به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۱۸۴
print
send
کد خبر: ۶۶۲۳
تاریخ انتشار: ۲۳ تير ۱۳۹۸ - ۰۷:۵۶     -       2019 14 July
ماجراهای تبعه موجاز

یَک جا خواندَه کردم برای زور گفتن بی آدمها، باید آنها را عامی (بی‌سواد) و فقیر نگه داشت...


منِ عامی معنی این جمله را فهمیدَه نکردم. اما وقتی پیش خودم فکر بَکردم، معنی آن برایم روشن بَشد؛ این طالبان بی همه چیز ما را در وَلایت قوندوز بی‌سواد و بدبخت بار آوردند تا هر چَه مَی‌توانند بی ما زور بَگویند، سواری بَگیرند و در عملیات اینتحاری استفادَه کونند؛ آن هم بی نام دین و قرآنی که سر نَیزه بَکرده بودند.


حالا نتیجَه این شده که در همین وَلایت ایران هم توسری‌خور شده‌ایم و کسی ما را تحویل نَمی‌گیرد.


چند روز پیش پسرم «نظیر نجیب» هراسان پیشم آمد و گفتَه کرد: خانَه جین دارد. من هم روی یَک کاغذ سِگرت (سیگار) نوشتَه کردم «بصملاهه رحمانرحیم» و آن را در خانَه گوذاشتم. فردای آن روز نَظاره کردم یَک نفر روی کاغذ نوشتَه کرده: بی‌سوادی تو از ما بیسیار ترسناکتر است نجیب.


یا این که ماه گوذشته بی سمت دندان‌پزشکی روان شدم تا دندان عقلم را کَشیده کونم؛ داکتِر گفتَه کرد: مگر عقل هم داری؟


یَک لحظَه بی من برخورد. با ناراحتی گفتَه کردم: درست حرف بَزن داکتِر.


گفتَه کرد: گمشو از نانوایی برو بیرون.


البته از همان زمان بچَگی و مَوقع داکتِربازی با بچی‌ها، آمپول زدن کار من نبود و من بیشتر داشتم کف شفاخانَه را تی مَی‌کشیدم.


راستش را بَگویم، واقعیت این است که من از بچَگی عادت نداشتم روی حرف پدرم حرف بَزنم. او از همان بچَگی بی من گفتَه کرد: هیچ ..... نَمی‌شوی و من سعی کردم هیچ ..... نشوم تا یَک زمان بی او بی‌احترامی نشود؛ وگرنه حتماً یَک شخص مهمی مَی‌شدم.


طالیبان بهانَه است...
نجیب


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد