به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۲۲۷
print
send
کد خبر: ۶۴۳۷
تاریخ انتشار: ۱۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۸:۱۱     -       2019 02 June
ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی چایش را داغ‌داغی هورت کشید و رو به پسرعمویم غلام گفت:


- دیه کم‌کم مُوات دره میشه رنگ دَنونات. نه دیه تو بچه هسی، نه زری. دیه بری کی گذوشتین؟ چار ساله‌ای دخترو عقد بَسه هه، هرجا میشینیم و پامیشیم میگن غلام کی ماخا زنُشه ببره خونه؟ خَجِلت بکشین دیه. خو بری چه عاروسی نیگیرین؟ دوره دُرُسی‌ام خو نی، دری مینی خو، هر روز یکی میفته میمره. اووَخت اقلن بویه کمِ کم‌ چار ماه دیه صب کنین.


غلام دستش را از پیش سرش برداشت و رو به بی‌بی گفت: 


- نیگا بی‌بی، کاشکه دَسِ من بود. با ای خرجِ گیرون، با یَی دَسِ کارگری اَ کجا بییَرم  عروسی آنچنانی بیگیرم؟ اَ همون روز اول به ای زری گفتم، گفتم شاید نتونم برت عروسی تو تالار بیگیرم. شاید نتونی فلان جا بیری آرایشگاه. حالا خودوش هیچی نیگه، ننش پاشه کرده تو یَی کفشی که بویه ۷۰۰- ۸۰۰ تا مهمون دعوت کنی. بویه فلان کنی، بویه بسان کنی، رفته یَی سری طلایی دیده ۳۵ میلیون. حالا خودوت بوگو بی‌بی، حضرت عباسی اگه جوی من بودی و نه خودوت داشتی، نه بوات، عروسی میگرفتی؟


اُمیدی ام خو نیس که چیا ارزونتر بشه. هر روز بدترِ دیروز. منم میگم بذار هی طور بونه که بونه.


بی‌بی زد پشت دستش...


- ووووووی روم سیا، هیطو بونه که بونه دیه چی چیه؟ بوگو پسین زری بیا اینجا تا بینم حرف حسابُش چی چیه...
*****
ساعت چهار و پنج عصر بود که زری سر و کله‌اش پیدا شد... هنوز درست و حسابی ننشسته بود که بی‌بی گفت:


- نیگا زری، نه دلُم بری قد و بالات تنگ شده، نه گفتم پاشی بییی اینجا که جُواب سربالا بیدی.بوگو بینم بعد چار سال مِخِی بیری سر خونه و زنِگیت یا نه؟


زری جا خورد...


- ای چه حرفیه می زنین بی‌بی؟ معلومه که میخوام ولی آخه...


- ولی چی‌چی؟ ها؟!


- با این گرونی کی میتونه جهیزیه آنچنانی بخره بی‌بی؟ شما که وضعیت بابای منو بهتر میدونین. من که از خدامه ولی خونواده غلام یه توقعات دیگه دارن. هی می‌شینن و پامیشن میگن فلان دختر فلان چیزو برا جهیزیه‌اش خریده، فلانی یخچال ساید برا دخترش خریده. فلان دختر لباسشوییش اتومات بوده. عروس باید جهیزیه اش فلان باشه، چنان باشه...ایطوری که اونا توقع دارن من باید به بابام بگم خونه رو سرشو بفروشه برا من جهیزیه بخره. اگه شما راضی میشین، تا بگم همچین کاری کنه.


این بار بی‌بی بود که جا خورد...


- پس غلام چی‌چی میگه؟ میگه شما بونه فلان تالار و فلان آرایشگاه و فلان سرویس طلا رِ گرفتین، ها؟ یعنی نوه من دره دروغ میگه؟


- نه بی‌بی، دروغ نمیگه، ولی وقتی اونا از من توقع چنین جهیزیه‌ای دارن، معلومه منم با یه سرویس کوچیک و یه مسافرت و نگرفتن عروسی راضی نمیشم... البته خودمم که راضی بشم مامانم اینا راضی نمیشن....


*****
زری که رفت، بی‌بی برای یکی دو ساعت در سکوت نشست و فکر کرد. بعد به حرف آمد. رو به من گفت:
- نه ننه، ایطو نیشه. پوشو ای شماره ننه غلام و ننه زری رِ بیگیر بوگو دوتاشون صب بیان اینجا، من کاروشون دَرم.
*****
قدسی خانم و زن عمو منیژه هنوز درست و حسابی احوالپرسی‌شان با بی‌بی تمام نشده بود که بی‌بی گفت:


- خُبه، خُبه... وراجی بسه... مرده شور دوتاتونِ بزنن!
قدسی خانم و زن عمو منیژه با تعجب خیره شدند به بی‌بی....


- وا، بی‌بی...


- وا و مرگ، وا و گولّه برنو. هی من ماخام دهَنُمه بییَرم رو هم، میه شوما میذَرین؟ خو ای حرفا چی‌چیه یاد بچاتون میدین؟ بویه جهیریه آنچنانی بوسونین یا فلان مراسمِ بیگیرین... شما خَجِلت نیکشین؟ بِجِی بیشینین بچاتونه نصیحت کنین، میشینین یَی کَنگِ هیزمی‌ام میزنین زیر آتش؟ شما شعور درین؟ شما مسلمونین؟ من خودوم وختِ عروسی رِ معین میکنم، وای به حالوتون اگه حرفی بزنین. زری هرچی تُنُس با خودوش جهیزیه مییَره، مردمم هرچی ماخان بگن. غلامم ۱۰۰ تا ۲۰۰ تا مهمون دعوت می‌کنه، هی جا تو خونِی خودوم عروسی رِ میگیریم.

هوام خوبه، بری شو تو حیاط فرش مینّازیم. اگرم جا کم اومد، می‌ریم خونه مش موسی.


قدسی خانم و زن عمو منیژه بدون هیچ حرفی سرشان را انداختند پایین و گفتند...


- چشششششم...


در جشن عروسی زری و غلام، بی‌بی سنگ تمام گذاشت....


آخر شب بود که زری و غلام آمدند کنار بی‌بی و بعد از اینکه دستش را بوسیدند گفتند:


- بی‌بی جون، خیلی مدیونتیم، ایشالا تو مراسم شادیات جبران کنیم...


و بی‌بی اسم مراسم شادی که آمد، زیرزیرکی خندید و به مش موسی که آن وسط قر می‌داد، زُل زد...
گلابتون


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها