به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۱۰۸
print
send
کد خبر: ۶۸۷۴
تاریخ انتشار: ۱۰ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۸:۳۲     -       2019 01 September
ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی گفت:
- چن؟۲۵۰ هزار تومن؟ واویلا! میه سر گردنه هه؟ چه خَوَره؟ میه ماخان تو ای مَدکودکا چکار بکنن؟


پری خانم نگاهش را از بی‌بی گرفت...


- چی بگم والا بی‌بی؟ فعلن که شده سرگردنه! ولی یَی چی‌ام بگم بی‌بی؟ یَنی یَی ساعتم یَی ساعته که اَ دس ای بچا خلاص بیشی و یَی نفسی بکشی!


بی‌بی پشت چشمی نازک کرد و گفت:


- واویلا، خووه مث ما نیخِین هف هش تا بییَرین! آتش تو جونوتون، یَی دونِی درین، همشم درین مینالین!


- شما یه چی میگین بی‌بی، بچا الان که والا مث اون موقع نیسن، هزار تا بونه بنی اسرائیلی میگیرن اَ آدم.


- ها بچا الان دیوِ دوسرَن! خو بچه هو بچه‌هه، یَی چی میگی پری بری خودوته!


پری خانم نفسی تازه کرد...


- والا بی‌بی من یه صب تا ظُهر کیوان رو میارم پیش شما، اگه تونستی نگهش داری، جایزه داری!


بی‌بی کمی فکر کرد..


- چرا یَی روز؟ تو بوگو یَی ماه! زبون بَسه ای بچو چکار من دَره؟ میا هی جو بری خودوش بازی میکنه، اَصن اَ هی صب بیارُش هیجا!
*****
فردا صبح کیوان با کیف صورتی‌اش، پشت در خانه ظاهر شد و گفت:


- سلام...


نگاهش کردم...


- سلام کیوان جون، خوبی؟


- تو میه دکتری حالِ منو میپرسی، برو کنار از گرما پختم‌.


و بدون اینکه من حرفی بزنم رفت تو...


دنبالش راه افتادم. رفت روبروی بی‌بی نشست...


- خب، حالا من چکار کنم بی‌بی؟


بی‌بی سرتا پایش را برانداز کرد...


- باریکلا پسرُم، هی‌جا بیشین نقاشی بکَش!


- خودم تنهایی؟


- ها، پسرُم نپه با کی؟


- ماخاسم تنهایی نقاشی بکشم که تو خونه خودمونم می‌کشیدم. باید یکی باشه یادُم بده نه!


بی‌بی نگاهی به کیوان انداخت. مداد را گرفت و با دستان لرزانش شروع کرد به کشیدن خورشید...


- بیا ننه، ای خورشیده، بویه ایطوری بکشی!


کیوان نگاهی به خورشید بی‌بی انداخت!


- ای خو بیشتر شبیه ابره تا خورشید، یَی چی دیه بکش!


- ننه بلد نیسم...


- نپه فقط بلدی حرف بزنی؟ پَ چطو گفتی من بیام اینجا؟


دفترش را جمع کرد...


- اصلاً برام قصه بگو...


بی‌بی بادی توی خودش انداخت و گلویی صاف کرد...


- یکی بود، یکی نبود، یَی بزی بود اسمُش بزبز قندی بود...


کیوان زیر چشمی بی‌بی را پایید...


- وووووی، ایَم شد قصه؟ نخواسم اصلاً ... حداقل یه چی بیار باهاش بازی کنم...


- بچه من چی‌چی بییَرم، بیا بیشین اینجو حرفم نزن!


بلند شد و رفت دور تلویزیون...


- جِم جونیور ندارین؟


- جم چی‌چی؟ نع... بیا بتمرگ اینجو میگم اقدم با تلویزیون ور نرو...


نشست روبروی بی‌بی و خال کنار دماغش را محکم گرفت که صدای بی‌بی بلند شد...


- وووووی ذلیل شی بچه، چه مرگُته خو؟ چکار دری میکنی؟ اصن پابُتُمرگ برو خونتون.


- ولی مامانم گفت باید تا ظهر اینجا بمونم... تازه قراره صبم بیام.


- مامانت بیجا کرد با تو... پوشو، پوشو چیاتِ جم کن برو نخواسم. 


کیوان با اخمهای توی هم وسایلش را جمع کرد و همانطور که از در بیرون می‌رفت گفت:


- حداقل یه لقمه نون پنیر بهمون میدادی گدا...
گلابتون


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها