به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۳۵۰۳
print
send
کد خبر: ۸۱۹۷
تاریخ انتشار: ۰۱ تير ۱۳۹۹ - ۰۸:۱۶     -       2020 21 June
ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی دستش را از زیر چانه‌اش برداشت و گفت:

- وووووی پُکیدم تو خونه، حوصلَم سر شده، توام خو چار کَلوم حرف نیزنی...

سرم را از توی گوشی آوردم بیرون...

- چی بگم بی‌بی جون؟

- من چه میفَمم چی‌چی بیگی، یَی حرفی، تَریفی، دردِدلی، ناله ای، فُشی...

- وا بی‌بی جون، این چه حرفیه؟ خدا نکنه...

- خدا نکنه و مرض... فقط بلد شدی لفظ قلم حرف بزنی، دختر میگم دلوم پوسید تو خونه...

گوشی‌ام را گذاشتم کنار...

- خب بی‌بی جون، الان شما بگین من باید چکار کنم؟

- جون بکن... خو اگه میفمیدم دیه اَ تو نیگفتم...

- میگم بی‌بی جون چطوره بشینین تلویزیون ببینین؟

- مرررررگ، با ای پیشنهادُت... دختر از بس که فیلم حرضت یوسف رِ دیدم چیشام کور شد. چقد بیشینم تیلیویزون نیگا کنم؟

- اصلن بی‌بی یه چیزی، شما مگه گوشی ندارین؟

- ها مثلاً...

- خب چرا از گوشیتون استفاده نمیکنین؟ بچه‌ها کلی پول دادن براتون گوشی لمسی خریدن که شما استفاده کنین مثلاً...

- استفادِی چی چی بکنم دختر؟ میگم حوصلم سر شده...

- بی‌بی جون اجازه بدین من برنامه واتساپ و اینا رو براتون نصب کنم، اگه بدتون اومد، اونوقت یه فکری می‌کنیم، قبوله؟
بی‌بی با تردید سری تکان داد...

- والا چی چی بگم، میگن کاچی بعضِ هیچیه... حالا بیا نسل کن بینم چطوریه...

- نسل نه بی‌بی، نصب... حالا گوشیتون رو بدین به من...

دو روز و دوشب طول کشید تا توانستم دست و پا شکسته چیزهایی به بی‌بی یاد بدهم بلکه کمتر حوصله‌اش سر برود...
*****

سفره را انداختم و رو کردم به بی‌بی...

- بی‌بی...

- هوم...

- بی‌بی...

- هوووووم...

- هوم چیه بی‌بی جان؟ سفره رو انداختم... 

- نکَش...نکَش...

-  چی رو نکشم بی‌بی؟

- غذا رو دیه، پَ چی؟

- آهان... چرا بی‌بی؟

- بری که من میگم... دختر یَی بَث مهمی تو گروه پیرزنا شده، گیس و گیس کَشیه، بذا بینم چیطو شد...

- بی‌بی جون، نمیشه بذارین برا بعد؟

- نع...

- وا بی‌بی...

- وا و گوله، دختر زبون اَ دهن بیگیر بینم چیطو شد.

آن روز غذا را سرد خوردیم...

*****

خودم‌ را در آینه ورانداز کردم و رو کردم به بی‌بی...

- بی‌بی جون شما که هنوز نشستین.

- خو پاشم چکار کنم؟

- گوشیتونو بذارین کنار بی‌بی، مگه قرار نشد شام بریم خونه عمو...

- میریم حالا...

- بی‌بی ساعت ۹ شبه... تازه الانم کلی دیر شده، پاشین دیگه...

- گوشی را از دستش گرفتم که دادش بلند شد...

- هوی چته...

- چرا داد میزنی بی‌بی...

- اَ دسِ توئه ناله زده، گوشیمه بری چه میسونی خو؟

- بی‌بی جون، ساعت ۹ شبه، والا زن عمو ناراحت میشه‌ها...

- خوشال نشه... اصن من نِیام...

- وا خو برا چی بی‌بی؟

- هی که گفتم، من ماخام بیشینم تو خونه... 

- بی‌بی والا کار درستی نیس، حداقل میریم شام می‌خوریم و زود برمی‌گردیم...

بی‌بی سرش را از روی گوشی بلند کرد...

-ووووووووی، چقد نق میزنی دختر، خیلِ خو، پابُتُمرگ، فقط گفتاشم من تا چی خوردم ماخام بیام خونه!

- باشه بی‌بی جون، چشم...

*****
صدای در که آمد بی‌بی گفت:
- ول کن، درِ واز نکنیم...

- یَنی چی بی‌بی؟ سوسن خانومه، صب به من گفت من دارم عصر میام پیشِ بی‌بی...

- سوسن بیخود کرد.. ضیفِیِ بیکار هی هر روز، هر روز، ماخا پاشه بیا پَلو من، بوگو تو کار ندَری؟ خونه و زِنِگی نَدری؟

- کدوم هر روز هر روز بی‌بی؟ ای بنده خدا یه ماهم بیشتره نیومده خونه شما...
صدای زنگ دوباره بلند شد...

- بی‌بی جون درو باز کنین، زشته به خدا...

بی‌بی چشم و ابرویش را کشید توی هم و گوشی‌اش را برداشت‌...

- من ماخام برم تو اتاق گلاب، تواَم خیلی دلُت میسوزه درِ واز کن، بوگو بی‌بی نیس، خودوت بیشین پَلوش...
 *****
روبروی تلویزیون دراز کشیده بودم که بی‌بی گوشی به دست، سرش را گذاشت کنارم...

خودم را کشیدم کنار...

- بی‌بی...

- هوووووم...

- ببخشید ولی این بوی عرق تنِ شماس، نه؟

بی‌بی بلند شد نشست...

- حالا دیه من بو میدم، ها؟

- ناراحت نشین بی‌بی، ولی مطمئنم این بوی تنِ شماس..‌ تا اونجایی که یادمه، شما دو هفته‌ای میشه که حموم نرفتین بی‌بی...

- خو که چی؟

- هیچی، میگم اگه یه موقع ناراحت نمیشین، برا نیم ساعتم شده این گوشی رو زمین بذارین،  یه حموم برین.

- ناراحت‌ میشم، بیتره ای بحث رِ تموم کنی...

- ینی چی ناراحت میشم بی‌بی؟ ناراحتی نداره، تا همین چن وقت پیش شما دو روزی یه بار حموم میکردین. سرتا پاتون رو حنا میزدین تو حموم... پَ چی شد؟

- هیشطو نشده، فقط اوموقع بیکار بودم!

- اِه، جدی؟ خب الان چکار دارین بی‌بی؟

- دختر، من الان مدیر ۱۰ تا گروهم، ده دقه نواشم دیه هیچی..‌.
*****

در آن مدت هرچه سعی کردم وابستگی بی‌بی را به گوشی کمتر کنم، نشد که نشد، تا اینکه...


توی آشپزخانه مشغول پخت و پز بودم که بی‌بی آمد کنار دستم...

- ننه...

- بله بی‌بی جون؟

- میگم اگه بِخیم یَی گوشی دیه مث ای بوسونیم چنه؟

- نمیدونم بی‌بی، چطور مگه؟

- گفتم اگه بشه یکی ام بوسونیم بری مش موسی!!!

خودم کردم که لعنت....

گلابتون


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها