تعداد بازدید: ۹۱
کد خبر: ۱۴۳۴۵
تاریخ انتشار: ۲۳ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۸:۲۹ - 2022 14 August
ماجراهای تبعه موجاز

غصَه‌دار خرج زیندگانی در خانَه زانوی غم بغل بَگرفته بودم که در بَزدند.

گفتَه کردم: کیستی؟

بَگفت: صاحیبخانَه.

در جا مَثال فَنر از جا پریدم، ترسان و لرزان در را باز بَکردم.

نَظاره کردم خندَه بر لب دارد و با میهربانی دستی بر سرم مَی‌کشد.

گفتَه کرد: تنها هستی یا کسی در خانَه است؟

بَگفتم: تنها هستم؛ چَطور مگر؟

مَی‌خواهم داخل بیایم؛ با تو کار دارم.

آب دهانم را قورت بَدادم و جرئت نه گفتن نداشتم.

داخل که آمد، پُرسان کردم: حاجی، چَکارم داری؟

بَگفت: همانطَور که مَی‌دانی، مَوعد تمدید پَیمانت (قراردادت) رَسیده و باید پَیمان جدید بستَه کونیم.

- خب...

- خبی بَ جمالت. مَی‌خواهی برای نرخ جدید چَکار کونی؟

- نَدانم. شما مَی‌خواهی چَکار کونی؟

- من کاری ندارم که بقیه ۲۰۰ - ۳۰۰ درصد اَضافه مَی‌کونند. مَی‌خواهم دست خودت بَگوذارم. نَدانم چَقدر توانایی پولی داری. اگر داری ۲۰ درصدی بیشترش کونیم و اگر نداری، ۵۰ هَزار تومان. اگر هم سختت است، نوش جانت؛ با همین نرخ پارسال نشستَه کون.

مَی‌خواستم از خوشحالی او را در بغل بَگیرم و ماچش کونم. اما یاد خرج زیندَگانی افتادم و بَگفتم: راستش را بَخواهی، از پس همین هم بر نَمی‌آیم و سخت مَی‌گوذرد.

لبخند میهربانانَه‌ای بَزد و بَگفت: نگران نباش؛ ۲۰ درصد کمترش مَی‌کونم. بیا، این پول را هم بَگیر و خرج پسرت «نظیرنجیب» کون؛ بعداً کم‌کم بَ من برگردان.

دیگر طاقت نیاوردم؛ بولند شدم صاحیبخانَه را در بغل بَگیرم و ماچش کونم که پایم در پتو گیر بَکرد و از خواب پریدم.

نَظاره کردم دارند در مَی‌زنند.

گفتَه کردم: کیستی؟

داد و بیداد صاحیبخانَه را شَنیده کردم که مَی‌گفت: منم، این درِ لعنتی را باز مَی‌کونی یا خانَه‌ام را بر سرت خراب کونم؟

نجیب

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها