به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۵۶
print
send
کد خبر: ۷۲۱۹
تاریخ انتشار: ۱۹ آبان ۱۳۹۸ - ۰۷:۳۴     -       2019 10 November
ماجراهای من و بی‌بی

_ ای نامه که می‌روی به سویش...


بی‌بی هنوز حرفش تمام نشده بود که دستم را گذاشتم روی شانه‌اش...


بی‌بی به تته‌پته افتاد و کبوتر توی دستش را که نامه‌ای به پای آن وصل بود، محکم توی دستش فشرد...
_ چکار می‌کنی بی‌بی؟


بی‌بی به خودش آمد...


_ وووووی دختر، خدا تو سرُت بزنه که انگار آل دل کنَکی... چکار درم می‌کنم؟ هیچی... 


_ پس این کبوتر و نامه چیه بی‌بی؟


بی‌بی کبوتر را گرفت پشت سرش...


_ ماخاسم ای نامو رو بفرسم بری یکی...


_ برا کی بی‌بی؟


_ تا جون تو درشه... هی بری کی، بری چی؟ دختر میه تو بویه تو همه کار فوضولی کنی؟


_ نه بی‌بی جان، ولی آخه این یه مورد برام خیلی جالب بود...


_ بری چه والا؟


_ آخه برام عجیب بود بدونم برا کی نوشتین، ای نامه که می‌روی به سویش، از جانب من...


 بی‌بی پرید توی حرفم...


_ دختر دهَنُته هم میَری یا نه؟ خجلتم نیکشه...


_ منظوری نداشتم بی‌بی. فقط گفتم اگه کمکی از دستم برمیاد دریغ نکنم...


_ لازم نکرده، تو فقط فک نزن...


 و سپس کبوتر را پر داد...


*****
عصر آن روز با بی‌بی از خیابان برمی‌گشتیم. نزدیک خانه بودیم که مش موسی جلویمان سبز شد...


_ سلام بی‌بی، خوبی شما؟ کم پیدایین...


بی‌بی پشت چشمی نازک کرد...


_ صد رحمت به ما که اگه خودمون نمیایم، پیغوم پسغومامون میا، اما شوما چی؟ 


مش موسی کمی سرش را خاراند...


_ پیغوم پسغوم؟ پیغوم پسغوم چی بی‌بی؟ کی؟ کجا؟


بی‌بی گیج شد...


_ چی بگم والا؟ میگم ینی دورادور احوالتونو اَ بقیه میگیریم، اما شما چی؟ هیچی...


مش موسی لبخندی زد...


_ آهان. اَ او لحاظ میگی بی‌بی، ما چاکر شمام هسیم...


_ چاکرِ خالی خالی ماخام چکار؟ خدا کنه کسی مرد زنِگی باشه...


مش موسی با تعجب خیره شد به بی‌بی...


_ چی بی‌بی؟


_ میگم ینی سویَتون رو سرِ بچاتون کم نشه به حق علی...


داشتیم وارد خانه می‌شدیم که بی‌بی رو کرد به مش موسی...


_ راسی مش موسی، شوما اینجا یَی کفتری که یَی چی قدِ پاش باشه، ندیدین؟


_ نه والا بی‌بی، مگه شمام کفتر درین؟


_ نعععع... هیطوری گفتم...

 


و بعد همونطور که وارد خانه میشد گفت:


_ نپه ای کفتر ناله زد ه کجا رفته؟


*****
چند روزی گذشته بود و خبری از کفتر نبود که بی‌بی آمد نشست کنار دستم...


_ میگم ننه، الان بجی نامه دادن چکار میکنن؟


بادی انداختم توی خودم...


_ بی‌بی جون الان عصر ارتباطاته، اکثر مردم کاراشونو از طریق اینترنت و رایانه و گوشی انجام میدن.


_ ینی چیطوری؟


_ ینی گوشی میخرن به هم پیام میدن...


_ ینی میگی‌گوشی بِیتره؟ ینی اگه من روم نشه حرفُمه اَ کسی بگم، گوشی بُسونم میتونم بگم؟


_ بله بی‌بی، خب معلومه.
*****
پیرم درآمد تا بی‌بی گوشی را خرید و طرز استفاده از آن را به او یاد دادم...


بی‌بی پیام عاشقانه‌ای را نشانم داد و گفت:


_ حالا بویه ای رِ چطوری بفرسم؟


_ برا کی میخواین بفرسین بی‌بی؟


_ تا جون تو درشه، میه تو بویه اَ همه چی سردربیَری؟


_ وا، خو بی‌بی، باید شمارشو بلد باشیم که براش پیام بفرستیم دیگه.


_ ینی اووَم بویه گوشی داشتاشه؟


_ بله بی‌بی دیگه.


_ ینی اگه نداشتاشه نیشه؟


_ نه دیگه بی‌بی. نمیشه.


بی‌بی محکم زد توی سرم...


_ اَی خدا ذلیلُت کنه دختر. اقد خرج اناختی رو دس من الکی... مرده شور قیافَته بزنن به حق پنج تن. حالا چیطو اَ مش موسی حالی کنم بره گوشی بوسونه؟
گلابتون


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها