به پایگاه خبری - تحلیلی هورگان خوش آمدید... هورگان یعنی محل زایش خورشید      
تعداد بازدید: ۱۷۷
print
send
کد خبر: ۵۶۹۶
تاریخ انتشار: ۱۶ دی ۱۳۹۷ - ۰۷:۵۶     -       2019 06 January
ماجراهای تبعه موجاز

روز قبل نَظاره کردم رفتار پرویز شاگرد ایرانی‌ام یَک جور دیگری شده و مشکوک مَی‌زند. اما بی روی خودم نیاوردم و بی درون چاه رفتم تا در عمق ٨ میتری بی کندَه‌کاری‌ام اَدامه دهم. اما یَک ساعتی نگوذشته بود که داد پرویز در آمد و مرا صَدا بَکرد.


هول مرا برداشت و فکر بَکردم دوباره آمده‌اند مرا ایشتباهی بی جای تبعَه غَیر موجاز گرفتَه کونند. گفتَه کردم نَمی‌شنوم، بیا لبه چاه گفتَه کون.


برای این که دستش را دو طرف دهانش گرفته کوند و داد بَزند، چرخ چاه را از میانَه راه ول بَکرد و دول پر از شن محکم بر سرم بَخورد. همزمان کولنگ از دستم رها شد و بی روی انگشت شصت لَنگ چپم افتاد.


از شدتی درد ٨ میتر بالا پریدم و لبَه چاه را بَگرفتم. با عصبیت داد بَزدم: چَه خبرت است؟


یَکهو جَلوی چَشمان از حدقَه در آمدَه من شروع کرد بی قر دادن و با صَدای نکرَه‌اش خواندن:


وَلادت، وَلادت، وَلادتت موبارک...


وَلادت، وَلادت، وَلادتت موبارک...


بیا شمعها رو پوف کون


که یَکصد سال زیندَگانی کونی...


نَظاره کردم یَک کَیک وَلادت با تصاویری رنگارنگ تهیه کرده و شمعی روی آن رَوشن است.


اشک در چیشمانم جمع بَشد. آخر تا بی حال کسی برایم جشن وَلادت نگرفته بود. او را در بغل بَگرفتم و همین طَور که چَشمانم تار مَی‌دید، بی سمت کَیک روان شدم تا شمع روی آن را پوف کونم.


اما چَشمیتان روزی بد نبیند؛ خاکهای روی سَبیلم با اولین پوف بی روی کَیک پخش بَشد و با دومین پوف، پایین ریش بولندم بی شعله شمع بَخورد و گُر بَگرفت. هَول شدم و از ترس سرم را درون کَیک خامَه‌ای فرو بَکردم. یَک مرتبه دستار سرم نیز آتش بَگرفت. دستار را از سرم برداشتم و با ترس و فریاد تکان دادم؛ اما آتش گوشَه لیباس بولند قوندوزی‌ام را هم درگیر بَکرد. شعله مَی‌رفت بی سمت بالایم روانَه شود که از ترس دویدم و خودم را درون چاه انداختم.
*****


شب هینگام، با لیباس و ریش نیمَه سوخته و حال و روز نزار بی سمت خانَه روان شدم. در را که باز بَکردم، یَک مرتبه چَراغ روشن بَشد و زولَیخا و بچی‌ها را نَظاره کردم که فشفشه بی دست پشت یَک کیک وَلادت ایستَه کرده‌اند و همزمان مَی‌خوانند:
وَلادت، وَلادت، وَلادتت موبارک...


بیا شمعها رو پوف کون


که یَکصد سال زیندَگانی کونی...


از ترس در را محکم بستَه کردم، روی دوچرخَه‌ام پریدم و فرار را بر قرار ترجیح دادم...
نجیب


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها