به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۷۶
print
send
کد خبر: ۷۰۵۰
تاریخ انتشار: ۱۴ مهر ۱۳۹۸ - ۰۸:۱۵     -       2019 06 October
زبونُم لال، زبونُم لال

مدتی بود که احساس می‌کردم چشم‌هایم مقداری کم‌سو شده! بنابراین تصمیم گرفتم به مجتمع پزشکی نزدیک منزلمان که همه متخصصان در آنجا مطب دارند بروم و چشمم را معاینه کنم!

طب چشم پزشکی طبقه دوم بود و من باید از جلوی بیمارانی که پشت در دو مطب متخصص ارتوپدی و قلب منتظر بودند عبور کنم!


در همین حین ناگهان صدای دعوا بین خانمی مسن و منشی ارتوپدی بلند شد! 


می‌دانید که من آدم فضولی نیستم!!!!!! ولی صدای خانم مسن خیلی برایم آشنا بود و بی اختیار به آن سمت نگاه کردم!


چشمتان روز بد نبیند عمه شوکت بود که داشت داد و هوار می‌کرد! در حالی که با یک دست عصایش را زیر گلوی خانم منشی فلک زده گذاشته بود و با دست دیگرش یقه شوهر بیچاره‌اش را محکم چسبیده بود!


دعوا آنچنان بالا گرفته بود که دکتر ارتوپد هم از اتاقش بیرون آمده و داشت میانجی‌گری می‌کرد!


عمه شوکت دکتر بیچاره را هل داد عقب و با فریاد گفت: همش تقصیر شماست!


من خودم را پشت جمعیت پنهان کردم تا هم عمه من را نبیند و هم بدانم چه شده است! بالاخره مردم به زور عمه را نشاندند روی یکی از صندلی‌ها!


کمی که حال عمه سر جایش آمد شروع کرد برای مردم درددل کردن که:


وقتی داخل مطب دکتر شدم به آقای دکتر گفتم اگر امکان دارد شوهرم بیاید داخل! آقای دکتر گفت: خانم محترم این چه حرفی است شما می‌زنید؟ من پزشک متخصص هستم و محرم شما. در ضمن شما جای مادر من هستید. راحت باشید.  من هم برگشتم و به ایشان گفتم حرف شما صحیح ولی منشی شما خیلی جوان است و خوب نیست شوهر من آنجا باشد!!
دکتر خندید و گفت بگو شوهرت هم بیاید داخل!


وقتی آمدم بیرون تا شوهرم را صدا بزنم دیدم از خانم منشی برای معاینه زانوهایش نوبت گرفته! پناه بر خدا برای زانوهایی که اصلاً درد نمی‌کند!!!
من از بدبینی عمه و از ترس عصایش به خدا پناه بردم و رفتم طبقه بالا برای معاینه چشمهایم!


چند دقیقه‌ای نشستم تا نوبتم برسد که متوجه شدم چند نفر روی صندلی پشت سرم نشسته‌اند!


یکی از آنها تند تند و پشت سر هم می‌گفت: ایشالله که چشمامون ایراد داره!!! الهی چشمامون مشکل داشته باشه!!! من نذر کردم عیب از چشمامون باشه...!
با خودم گفتم اون از عمه خانم در طبقه پایین؛ این هم از اینها!


نکند اینجا تیمارستان است و من خبر ندارم!


با ترس و لرز برگشتم پشت سرم را نگاه کردم و گفتم ببخشید چرا برعکس همه مردم شما دارید دعا می‌کنید چشمهایتان عیب و ایراد داشته باشد؟!


خانمی که داشت نفرین چشمهایش می‌کرد گفت: از دیشب تا حالا ‏یه خط افقی رنگی وسط صفحه تلویزیون LCD خونه‌مون ظاهر شده، خانوادگی اومدیم چشم‌پزشکی و نذر کردیم که به حق پنج تن ایراد از چشمامون باشه!!!


یعنی گرانی و تورم تا این حد مردم رو از بین برده؟!!


قربانتان غریب آشنا


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها