به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۲۱۳
print
send
کد خبر: ۶۷۲۹
تاریخ انتشار: ۱۳ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۷:۳۹     -       2019 04 August
ماجراهای من و بی‌بی

_ کجااااااااا؟؟؟؟!!!


بی‌بی همانطور که اخمهایش را توی هم کشیده بود، عصایش را گرفت جلوی جمیله خانم و گفت:


_ میگم کجاااااااا؟؟؟؟؟


جمیله خانم اما چادرش را کشید توی صورتش و گفت:


_ خوبی ‌بی بی؟ چه خبر؟


_ چه خول و مرررگ! جُواب منه بده، میگم کجاااا؟؟؟


جمیله با تعجب خیره شد به بی‌بی...


_ وووووی بی‌بی، پُختم اَ گرما، ای کارا چی چیه خو؟ درم یَی تُکِ پا میرم غرفه، البته اگه شما اجازه بیدی!


بی‌بی عصایش را محکم‌تر به شکم ورقلمبیده جمیله فشار داد...


_ اجازه نیدم!


_ چی میگی بی‌بی؟ 


_ هی که شُنفتی، میگم اجازه نیدم! میه ایکه اَ رو نعش من رد بیشی بیری غرفه جمیله!


_ وووووی، خو بری چه بی‌بی؟ چرا ایطو میکنی؟


بی‌بی نگاهی به سرتا پای جمیله انداخت و گفت:


_ وووووی میگه چرا ایطو میکنی، دیَم میگه چرا ایطوو میکنی! آخه شما میه چی حالیتون نی؟ تو تَنام ایطو نیسیه، همِی نی‌ریزیا خودبد هسن! آخه من نیدونم شما کورین، نیبینین تو ای بازار خراب هَمی کاسبا دَرَن مگس میپرونن؟ هی دوتِی بچِی بَچَم، اسمُشه دوکون درن، ولی کو مشتری؟ نه بیگی گیرونَم میدنه، نه والا، گیرون فروشم نیسن! یَی چی که به قول خودوشون مردم میرن بنجُلِی غرفه رِ جم میکنن، ولی اَ اونا چی نیسُنن، از بس خودبدَن!


جمیله خانم کمی کنار رفت و عصای بی‌بی را از روی شکمش پس زد...


_ حالا میگی من چکار کنم بی‌بی؟


_ جون بکن! به جون خودوت جمیله، به حرضت عباس قسم، اگه بشنُفم تو یا یکی اَ ای همسایای گوربه‌گور شده پاتونِ گذوشتین تو غرفه، وای به حالوتون!
*****
به خانه که آمدیم نشستم روبروی بی‌بی...


_ بی‌بی جون چرا ایطوری میکنین؟


_ چطوری؟


_ خب چرا نمیذارین مردم برن غرفه؟ چرا میندازینشون تو رودربایسی؟


_ تا جون تو درشه! تا چَشم تو کور شه! یَی ساعت تو جِنگ آفتو داشتم قصِی حسین کرد شبستری رِ بری جمیله تعریف می‌کردم. خو تو کر بودی، نشنُفتی گفتم بری چه نره؟


_ بله بی‌بی، شنیدم ولی منظورم اینه که با وجود اینکه تا یه حدی حق با شماست، ولی نمیشه جلوی همه رو گرفت که!


بی‌بی نگاهم کرد و گفت:


_ خیل خو، تو حرف نزنی، نیگن لالی! بُشنُفم فمیدی کسی‌ام رفته غرفه و اَ من نگفتی، وای به حالُت!
*****


چند روزی به همین منوال گذشت تا اینکه...


_ خسته نباشین بی‌بی...


_ سلامت باشی.


_ جایی بودی بی‌بی؟


_ ها...


_ کجا؟


بی‌بی چپ چپ نگاهم کرد...


_ میه من هر گوری ماخام برم، تو بویه بفَمی؟


_ نه بی‌بی جون، خب نگران شدم!


_ لازم نکرده، تو دلفرکِ خودتو و آیندِی پیش روت باش! نیخا جوشِ منه بزنی!


چیزی نگفتم و بی صدا نشستم گوشه اتاق...


*****
تلفنم را که قطع کردم، زیر زیرکی بی‌بی را پاییدم...


_ بی‌بی شما غرفه بودین؟


بی‌بی به مِن و مِن افتاد...


_ کی؟ من؟ نه! کی میگه؟


_ پس چطوری تو قرعه‌کشی اونجا برنده شدین؟ ملیحه دوستم زنگ زد، گفت آخر وقت اسمتونو خوندن نبودین. مگه شما نگفتین آدم نباید بره غرفه و باید از مغازه‌دارای شهر خودش خرید کنه؟


بی‌بی نگاهی حق به جانب به من انداخت و گفت:


_ چرا، من گفتم، الانم میگم، ولی خو تو بوگو، غرفه واجبتره یا احترام به بزرگتر؟ خو وختی یَی پیرمردی مث مش موسی میگه بیا با هم بیریم غرفه، میه میتونم بگم نه؟؟؟
گلابتون


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد