به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۶۱
print
send
کد خبر: ۷۲۸۱
تاریخ انتشار: ۰۳ آذر ۱۳۹۸ - ۱۲:۳۴     -       2019 24 November
ماجراهای تبعه موجاز

عجب هفتَه‌ای بود هفتَه‌ گوذشته. زولَیخا را مَی‌گویم. رفتارش عجیب و غریب شدَه بود. بی خانَه که آمدم، مَثال همیشه خودم یَک لوقمَه نانی آوردم و بخوردم. خواستم بی رختَخواب روان شوم که زولَیخا با لحن میهربانی صَدایم بزد: کوجا؟


جا بَخوردم، رویم را برگرداندم و گفتَه کردم: مَی‌خواهم بَخوابم دیگر. چَطور مگر؟


با همان لحن میهربان و ناز و کریشمَه جَلو آمد، دو دستش را روی شانَه‌ام گوذاشت و گفتَه کرد: بی این زودی؟ بیا کارَت بَدارم.


آب دهانم را قورت بَدادم و کم کم داشتم مَی‌ترسیدم. آخر تا بی حال زولَیخا را این گونَه نَظاره نکردَه بودم. هرشب مَوقع خواب موبایل بی دست روی زمین افتادَه بود و حتی جیواب شب بَخیر من را هم نَمی‌داد. حالا چَه شده بود که بی سراغ من آمدَه بود؟


پُرسان کردم: چَکارم داری؟


گفتَه کرد: مَی‌خواهم برای یَک شب هم که شده برای هم باشیم. درد و دل کونیم، حَکایت قدیمهای قوندوز را بَگوییم. تو بَگو امروز در کندَه‌کاری چَه کردی، من بَگویم چَه مانتوی خوش‌چهره‌ای در بازار نَظاره کردم و...


بی ناچار نشستَه کردم و بی حرفهایش گوش بَدادم. یَکریز حرف بَزد و حَکایت بَگفت و خندید. من هم بدم نَمی‌آمد مَثال قدیمها و اوایل ایزدَواجیمان با هم باشیم و درد دل کونیم. باورتان نَمی‌شود؛ همَه خستَگانی یَک روز کندَه‌کاری از تنم بیرون بشد.


آخر سر هم خنده از چهره‌اش بَرفت و با ناراحتی بی من گفتَه کرد: نجییییب! چَرا این همَه موهای سر و ریشت سَفید کرده است؟


هنوز موتعجب بودم که چَرا زولَیخا چنین خوب و میهربان شده است.


فردای آن روز سر کار کندَه‌کاری نَظاره کردم ارباب دارد با تیلیفون قرار یَک شب‌نشینی خانوادگی مَی‌گوذارد. بعد که تیلیفونش را قطع بَکرد، بی من گفتَه کرد:


نجیب ندانی چقدر خوشحالم. قرار است بعد از مدتها خانَه مادربزرگ دَور هم جمع شویم و شب جومعه شب‌نَشینی کونیم.


گفتَه کردم: مگر تا بی حال با هم آمد و رفت نداشتَه‌اید؟


گفتَه کرد: چَرا، داشتیم، هر شب هم داشتیم؛ اما از راه گروه خانوادَه در واتس‌آپ. حالا که اینترنت را قطع بَکرده‌اند، همَه حَوصَله‌شان سر بَرفته و نَمی‌دانند شبها چَه کونند. قرار است مَثال قدیم در این شبهای بولند دَور هم جمع شویم، گل بَگوییم و گل بشنویم. مادربزرگ تنهای من هم که از همه خوشحال‌تر است، من را مأمور بَکرده تا بَروم آجیل و انار سَودا (خرید) کونم.
تازه فهمیدم چَرا زولَیخا چند روزی است این همه بی من توجه مَی‌کوند. پیش خودم گفتَه کردم: عدو شود سبب خَیر اگر خدا خواهد. امیدوارم دیگر هیچ وقت این اینترنت صاحیب مردَه وصل نشود.


بی زولَیخا هم مَی‌گویم: یا من، یا اینترنت...


نجیب


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها