به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۱۰۸
print
send
کد خبر: ۶۹۱۱
تاریخ انتشار: ۱۷ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۷:۵۶     -       2019 08 September
ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی چادرش را محکم دور کمرش پیچید و گفت:


بیا، ایَم اَ دیگا...


نگاهش کردم.


- قبول باشه بی‌بی جون، ولی من هنوزم میگم ولیمه محرم خوبه ولی نباید اسراف کنید. 


بی‌بی چپ چپ نگاهم کرد...


- دختر تو دیَم یَی چی هیطو بری خودوت گفتی؟ میگم آغات اوشو اومده خووُم گفته دلوم میخا چار کیلو برنج بری امام حسین پخت کنم، ای یَنی چی چی؟ یَنی در میگم، دیوار تو گوش کن، یَنی اَ جانب من برو چار کیلو برنج بپز! اصن میدونی چی چیه ننه؟ ماخام تو ای مراسم سنگ تموم بذَرم، حالا بعد ۲۰ سال او خدابیامرز یَی چی اَ من خاسه!


- چی بگم والا بی‌بی؟ صلاح خودتونه.


- حالا برو یَی قلم قاغذی بیار تا اسم مِمونا رو بینیویسیم.
**
نگاهی یه لیست انداختم...
- بی‌بی جون اینایی که شما اسماشونو نوشتین که ماشالا همشون پولشون از پارو بالا میره. بهتر نیس اسم چار تا آدم نیازمند رو هم اضاف کنیم؟


- دختر تو دیَم فکُت واز شد؟ حالا تو صب بکن، اگه چی زیاد اومد چار تا ظرفم میبریم بری چار تا فقیر.
**
لیست مهمانها را که دادم دست بی‌بی گفت:


- خو ننه، حالا بیشین حساب کن بین چقد چی میخیم؟ یَی مداح خوب شیرازی‌ام قدغن کردم، شوور فخری بگتُش بیا. حالا حسا کن بین خرج همش با هم چقد میشه. یعنی ماخام چشِ همه کور بشه. ماخام دو نمونه برنج تو سفره باشه حلوا هم باشه.


- ای بابا... بی‌بی مگه شما دارین برا چشم و هچشمی نذری میدین؟ مهم نیت خیره...


- خیلِ خو دختر، تو بیشین حساب کتابُته بکن.


صورتحساب را که دادم دست بی‌بی جا خورد...


- ووووی روم سفید ننه، ینی٨-٧ ملیون پولُش میشه؟ 


- تازه بی‌بی الان ما همه چی رو حداقل حساب کردیم. کمِ کم میشه ٨-٧ میلیون. مگه شما از قیمت برنج و گوشت و اینا خبر ندارین؟


بی‌بی کمی به فکر فرو رفت...


حالا بذا برم بینم شوور فخری با ای مداحو حرف زده یا نه...


**
بی‌بی که از در آمد تو صورتش قرمز بود.


- خوبی‌بی بی؟


- نع...
- وا.... چرا بی‌بی؟


- وا و مرض... وووی روم سیا. میگه مداحو گفته ٣ ملیون  میسونم میام. یَنی آدم نیفمه چی چی بگه؟ من فک می‌کردم مداحا مفتکی می‌خونن!


- بله بی‌بی. پس چی؟ مداحای معروف بیشتر از اینم میگیرن تازه.


بی‌بی نفسی عمیق کشید.


- الان چکار میکنی بی‌بی؟ دعوتش میکنی؟


- دختر میه میتونم؟ اَی خدا بگم چه وَر سر آغات نیَره با ای تو خو اُمدناش...


دوباره چادرش را پوشید...


- کجا بی‌بی؟


- برم تو ای کوچه‌ایا رِ دعوت کنم بیام نه! میه میشه نگیشون؟
**
سرم توی گوشی بود که آمد تو...


- دعوتشون کردی بی‌بی؟


- علیک سلام ننه... توام خسه نواشی... نع!


- ببخشید بی‌بی سلام... چرا؟


- بری که مش موسی دره میره ولایتوشون...


- اِه... خو بقیه رو چی بی‌بی؟


- نه دیه، وختی او نیس بری چه بویه بقیه رِ بگم؟ اصن بری چه بویه مراسم بیگیرم؟ 


- وا... یعنی کلا تعطیل شد بی‌بی؟ پس خواب آغا جون چی؟


- گفتم مَض خو آغات ده کیلو برنج بپزم بدم چار تا فقیر. ثوابُشم بیشتره. همه رِ دورو برُم جم کنم که چیطو بشه؟ بیان بخورن بعدُشم هزار تا اَنگ توش در بییَرن؟ ماخام نخورن!
گلابتون


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد