به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۱۰۶
print
send
کد خبر: ۶۰۲۷
تاریخ انتشار: ۱۹ اسفند ۱۳۹۷ - ۰۷:۴۶     -       2019 10 March
ماجراهای من و بی‌بی

خریدها را گذاشتم روی زمین و گفتم:


- بی‌بی گمونم عیدم یه عروسی افتادیما...


بی‌بی پاهایش را که توی آفتاب دراز کرده بود تکانی داد و گفت:


- عاروسی بی‌عاروسی، مردم تو خرج خودوشون مونَن، میه دیه کسی می‌تونه عاروسی بره، حالا عاروسی کی هه؟
- بگم باورتون نمیشه!


- دختر خو جون بکن، میه تو بری هر کلوم حرف بویه جون آدمِ بییَری بالا؟


- عروسی مش موسی!


- بی‌بی بلند شد و صاف نشست...


- عاروسی کی؟؟؟


- مش موسی بی‌بی، همون پیرمرد ته کوچه‌ هس...، عروسی اونه!


بی‌‌بی بلند شد سرپا ایستاد...


- مش‌موسی غلط کرد با تو... میه شهر هرته که هر که هر کاری دلُش خواس بکُنه! ای کوچه بزرگتر ندَره؟ صاحاب ندَره؟ پیرمرد هف هش ماه بیشتر نیس پاشده اومده اینجا، فک کرده هر کاری دلُش خواس می‌تونه بکنه! حالا کی هس او ناله‌زَدِ‌ی که قراره زنُش بشه؟


- بی‌بی‌جون چرا اینطوری ریختین به هم حالا؟ هنوز که چیزی معلوم نیس. داشتم میومدم شهربانو خانوم دختر مش موسی رو دیدم که داشت می‌رفت خونه باباش، بنده‌خدا گفت می‌خوایم اگه بشه تا عید دسِ بابامونو یه جا بند کنیم، بلکه از تنهایی در بیاد. به من گفت: مورد خوبی سراغ نداری، گفتم نه. شمارشو داد، گفت اگه کسی رو سراغ داشتی بهم زنگ بزن...
بی‌بی که انگار کمی خیالش راحت شده بود، نفس عمیقی کشید، گفت:


- خدا اَ سرُت نگذره دختر که اِنگا آلِ دل‌کَنَکی! خو ای چیطو خبردادنه؟ 


قری انداخت توی خودش...


- بعدُشم تو کوری گفتی کسی رِ نیشناسم؟ ماخاسی خوب دور و برُته نیگا کنی، بعد بیگی خَوَل مرگُت!


- خب من کی  رو می‌شناسم بی‌بی؟ 


کمی فکر کردم...


- نکنه منظورتون گُلبس خانومه؟


- خدا بزنه تو سرُت دختر با ای فکر کردَنُت! آخه من چیکار گلبس درم؟ منظورم آدَمِی نزیکترن!


سرم را انداختم پایین...


- هااااااااا، فمیدم بی‌بی! اَختر ننه قاسم رو میگی نه؟ چرا به فکر خودم نرسید؟ اتفاقاً چه زن ماهی‌ام هس! بذار یه زنگ به شهربانو خانوم بزنم معرفیش کنم!


تا آمدم بلند شوم، بی‌بی مچ دستم را کشید...


- بُتُُمرگ سر جات دختر... یعنی یَی جو عقلی اگه تو سرُت بود تالا شوور کرده‌ بودی... پوشو ای شماره تیلیفونِ شَربانو رِ‌ بیگیر تا خودوم با خودوش چار کلوم حرف بزنم...
- چی میخوای بهش بگی بی‌بی؟


- تا جونِ تو درشه! پا بوشو میگم تا دسِ گلی اُو ندادن!


- بذار حداقل به خونه خودشون برسه، بعد زنگ بزن بی‌بی. شاید الان سختش باشه جلو مش‌موسی حرف بزنه!


- بی‌بی کمی فکر کرد...


- بیرام نیگی ننه! راس میگن که عقل هرچی به از آمیزاده!


- وا... بی‌بی، دسِ شما درد نکنه!


- سرُت درد نکنه ننه، کاری نکردم!
*******
یکی دو ساعتی که گذشت، بی‌‌بی نشست پای تلفن...


- گلاب، ننه بیا شماره تیلیفونِ شربانو رِ بیگیر...


- میام بی‌بی، چرا حالا اینقد عجله دارین شما؟


- دختر میگم پا بوشو بیا، خدا وَرُت دره، چرا ایطو به سَرُم میاری؟


آمدم کنار بی‌بی نشستم، شماره‌تلفن شهربانو را گرفتم و خیره شدم به بی‌بی...


بی‌بی بعد از چاق سلامتی و یک احوالپرسی گرم گفت:


- هااااااا، اتفاقن گلاب بَرَم همه چی رِ گفت... منم میگم ای پیرمرد بویه اَ تنِی دربیا! فقط چی که هه، بویه یکی رِ برش بوسونین که همدَمُش باشه. ای دوره خو میفمین زن خوب نی! همه چیششون دمال مال و منال آدمه! خودِ من کمِ‌کم هفتِی سه چار تا خواسگار دَرم! همَشونم پولدار! یَی چی که به دلوم نیشینن! حالا تیلیفونی نیشه همه چی رِ بیگی، مِخِی یَی سری بیا خونِی ما تا بیشتر حرف بزنیم. 


چند دقیقه‌ای در سکوت گذشت و به صورت بی‌بی خیره شدم که هر لحظه بیشتر اخم‌هایش در هم فرو می‌رفت...


و در آخر این بی‌بی بود که با عصبانیت گوشی را کوبید روی تلفن...


- چی شد بی‌بی؟


- هیچی...


- یعنی چی هیچی بی‌بی؟ خب چی گفت شهربانو خانوم؟


- میگه رفتم خونه بوام گفته من هنوز سختُمه بعدِ مرمر به یَی زن دییِی فک کنم... گفته حالا یَی مدتی صب بیدین تا بعد...


- مرمر کیه بی‌بی؟


- زنش بوده نه! نپه کی بوده؟ میخوام صد سال سیا به هیچ زنِ دییِی فک نکنه با ای فک کردناش! 


بی‌بی چند لحظه ساکت شد...


- میگم ننه ولُش کن! ای غلامرضا خان آراسته کیه خیلی اَ من تعریف می‌کنه، چن بارم سلامُمه رسونه؟ چن سالُشه ننه؟ زن دره؟ 


- ای بابا... بی‌بی؟!!!!! 


گلابتون

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها