به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۱۲۶
print
send
کد خبر: ۷۹۸۶
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۰۸:۱۷     -       2020 03 May
ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی دست به کمر بالای سرم ایستاد...


_ چیزی شده بی‌بی؟


_ نع...


_ پس چرا ایطوری نگاه می‌کنی بی‌بی؟


_ چیطوری؟


_ چمیدونم، مث طلبکارا بی‌بی...


_ دلوم ماخا، دیه من اختیار چِشِی خودمم ندَرم؟


سرم‌ را کردم توی گوشی که لگد زد توی پهلویم...


_ چته بی‌بی خب؟


_ هیچی، میه تو خَور مرگُت روزه نیسی؟


_ چرا بی‌بی، ولی خب چه ربطی داره؟


_ چه رفطی دَره؟ خیال می‌کنی من نیدونم؟ من پشت گوشام مخملیه؟


_ ای بابا، دور از جون بی‌بی، اینا چیه میگین با زبون روزه؟


_ من ماخام بفمم تو او گوشی صابمُرده چی چیه که صب تا شو چسبیده اَ دسِ تو...


_ والا هیچی نیس بی‌بی، میخاین بیاین خودتون ببینین؟


_ میه من فضولم بینم تو گوشی تو چی‌چیه؟ خیال کردی همه مث خودوتَن؟


_ ای بابا، خودتون میگین میخوام ببینم تو گوشیت چه خبره...


_ من دلوم ماخا میگم...


نشستم روبرویش...


_ بی‌بی جون چیه؟ حالتون خوبه؟


_ ینی مِخی بیگی من مریضم؟ من بیمارم؟ من روانی ام؟


نفس عمیقی کشیدم...


_ بی‌بی جان می‌دونم وقتایی که روزه می‌گیرین بی‌حوصله میشین، اصلن بهتره من برم تو اتاق...


_ چته؟ طاقت چار کلوم حرفِ منم ندری؟ نپه اومدی پلو من گورُته بکنی؟


_ ای بابا... بی‌بی...


_زهرمار... بتمرگ کارُت دَرم...


تا آمدم بنشینم دوباره گفت:


_ نشین نه!


_ چکار کنم بی‌بی؟


_ قلم قاغذی وردار بیار کار درم...


خودکار و کاغذی آوردم و نشستم کنارش...


_ میخواین چکار کنین بی‌بی؟

 

_ چکار کنم؟ خوشباحالُت... تازه میگه مِخی چکار کنی. میه ما رمضون نی؟


_ بله بی‌بی...


_ خو...


_ خب...


_ خو و زهرمار...


_ بع بی‌بی، امروز خیلی دارین به من تیکه میندازینا... خب من چمیدونم میخواین چکار کنین...


_ از بس ناقص‌العقلی... من تو ماه رمضون چکار می‌کردم؟


_ روزه می‌گرفتین؟


چپ چپ نگاهم کرد که گفتم:


_ سحری می‌خوردین؟


دوباره خیره شد به من...


_ خب من چمیدونم چکار می‌کردین بی‌بی...


_ ناله بزنی تو به حق پنج تن... میه من افطاری نیدادم؟


_ آهااااااان... از اون لحاظ...


_ هااااااا... اَ هو لحاظ... ماخام امسال یَی سفرِی بنازم اَ ای سر تا او سر... همَه رَم بگم... سفرِی که همه شاخ در بییَرن... حالام زود باش چییِی که ماخامه بینیویس...


_ ولی بی‌بی جون...


_ ولی ملی ندره... 


_ آخه بی‌بی، تو ای وضعیت کرونا کی میاد افطاری؟


_ نیان؟ حالا مینی میان یا نه...


_ به نظر من شما زنگ بزنین دعوت بگیرین، اگر گفتن میان، بعد تدارک ببینین...


_ بری تو  بور بیشی، باشه، صب زنگ میزنم...
****‌*
بی‌بی گوشی تلفن را محکم کوبید زمین و گفت...


_ ماخام صد سال سیا نییِن... ایشااااااالا که روزه‌اتون قبول نشه که رو یَی پیرزنی رِ زمین ننازین... وووووی اَ هر که میگم میگه تو ای وضیت افطاری ندین بیتره... 


_ بهتون برنخوره بی‌بی، ولی راس میگن، تازه به نظرم خداروشکر کنین که نرفتین کلی خرید کنین بعد همش رو دستون بمونه...


_ خیلِ خو حالا توام... نیخا دیه بری من موعظه کنی.


_ بی‌بی جون، مگه شما نمی‌خواستین افطاری بدین؟


_ ها...


_من یه پیشهادی دارم...


_ خو بنال...


_ وا بی‌بی...


_ خو حرفُته بزن، چرا دیه ایطو لفظ قلم حرف می‌زنی؟


_ بی‌بی من میگم، تو این شرایط کرونا و وضعیت بدِ اقتصادی، همون پولو به چار تا نیازمند کمک کنین، والا ثوابشم بیشتره...


کمی فکر کرد و ساکت شد...


_ بی‌بی جون با شما هستما...


_ خیلِ خو  دَرم میشنُفم، کر خو نیسم...


_ خب چرا جواب نمیدین بی‌بی؟نظرتون چیه؟


_ حالا خو من ای ساعتی پول مولی ندَرم کمک کسی بکنم، گفتم افطاری بدم چیش ای اقدس و شوکت کور بشه، خو نشد!!!


گلابتون


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد