبالای خوش قیافه بوده است. این جوان با اسلحه‌اش از خدمت سربازی فرار می‌کند؛ هنگامی که می‌خواهد به وطنش برود در راه به عبداله‌خان و دسته‌اش برخورد می‌کند و جزو دسته و گروه عبداله خان می‌شود. پس از اندک زمانی شامراد می‌گوید باید این جوان بلوچ را از بین ببریم که همراه ما نباشد. عبداله خان سالاری قبول نمی‌کند و می‌گوید: به او می‌گوییم از گروه ما جدا شود و برود به خانه و کاشانه‌ی خود. پس از بحث و گفت‌و‌گو شامراد می‌گوید اشکالی ندارد. دست بلوچ را می‌دهد به دست ... و می‌گوید او را ببر از این منطقه بیرون کن و به او بگو برو به شهر خود. همین طوری که جوان با آن فرد می‌رفته شامراد ناجوانمردانه از پشت سر او را هدف گلوله قرار می‌دهد. جوان بلوچ به زمین می‌افتد و تا هنوز جان داشته می‌گوید: مقداری پول دارم زیر شالی است که به کمر بسته‌ام؛ با این وجه مرا غسل دهید و کفن کنید و در همین جا به خاک بسپرید. به گفته‌اش عمل می‌کنند و گویا جسد وی در خاکستان غوری دفن شده است. (به نقل از الله‌یار حق‌شناس که از دیگران شنیده است.)

مشی و منش عبداله خان
در کتاب کردان پارس و کرمان آمده است:
عبداله خان قلتاشی برای شخصی که سید بوده فوق‌العاده اهمیت و احترام قائل بوده و اموال این افراد را غارت نمی‌کرده. عبداله‌خان و تمام همراهانش و همه‌ی یاغیان منطقه در مسائل ناموسی بسیار حساس بوده‌اند؛ مثلاً اگر زنی همراه قافله یا خودرو بوده ابداً نگاهی به آن کاروان و خودرو نمی‌کرده‌اند و از این نظر پرونده‌ی آنها پاک است. بستگانش اظهار داشته‌اند: بیشتر آن چه به سرقت می‌برده بین فقرا تقسیم می‌کرده. اینها سال‌ها به عنوان یاغی در کوهستان‌ها به سر می‌برده‌اند. عبداله‌خان در بین مردم منطقه و سایر جا‌ها جاسوسانی داشته که جریان‌ها را به او خبر می‌داده‌اند. ارتش و ژاندارمری فارس در طول ۱۰ سال یا بیشتر برای دستگیری عبداله‌خان درمانده بوده‌اند. چون هر وقت برای گرفتن او اعزام می‌شدند از طریق ایادی خود که در ژاندارمری یا جا‌های دیگر داشت باخبر می‌شد و فرار می‌کرد. تا این که سروان امتیازیان با او طرح دوستی ریخت و مدت ۳ سال این دوستی ادامه داشت. سروان امتیازیان فرمانده‌یگروهان ژاندارمری نی‌ریز بود. عبداله‌خان در اواخر عمر به مدت ۵ سال تأمین گرفت و مشغول زراعت شد. چون شامیرزا از طایفه‌ی لشنی، «سید مجاب» از اقوام دکتر افخم حکمت استاندار تهران را که مالک مناطق بخش آباده طشک بوده به قتل می‌رساند و عبداله‌خان شامیرزا را از بین می‌برد؛ لذا دکتر افخم حکمت به او اجازه می‌دهد در روستای طشک که مالک آن بوده بماند؛ لذا عبداله خان در روستای طشک قلعه‌ای بنا می‌کند به نام قلعه‌ی عبداله‌خان و در آن ساکن می‌شود. بعداً این قلعه تبدیل به مدرسه می‌شود و مدتی مدیریت این مدرسه به عهده‌ی مرحوم شیخایی و آقایان ابوالقاسم نی‌ریزی، سید کرامت‌الله حسینی، تیمور خلق‌الله و کسان دیگری بوده است. صاحب این قلم در زمانی که آقای ابوالقاسم نی‌ریزی مدیر آن مدرسه بودند به اتفاق آقایان سیاوش نامدار، مرحوم علیرضا گلسرخی، حاج حسین نیکونژاد، اکبر طیاری، حاج محمدکریم نعمتی و ... بار‌ها از آن قلعه یا به دیگر سخن از مدرسه دیدن کرده است.

کشته شدن عبداله خان و پنج تن از یارانش به دست سروان امتیازیان
یکی از یاران عبداله خان که در واپسین روز‌های عمر وی همراه او بوده و در آن زمان ۱۴ سال سن داشته در سال ۱۳۸۰ خورشیدی برای دکتر صداقت‌کیش نقل کرده که سرهنگ مقرب فرمانده‌ی نیروی امنیه در فارس حکمی به عبداله‌خان می‌دهد که در زمان تأمین اگر تفنگ خواست پاسگاه توجردی به او بدهد. زمانی که سروان امتیازیان برای جلوگیری از سوزاندن زغال و از بین رفتن جنگل‌ها به مناطق چاهک، خوانسار و ... می‌رود سرهنگ مقرب سفارش می‌کند که عبداله‌خان با سروان همکاری کند. سروان امتیازیان در سال ۱۳۳۲ یا ۱۳۳۳ خورشیدی به منطقه می‌رود و شب را در باغ شادی حد فاصل بین روستای چاهک و خوانسار با عبداله خان می‌ماند. سروان به خان می‌گوید: فردا می‌خواهم بروم جلو زغال سوزاندن را بگیرم تا از نابودی جنگل‌ها جلوگیری شود. عبداله خان می‌گوید: من هم همراهت می‌آیم. سروان جریان کار را به کدخدایی رئیس پاسگاه چاهک می‌گوید. فردا صبح کدخدایی و دو یار خان هر سه بر اسب سوار و به سمت پاسگاه چاهک حرکت می‌کنند و به پاسگاه که می‌رسند کدخدایی به آنها می‌گوید: بروید راننده‌ی کامیون را که برای بار کردن زغال آمده بیاورید تا از او تعهد بگیریم دیگر زغال نبرد. 

سروان با عبداله خان سالاری و سه نفر از یارانش همه سوار جیپ ژاندارمری می‌شوند و به سمت گردنه‌ی چاه دراز حرکت می‌کنند. سروان در خفا به راننده، سرجوخه الوندی می‌گوید: هنگامی که به گردنه‌ی چاه دراز رسیدی و مقداری بالا رفتی جیپ را خاموش کن و بگو نقص پیدا کرده و فوراً برو زیر جیپ بخواب و بگو الان نقص را برطرف می‌کنم. الوندی هم همین کار را انجام می‌دهد.

سروان در جلو جیپ دم در نشسته بوده و در کنارش عبداله خان بوده. امتیازیان، چون پایش درد می‌کرده و می‌لنگیده و به اسم «سروان لنگ» معروف بوده پیاده می‌شود و به عبداله خان می‌گوید: 

شما لازم نیست پیاده شوید؛ الان جیپ درست می‌شود. چون پایم درد می‌کند چند قدم می‌زنم و سوار می‌شوم.‌

می‌رود پشت جیپ و آنها را به رگبار می‌بندد و ۴ نفر را در دم می‌کشد. سرجوخه الوندی که از جریان بی‌اطلاع بوده از زیر جیپ بیرون می‌آید و فرار می‌کند و تکبیر می‌گوید. سروان امتیازیان صدایش می‌زند و او برمی‌گردد. همان‌جا جلوی کامیونی را که عبور می‌کرده می‌گیرند و ۴ جنازه را در کامیون می‌اندازند و می‌گویند بیا به طرف پاسگاه چاهک. سروان هم به سمت پاسگاه حرکت می‌کند. هنگامی که جیپ ژاندارمری به پاسگاه نزدیک می‌شود با روشن و خاموش کردن چراغ نتیجه‌ی کار را خبر می‌دهد و به اطلاع می‌رساند. در همان موقع یکی از یاران خان (راوی ۱۴ ساله داستان) می‌خواسته همراه ۲ یار خان که همراه کدخدایی بودند برود. از برج پاسگاه صدایش می‌زنند بیا چای بخور، او می‌رود در پاسگاه تفنگش را کنار دیوار می‌گذارد و می‌خواهد استکان و نعلبکی را بردارد برای چای خوردن که یکی از امنیه‌ها دو دست او را از پشت می‌گیرد و می‌بندد.  

وقتی سروان به پاسگاه می‌رسد و می‌بیند ۲ یار خان در حال رفتن هستند همین طوری که در جلو جیپ نشسته و شیشه‌ی جلو در باز بوده است یکی را با گلوله می‌زند. دومی تا می‌بیند رفیقش کشته شد، سروان را  به گلوله می‌بندد. گویا شانه‌ی سروان زخمی می‌شود و گلوله‌ی بعدی در تفنگ گیر می‌کند. ژاندارمی که در برج پاسگاه بوده یار خان را با تیر می‌زند و او کشته می‌شود.  

اهالی چاهک که صدای تیر را می‌شنوند می‌آیند برای تماشا. جوان ۱۴ ساله را با دست بسته می‌آورند. سروان می‌خواهد او را هم بکشد. ۲ نفر از حاضران به نام‌های صمیمی اهل چاهک و کیانی مدیر مدرسه به سروان می‌گویند این که دستش بسته است و گرفتار و نوجوان، او را نکش. سروان قبول می‌کند و از کشتنش صرف‌نظر می‌کند. آنها ۶ جنازه را در کامیون می‌اندازند و کامیون به سمت نی‌ریز حرکت می‌کند. سروان امتیازیان هم جوان ۱۴ ساله را سوار جیپ می‌کند و به سمت نی‌ریز می‌رود. هنگام غروب به روستای غوری می‌رسند.

سروان به محمد حق‌شناس کدخدای غوری می‌گوید: 
عبداله خان و ۵ نفر از دستیارانش را کشته‌ام و می‌روم نی‌ریز؛ حواست به روستا باشد تا اقوام و یاران عبداله خان نیایند ده را غارت کنند. (نقل از اله‌یار حق‌شناس).  
هنگامی که به نی‌ریز می‌رسند ۶ جنازه را روی سکوی داخل گاراژ حافظی (مکان کنونی بانک ملی مرکزی نی‌ریز) دم در سمت راست می‌اندازند و مردم گروه گروه به تماشای آنها می‌آیند. از جمله نویسنده‌ی این سطور هم به دیدن جنازه‌ها رفت. بعداً ۶ نعش را در گودی که در قبرستان محله‌ی کیان بود انداختند و خاک روی آنها ریختند. فردا یا پس فردای آن روز به دستور زنده‌یاد آیت‌ا... سیدمحی‌الدین فال‌اسیری سه قبر کندند و برای هر قبر دو لحد و جنازه‌ها را از زیر خاک بیرون آورند و به جای غسل زنده‌یاد حاج ابراهیم دادور آنها را تیمم داد و هر ۲ نفر را در یک مزار خوابانید. پس از مدتی اقوامشان آمدند قبر آنها را بستند و سنگ روی قبر آنها گذاشتند.

آن جوان ۱۴ ساله را ۱۰ روز در نی‌ریز، ۲ ماه در استهبان و ۱۶ روز در جهرم به جرم همکاری با عبداله خان زندان کردند.

بعداً امتیازیان که به درجه‌ی سرهنگی رسیده بود به جهرم رفت و روی پرونده‌اش نوشت: «تقصیری ندارد آزاد شود.» او را از زندان آزاد کردند و او به محل زندگی خود رفت و مشغول زراعت شد.

عبداله خان که در زمان مرگ ۳۵ سال داشت، در مجموع صاحب سه دختر و یک پسر بود.  

سرگذشت شامراد
سروان امتیازیان تصمیم می‌گیرد شامراد را هم بکشد. در همان زمان شامراد در یک جشن عروسی حضور داشت. یکی از ژاندارم‌های نی‌ریز که محل مأموریتش در پاسگاه آنجا بوده محرمانه می‌رود صدایش می‌زند و می‌گوید عبداله خان را کشته‌اند. شامراد ملکین‌هایش را پا می‌کند و از عروسی بیرون می‌رود و فرار می‌کند و بدین ترتیب از کشته شدن نجات پیدا می‌کند. بعد‌ها شامراد یک رأس اسب به عنوان انعام و هدیه به ژاندارمی که او را خبردار کرده بود می‌دهد.

 

اطلاعات عکس:

جنازه‌ي عبدالله خان و يارانش روي سكوي گاراژ حافظي. در عكس سروان امتيازيان و ديگر امنيه‌ها ديده مي‌شوند. اين عكس را آقاي معصومي از عكاسان قديمي شهرمان از روي يك عكس تاريخي گرفته است.

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها