به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۵۸
print
send
کد خبر: ۷۲۴۹
تاریخ انتشار: ۲۶ آبان ۱۳۹۸ - ۰۷:۲۰     -       2019 17 November
ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی جلوی آینه خودش را ورانداز کرد و دستی به چروکهای صورتش کشید...


- معلوم نی بری چه ایطو صورتُم چوروک موروک شده، سنی ام نَدَرم بگم اَ پیریه! هی ننه‌ی بهادر دو برابر من سن دره، ناله زده یَی چوروکی تو صورتُش نی. خدازده معلوم نی چه کلَکی زیر سرُشه!


- بی‌بی جون ننه بهادر از شما بزرگتره؟


- ها، نپه نی؟


- بی‌بی جون، اونطوری که من از عمه شهین شنیدم، اون یه سال از عمه شهین بزرگتره‌ها، ینی یه طوری همسن دختر شماس...


- عمه شهینُت ایطو گف؟


- بله بی‌بی...


- عمه شهینُت بیخود کرد با تو!


- وا چرا بی‌بی؟


- وا ندَره گلابی.‌ بجِی ایراد گرفتن اَ من یَی فرکی بری ای چوروکا کن...


- میخواین کرم ضدچروک بگیرین بی‌بی؟


- نع. اَ ای پمادا خو مالیدم صورتُم، چنم اِسَدَم میه فویده‌ای داشت؟


- خو میگی‌چکار کنم بی‌بی؟ 


- جون بکَن! منه باش اَ کی ماخام فِرکی بری من کنه، یکی نی بگه تو میه عقل تو سرُته که فِرک کنی!!!!


***
بی‌بی بشکن زنان آمد تو...


- چی شده بی‌بی؟


- فمیدم، فمیدم...


- چی رو بی‌بی؟


- الان درم اَ پَلو سوری خانم میام.‌ برم گف بری چوروکِی صورتُت چکار کن!


- نمیدونم بی‌بی، گف چکار کن؟


- گف بویه بیری خنده درمونی...


- کجا بی‌بی؟


- کَلاس خنده درمونی...


- جدی بی‌بی؟ ولی فک نمی‌کنم تو نی‌ریز باشه‌ها...


- وووووی، دختر راس میگیه! اصن نی‌ریز گور دره که کفن داشتاشه! اسمُشه شَره... هیچی قوووووت ندره...


کمی فکر کرد...


- اصن دختر یکی نیس بگه ای خو دیه کَلاس نیخواد.


- وا، ینی چی بی‌بی؟


- هیچی، پوشو تو مُشتی دلغک بازی دربیار تا من بخَنَم!


-وا بی‌بی، دست شما درد نکنه!


- دس شما درد نکنه و مرض، بعد چقد وخت حالا من یَی چی اَ تو خواسَمه. پابوشو خَوَر مرگُت!


به اصرار بی‌بی بلند شدم و شروع کردم به حرکات موزون...


اما بی‌بی مثل همیشه حتی لبخندی نزد...


کمی اخم کرد و گفت...


- خدا بزنتت با ای خل و چل بازیات، بیا اینجو بتُمرگ تا بگمُت.‌‌..


نشستم کنار بی‌بی که بی مقدمه خوابید و پاهای حنازده‌اش را گذاشت توی بغلم...


- بیگیر باخارون!


- چکار کنم بی‌بی؟


- دختر جدیداً گوشات عیبُناک شده، میگم بیگیر باخارون بلکه من خَنََّم گرفت!


شروع کردم به خارش کف پاهای بی‌بی، اما لبهای بی‌بی از هم باز نشد که نشد...
***
فیلم طنز را روی دستگاه گذاشتم و شروع کردم به بلند بلند خندیدن، که صدای بی‌بی درآمد....


- اَی گوله... دونِی داغ... چه مرگُته ایطو چیلُته وا کردی؟ دختر بویه سنگین رنگین باشه... اصن ای فیلمو کجاش خنه دره، ها؟


خلاصه آن روز هرکار کردم، خنده به لبهای بی‌بی نیامد که نیامد...


***
از در که آمدم تو، صدای خنده‌های بی‌بی همه‌ی خانه را برداشته بود...


با تعجب خیره شدم به بی‌بی و مش موسی که روبروی او نشسته بود و مشغول جوک گفتن بود...


- جوک ۱۵۶ بی‌بی: حیف نون می‌افته تو چاه، می‌گه خدا رو شکر تهش سوراخ نبود!


گلابتون


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها